تبليغاتX
عشق کویری(عشق زیباست)...................
دیوانه ی عاشق

فروغ راست می گفت

انسانها با صدا می شکنند

و با سکوت فراموش می شوند

...................

او نیز راست می گفت

تنها صداست که می ماند

اما گویی صدا هم نمی ماند

شاید محبت بماند ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:21  توسط همیشه عاشق | 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

زیر باران باید برد

فکر را ، خاطره را

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:20  توسط همیشه عاشق | 
پادشهی درویشی را گفت:

   جمله ای گو  تا در لحظات غم مرا شاد و در لحظات شادی غمگینم سازد.


                        درویش گفت: " این نیز بگذرد! "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:24  توسط همیشه عاشق | 
 

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:17  توسط همیشه عاشق | 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

 

شاگردان جواب دادند:

 

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

 

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

 

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد. 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است..

 

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

فرانک من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:9  توسط همیشه عاشق | 

اونی که دوسش داری بهش نگو دوسش داری

میره و تنهات می زاره

اگه باور نداری بهش بگو دوسش داری

میره رو دلت پا می زاره

آره می دونم عاشقشی عاشق اون نگاهش

آره می دونم دربه دری تا ببینیش باز دوباره

منم یه روزی مثل تو عاشق بودم تا پای جون

عشقمو فریاد زدمو دربه دری شدم نگو

رفتش و تنهام بزاره روی دلم پا بزاره

قلب منو سوزوندو رفت ...

رفتو با دیگری نشست،رفتو با دیگری نشست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 21:56  توسط همیشه عاشق | 

من بیدارم شاید آغوش تو را می خواهم

ماندم وجز آهی که تو را می خواهد

تنها در بستر بدون لمس گرمای تو

می دانی  چه می خواهم من بوسه های تو

تو را می خواهم

من لمس تن گرم تو را درآغوشم می خواهم

من با تو سفر به اوج بودن را می خواهم با تو

تو را می خواهم

من وتومست از عشق بازی در شب های طولانی

من وتو در آغوش هم با ناله هایی از سر مستی

من وتو در یک تن با لذتی ازخیس عشق بازی

می بوسیم و می بوئیم بابوسه هائی ازشیرین عشق

وای بر من و حسرت های مانده بر دل

وای بر من و این دل بی پروا

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:39  توسط همیشه عاشق | 
زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن

کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن

دير ميگذره براي اونايي که منتظرن

زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن

اما

ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:33  توسط همیشه عاشق | 

سعدیا دی رفت فردا همچنان موجود نیست

در میان این و آن فرصت شمار امروز را

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:40  توسط همیشه عاشق | 

شخصی به همسرش می گوید :

من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم
اما این عشق نیست ، گرسنگی است
شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تابانه نیازمندش باشید
عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد بگذارد تا خودش باشد
در عشق اجباری نیست
عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن
برای آنکه کسی یا چیزی را بدست آوری
رهایش کن


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:3  توسط همیشه عاشق | 
 

چه حقیر است این عشق

گر بماند به میان من و تو

خود بمیرد در خود

گر ببندد در خود

و بماند به میان من و تو

عشق در بسته

ناسزایی ست به عشق همگان

او که سیبی را دوست می دارد

به همه مهر می ورزد

که همه از گوهر یکتایند

 

من به خوبی می دانم

که ورای من و تو

هستی هست

عشق ما می میرد

مگر آزاد شود

رفتنت رنج من است

رنج من عشق من است

پس رهایت خواهم کرد

که تو را آزاد دوست می دارم ...

 

پائولو کوئلیو  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:0  توسط همیشه عاشق | 

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اماعقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کردتا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بارديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد وپرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم. . . . واينک من عشق ميورزم به اینکه تنها نیستم و دم از تنهایی نمیزنم ولی تو بااین تنهایی پوچ هیچ وقت نمی تونی عقربی رو نجات بدی اول سعی کن غوغای درون خود رو خاموش کنی بعد دم از تنهای و تنها بودن بزنی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:42  توسط همیشه عاشق | 
 

ای کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از

پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار

گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي

بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار

آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد
اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که

شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:42  توسط همیشه عاشق | 
توی اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی


قلم زد نگاهت به نقش افرینی
که صورتگری را نبود این چنینی


پری زاده عشق را مه اسا کشیدی
خدارا به شور تماشا کشیدی


تو دونسته بودی چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من


تا گفتم کی هستی؟ توگفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب


قسم خودی برماه که عاشق ترینی
توی یک جمع عاشق تو صادقترینی


همان لحظه ابری رخ ماه رو اشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت


گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب


دران درگه عشق چه مهتاج نشستم
توی هر شام مهتاب به یادت شکستم


تواز این شکستن خبر داری یا نه
هنوز شور عشق را به سر  داری یا نه


هنوز هم توی شبهات اگه ماه رو داری
من اون ماه رو  دادم به تو یادگاری

من اون ماه رو دادم به تو یادگاری

وقتی  که میرفتم فکر تو راحت بود
تکرار  اسم من از روی عادت بود
وقتی  که میرفتی از غصه وا موندم
مرگم چه زودم بود فردا رو جا موندم

دلخور نشو از من از من که دل تنگم
من با خودم قهرم با تو نمی جنگم
از دست خود رفتم از دست تو دورم
دل خور نشو از من وقتی که مجبورم
این قسمت من بود حرفاتو میفهمم
فرصت بده کم شم از خاطرت کم کم
از من به دل نگیر هم درد بی زخمیم
باشه  گناه  تو  پای  منو  تقدیر
این قسمت من بود حرفاتو میفهمم
فرصت بده کم کم از خاطرت کم شم

وقتی  که میرفتم فکر تو راحت بود
تکرار  اسم من از روی عادت بود
وقتی  که میرفتی از غصه وا موندم
مرگم چه زودم بود فردا رو جا موندم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:51  توسط همیشه عاشق | 

خدایا: 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

 

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:30  توسط همیشه عاشق | 

چه کسی میگوید

            که گرانی اینجاست؟!!!

دورهء ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکهء نان

و چه تخفیف بزرگی خوردست

            قیمت هر انسان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:28  توسط همیشه عاشق | 

از صداي سخن عشق ...

زمان نمي گذرد ، عمر ره نمي سپرد !
صداي ساعت شماطه ، بانگ تكرار است
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پيرار است !
جوان و پير كدام است ؟ زود و دير كدام ؟

اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست ،
كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي .
ملال پيري اگر مي كشد تو را ، پيداست ؛
كه زير سيلي تكرار ،
دست و پا زده اي !

زمان نمي گذرد .
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است .
خوشا به حال كسي ، كه لحظه لحظه اش ، از بانگ عشق سرشار است .

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:25  توسط همیشه عاشق | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم

  انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:24  توسط همیشه عاشق | 
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

                                                  سهراب سپری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:21  توسط همیشه عاشق | 

ز دو ديــده خـــون فشـــانم ز غـــمت شب جدايی
چه کنـم که هســت اينــــها گـــل خيـــر آشــنايی

همه شب نهاده ام سر چو عشاق بر آســــتانت
کــه رقيــب در نيـــايد بــــه بهـــــانــه گــــــدايــی

مـــژه ها و چشــم يـــارم به نـظـر چـــنان نــمايـــد
که ميــــــان سنــــبلســـتان چرد آهـــوی ختـــايی

در گلســـتان چشمم ز چه رو هميشه باز اسـت؟
به امـــيد آنکـــــــه شـــايد تو به چشـــم من درآيی

سر برگ گـــــل ندارم بـــه چه رو روم به گلشــــــن
که شنيـــــــــده ام ز گـــلها هــمــه بوی بی وفـايی

به کدام مذهب است اين؟ به کدام ملت است اين؟
که کشــــــند عاشقی را که تو عاشــــقم چـــرايی

به طواف کعــــبه رفتـــــم بــه حــرم رهـــم ندادنــد
که بــــرون در چــه کـــردی کــه درون خـــــانه آيــی

به قمـــــارخـــانه رفتـــم همـــه پـــاکبـــاز ديــــــدم
چــــو بـــه صـــومــعه رســـيدم هـــمه زاهــد ريايی

در ديـــر مــی زدم مـــــــن کـــه يــکی ز در درآمـــد
که درآ درآ   .........   کــه تــو خــاص از آن مـــــايی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:17  توسط همیشه عاشق | 

ایمان:

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

 

سکه:

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:7  توسط همیشه عاشق | 
زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :

                     فروختی

                             گفت : نخریدند تمام شد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:2  توسط همیشه عاشق | 
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ............................. با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا .......................... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن..........................عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...................راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ...................عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن .................................در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش .............................فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم .......................گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...............عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ......................گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 

زهرا بحرالعلوم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:5  توسط همیشه عاشق | 

***فاصله***

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه، بايد بروم حوصله اي نيست

 

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 

گفتي كه كمي فكر خودم باشم  و آن وقت

جزعشق تودر خاطرمن مشغله اي نيست

 

رفتي تو،خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

*مريم حيدر زاده*

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:38  توسط همیشه عاشق | 

                             « مثنوی باران – مرحوم احمد زارعی »

 باز امشب هوس گریه پنهان دارم                      میل شبگردی در کوچه باران دارم

کسی از دور به آواز مرا می‏خواند                     از دل این شب پر راز مرا می‏خواند

راهی میکده گمشده رندانم                            من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم

باید از خود بروم تا که به او باز آیم                     مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم

ابر پوشانده در مخفی آن میخانه                      پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه

خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد                  عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد

... باز امشب هوس گریه پنهان دارم               میل شبگردی در کوچه باران دارم

حال من حال نماز است و دو دستم خالی     راه من راه دراز است و دو دستم خالی

شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست        کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست

امشب از خود به در آییم و صفایی بکنیم          دست اخلاص برآریم و دعایی بکنیم

پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود            بین میخانه و ما این همه دیوار نبود

کاخ با کوخ؟ چه می‏بینم؟ یاران، یاران!           این قصوری‏ست که از ماست نه از هشیاران

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:1  توسط همیشه عاشق | 

امشب براي گريه ام يك شانه مي خواهم كه نيست 

   در اين خرابات يك خانه مي خواهم كه نيست

    در غربت چشمتن تو تنهاييم آواره شد

    در وصف اين نامردمان يك واژه مي خواهم

                      كه نيست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:2  توسط همیشه عاشق | 
چند شبه ستاره ها بد جوري فرياد مي زنن

                                                  تو شب‌و پيش‌ خدا عشق منو داد‌مي‌زنن

 چند شبه انگار خدا مثل منه منتظره

                                                    اما نه؛فقط واسه شنيدن يه خاطره

 شايدم منتظره فقط شكايت بكنم

                                                  شايدم واسه همه عشقو حكايت بكنم

 چند شبه ماه و ستاره ديگه نوري ندارن

                                                  قاصدك ها واسه رفتن راه دوري ندارن

 چند شبه آسمونم بدون تو بارونيه

                                                  دل آسمون گرفته خورشيدم زندونيه

  چند شبه مهتابياش ،اون آدماي ساحلي

                                                 تا ميان يادبگيرن جاي پاتو مي شن گلي

  چند شبه ستاره ها دارن شكايت مي كنن 

                                                دارن بي وفايي ماه رو حكايت مي كنن

 "اونا مي گن كه با داشتن يه دنيا خاطره

                                                      چرا ديوونگي كردي و گذاشتي كه بره"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط همیشه عاشق | 

تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی

برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کند

برای لبانت که جز ترنم محبت را نمی بوسند

برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارد

با توست که روز و شبم معنا دارد

تنها برای تو می نویسم

برای تو که...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:2  توسط همیشه عاشق | 

بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.

دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و 

ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد.

تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم

نیست. بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است من از

آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که

نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم.

من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که

پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام،

معشوق بهانه است.

زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب

بر می خیزم. نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد.

و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند. نور روشنی او را گسترش

خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق، سکوت او را فریاد می کند.

رفت و نمی دانست که بی او، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،

برای شنیدن یک آواز و...چقدر تنها ماندم....تنها...

محسن مخملباف

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 22:1  توسط همیشه عاشق | 

تنهاتر از این تصویر

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور

به همان سايه، همان وهم، همان تصويري
که سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلـارايي تو
به خموشي، به تماشا، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخن هاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است

در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم، عاشق ديدار من است

يک نفر ساده، چنان ساده که از سادگي اش
مي شود يک شبه پي برد به دلدادگي اش

آه اي خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم، تشنه ديدار من است


يک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش


رعشه اي چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است


آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟


اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست؟


آري آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود


اينک از پشت آينه دل پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است


آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويي


حتم دارم که تويي آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي ست اي دل، به انکار مکوش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:57  توسط همیشه عاشق | 
 فراموشم می کنی یا نه ؟

 

            نمی دانم ؛ من اما غفلتی هرگز زیاد تو نخواهم داشت

 

               حتی اگر در دل اسیر بدترین طوفان احساس باشم

 

        یا که گر حتی نباشد روزنی تا بتابد نورکی بر کلبه امید من

 

               همچنان می خواهمت گفتن

 

                 من اما غفلتی هرگز زیاد تو نخواهم داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:55  توسط همیشه عاشق | 


 

دنيا زندونه ولي با تو قفس بهشتمه


 

واسه توشبنم اشک خوشي سرنوشتمه


 

 

خيلي ها طعنه به اين جنون و عاشقي زدند


 

حتي اين زخمهاي دل مرحم درد دلمه


 

 

حالا خورشيدم آتيش گرفت، غروب کردو ديگه


 

صداي عشق تو تنها نت گيتار شبه


 


 

هرکي ميرسه به من به عاشقيم شک ميکنه


 

ميگه: عاشقي؟ و... لبخند تنها پاسخ منه


 

 

چجوري به اين زميني ها از آسمون بگم


 

دل من تو آسمونه و زمين جهنمه


 

 

 

ما که روزمين نديديم عشق و عاشقي ولي


 

رو زمين دنبال عشقند آدما، اينجا، همه


 

 

 

اونا  راه خودشون و ميرند و منم ميخوام


 

جاده رو خالي کنم از هرچي توي عالمه


 

  

مبدا اينجا( قلب من) مقصد من به آسمون


 

فاصله بين من و تو توي جاده مرگمه


 

 

 

وقتي مقصد رسيدم به اين زمينيها ميگم


 

آدما «خداي من» هميشه تنها عشقمه


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:45  توسط همیشه عاشق | 

 

از اين جور زمان فرياد، از اين نامردمان فرياد      
 

                                 زمين و آسمانها هم از اين پستي دهد فرياد   
 

کجا رفت آشناييها ؟ کجاست آن هم زباني ها
 

                                 از اين نا آشنايان و از آن  زخم زبان فرياد
 

نگر اين سيل ظمت راکه غرقند مردمان در آن
 

                              از اين خود خواسته ، ظلمت نشان، فرياد
 

دگر آن نرگس زيبا دو چشمش اشک خونين است
 

                              از اين پيمان شکن هاي به ظاهر منتظر فرياد
 

ندارد ديگر اين دوران نوازش حس شيريني
 

                             از اين فرهاد کش ، خسرو پرستِ ديو دل فرياد
 

امان از روزگار ما ، امان از راه و رسم ما

 

                            از اين روزو شب تاريک ، دل خونين بزن فرياد

 

نه اين فرياد من باشد ، که فرياد زمين باشد

 

                           ببين با ضجه ميگويد : از اين فرهاد کش فرياد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:41  توسط همیشه عاشق | 
منم سرگشته‌ی حیرانت ای دوست

کنم یک باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل کـویت

دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست

 

دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده

میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده

دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت

وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده

 

مـــن آن آواره‌ی بشــکسـته حــالـم

ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا

پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم

 

دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری

ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری

بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی

چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:22  توسط همیشه عاشق | 

آتش عشق تو در جان خوشتر است

جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت جرعه ای

تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم

زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد جان تو که جان می سوزد

گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمان مکن

ز آنکه درد تو ز درمان خوشتر است

می   نسازی تا  نمی سوزی مرا

سوختن در عشق تو زان عشق خوشتر است

چون وصالت را هیچ کی روی نیست

روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام

لاجرم در دیده توفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی

تا سحر عطار گریان خوشتر است

                                    عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:21  توسط همیشه عاشق | 

وقتی که بستنی میوه ای خیلی ارزان تر از این روزها بود، پسر بچه ده ساله ای وارد رستوران هتلی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان اب جلوی او گذاشت.
((ببخشید، بستنی میوه ای چنده؟))
((پنجاه سنت))
پسر بچه دستش را از جیبش بیرون آورد و سکه های توی دستش را شمرد و پرسید : ببخشید، بستنی معمولی چنده؟
در این لحظه چند نفری سرپا منتظر میز خالی بودند، به همین خاطر پیشخدمت تا اندازه ای بی صبر و کم حوصله می نمود. او به تندی پاسخ داد : سی و پنج سنت
پسر بچه دوباره پول های خود را شمرد و گفت: لطفاَ یه بستنی ساده برایم بیاورید.
پیشخدمت بستنی را آورد، صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت.
پسر بچه بستنی را خورد، صورتحساب را پرداخت و از رستوران خارج شد.
پیشخدمت سر میز برگشت و مشغول دستمال زدن میز شد. او، یک آن، با دیدن منظره ای در جای خود میخکوب شد. پسر بچه در گوشه ای از میز، کنار لیوان خالی بستنی، برای او دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک پنی انعام گذاشته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:48  توسط همیشه عاشق | 

زندگي ماننده پيانوست دكمه هاي سياه براي روزهاي

غم و دكمه هاي سفيد براي روزهاي شاد اما زماني

 ميتواني اهنگهاي زيبا بنوازي

كه دكمه هاي سياه وسفيد

  را باهم فشار دهي

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 21:34  توسط همیشه عاشق | 

قالیچه ای جادوئی خواهم بافت

از جنس ابرهای سپید

و همراه تو بر بلندای ابرها سفر خواهم کرد

تا دور ها و دور دستها

و مقصد ما خوشبختی است . . . .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:8  توسط همیشه عاشق | 
در دل سياه شب،


هر ستاره اي كه سر مي زند اوست


چشمك هر ستاره اي،


نگاه دوزدانه ي اوست كه مرا پيغام مي دهد،


كه در زمين تنها نيستي،


كه مرا غروب نيست،


كه مرا با تو جدايي نيست،


مرا بي تو سرنوشتي نيست، سرگذشتي نيست.


هر ستاره اي مرا مژده اي است كه او هست،كه اوست.


كه او خورشيد بي غروب من است.


كه او وصال بي فراق من است.


طعم هر طعامم اوست.


شهد هر شرابم اوست.


قطره ي هر شبنمي اشك اوست.


آسمان،پرتوي ازسر اوست.


جان من تشنه ي نوش دهنش.


(دكتر علي شريعتي) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:25  توسط همیشه عاشق | 
 

تو جـاده های انتظار، تو راه بهم نمی رسيم

انـگار ميون آدمـا، پـرنده ای تو قفسيم

اسمت شـده آرامشم ، توی تموم سختی هام

ابر بهاری واسه من،با دست توجون می گيرم

اگه نيـايی،بدونِ تو، يکه و تنـها می ميرم

با عشق پـاک من و تو، گل ميکنه اقـاقيا

از نا اميـديا نگو، نخون تو از رنگ سيـاه

بيـا دوباره پا بـزار تو کوچه باغ شعر من

تا دوبـاره گل بکنه اميـد رو داغ شعر من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:19  توسط همیشه عاشق | 

آرزو دارم گرمی دستاتو حس کنم

در آغوش گرمت قرار بگیرم

و از ته دلم فریاد بکشم:

كه خيلي دوستت دارم

ولی مهمترین آرزوم می دونی چیه؟

بهترین آرزوی من اینه که تو به آرزوهات برسی

دلم واست خیلی تنگ شده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:10  توسط همیشه عاشق | 

ای عشق من بی من کجا


تنها نرو


من را ببر


من بی تو میمرم نرو


من بی تو میمیرم بمان


با من بمان زین پس دگر


هر چه تو می گویی همان


در خواب آخر عشق من


در برگ گل پیچیدمت


میخوابم ای زیبا ترین


در خواب شاید دیدمت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:9  توسط همیشه عاشق | 
خط هاي دستش

تنها شمال را نشان مي داد

و كف هايش ساحل را اندازه مي گرفت

غروب از چشم دريا مي افتاد

و پدر

آويزان از تور

سر به اسكله مي ساييد

و پهلو به پهلوي ما هي ها پهن مي شد

روز با تمام سنگيني اش

در شانه هايش جا مي انداخت

شب

پولك ها ستاره مي شد و

او

با چشماني روشن تر از

آسمان ستاره ها را تماشا مي كرد

خط هاي دستش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:25  توسط همیشه عاشق | 

شبنمی روی دلم نشسته

فردا صبح می شه

افتاب در می اد

شبنم هم می پره

دل من دو باره گرم می شه

شب که می شه خیلی

خوبه دل من ارومه

شبنم هم به نرمی می اد روی دلم می شینه

چه خنک

دلم صفا می گیره

خستگی را در می کنه

می شه تر و تازه

من شبنم خیلی دوست دارم

رو دلم که هست منم ارومم

دوست ندارم صبح بشه

شب خیلی خوبه

تو شبه که عشق گل می کنه

من شب و شبنم را دوست دارم

منم دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:52  توسط همیشه عاشق | 

شکسپیر می گوید :

 

هر لحظه که به شدت احساس تنهایی می کنی،

 

مطمئن باش یک نفر برای دیدنت لحظه شماری میکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:12  توسط همیشه عاشق | 

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود، مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد . امیر از او پرسید : << چه بر سرت آمده ؟‌ >> مرد در پاسخ گفت : << ای امیر ، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم . وقتی که از پنجره بالا می رفتم ، اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم . در تاریکی روی دستگاه بافنده افتادم و چشمم از کاسه درآمد . اکنون ای امیر ، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری . >>

آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند .

بافنده گفت : << ای امیر فرمانت رواست . سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند . اما افسوس ! من به هر دو چشمم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم . ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد ، و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست . >>

امیر کس در پی پینه دوز فرستاد . پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند .

و عدالت اجرا شد .!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:1  توسط همیشه عاشق | 

چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود 

 تنهایی؟

 چه کسی می داند که تو در حسرت یک

روزنه در

 فردایی؟

 پیله ات را بگشا...

تو به اندازه یک پروانه زیبایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:57  توسط همیشه عاشق | 

عشق چیزی است که :

بیش از هر چیزی
  داشتنش را دوست می داریم

و

 بیشترازهر چیزی
   دادنش را دوست داریم

 و

 هیچ کس در نمی یابدکه

 عشق همان چیزی است
که
همواره داده می شود
و

 پذیرفته نمی شود!!!
                                    

  ((جبران خلیل جبران))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:55  توسط همیشه عاشق | 

فاصله بین تو و کسی که دوستش داری همیشه باقی است   

:به قول سهراب

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست.

*

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

*

در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

در تو گریزی می گشاید هر زمان پر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:19  توسط همیشه عاشق | 
سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟ لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟ دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد


من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري... من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟ ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن... لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد...

 

 

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟   خواهان کسي باش که خواهان تو باشد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟        آغاز کسي باش که پايان تو باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:31  توسط همیشه عاشق | 

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:

 

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

 

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

 

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب

 

انجام نشد

 

فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت

 

او را به جهنم فرستاد.در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس

 

به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به

 

دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: " این کار شما تروریسم خالص است!"

 

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:  چه شده ؟شیطان که از خشم قرمز شده بود

 

گفت:

 

آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و

 

به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم

 

گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست!

 

لطفا ً این مَرد را پس بگیرید

 

وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی

 

خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:21  توسط همیشه عاشق | 
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

مثل هميشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمريست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخيره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقويم
روزی به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد
روزی شبيه ديروز
روزی شبيه فردا
روزی شبيه همين روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد

وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند
نه بايدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !
 
 
 
 

زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست ... ساعت بعد "حساب" داریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:19  توسط همیشه عاشق | 
چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!

هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن قلبت را خالي

نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر

 باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم

 وبه تو نياز دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:17  توسط همیشه عاشق | 
زمستان بود هوا سرد و برفی من و دخترک سوار بر موتور توی جاده دراز زندگی با سرعت داشتیم به سوی خوشبختی می رفتیم . دخترک خیلی سختی کشیده بود همیشه آرزوش بود توی آغوش گرم محبت و آرامش کامل پیش من باشه توی راه فکرم مشغول بود اصلا توجهی به جاده و سردی هوا نداشتم طوفان سرد و برفی شدیدی جاده رو فرا گرفته بود توی دلم ترس وحشتناکی داشتم همش به این فکر می کردم که شاید عذاب الهی باشه شاید خدا می خواد چیزی رو به من بفهمونه من اصلا سردم نبود چون دخترک منو توی آغوش گرم خودش گرفته بود تا سردم نشه مدتها بود که داشتیم می رفتیم و طوفان سردتر و شدید تر می شد دخترک همش تحمل می کرد و امید وار بود هر چه زودتر به شهر گرم خوشبختی ها می رسیم و تا ابد اونجا می مونیم  توی شهر خوشبختی ها آدمهای بد هیچ جایی ندارن  توی این شهر نه میشه دروغ گفت و نه میشه چیزی را کتمان کرد من بدی هایی در حق دخترک کرده بودم و اون هیچ اطلاعی از این نداشت اونجا بود که همه چی رو می شد و دخترک غصه می خورد من اصلا دوست نداشتم غصه خوردن دخترک را ببینم . فکری به ذهنم اومد تصمیم گرفتم اشتباهم را هر طوری هست جبران کنم نیاز به زمان داشتم من مسیر را عوض کردم و پیچیدم به یه جاده فرعی که بیراهه ای بیش نبود دخترک از من پرسید که چرا مسیر را عوض کردم در جواب بهش گفتم این راه نزدیکتره از روی اعتمادی که به من داشت چیزی نگفت و با گرمای وجودش منو گرم می کرد مدت زیادی بود که توی بیراهه داشتیم می رفتیم هنوز جراتشو پیدا نکرده بودم که به دخترک بگم اشتباهاتی داشته ام سردی هوا دخترک را زجر می داد ولی پیش من امید وار بود و تحمل می کرد هر بار که از من می پرسید چرا نمی رسیم من دروغی سر هم می کردم و بهش می گفتم . هوا داشت تاریک می شد و من همش توی دلم کلنجار می رفتم هیچ فکری به ذهنم خطور نمکی کرد که چطور بهش بگم چون دخترک از شنیدن حرفهام ناراحت می شد و من تحمل دیدن ناراحتی اونو نداشتم... زمان زیادی از آخرین حرف زدن دخترک که به من گفت (گلم کی می رسیم ) گذشته بود دخترک ساکت بود و چیزی نمی گفت انقار فهمیده بود دارم بهش دروغ می گم انقار فهمیده بود راهی که داریم می ریم بیراهه ای است کم کم داشت صبح می شد منم دیگه خسته شده بودم تصمیم گرفتم هر طوری که شده همه چی رو به دخترک بگم و ازش طلب بخشش کنم تو همین فکر ها بودم که احساس کردم داره سردم میشه دستم را گذاشتم روی دست دخترک که محکم روی سینه من گره زده بود تا سردم نشه دیدم که مثل یک تیکه یخ شده فوری نگه داشتم دخترک دیگه تکون نمی خورد . نفسی نداشت سرمو گذاشتم روی سینه اش تا صدای قلبشو بشنوم ولی صدایی نبود باورم نمی شد ... قلب کوچیک دخترک یخ زده بود حدسم درست بود اون فهمیده بود که دارم بهش دروغ میگم با خودش فکر کرده بود که همسفر خوبی براش نیستم نا امید و ضعیف شده بود . اشک از چشام سرازیر شد و فریاد زدم خدا رو خاستم می خاستم کمکم کنه می خاستم دخترکو به من بر گردونه ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ظاهرا خدا هم اون دور بر نبود . دخترک را به آغوشم کشیدم محکم تو آغوشم فشردمش تا گرمای بدنم گرمش کنه ولی فایده ای نداشت دخترک دیگه تندیس یخی بیش نبود حالا من موندم سرمای زمستان و راهی بی هدف ...                 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:55  توسط همیشه عاشق | 

این من و تو حاصل تفریق ماست

پس تو هم با من بیا تا ما شویم

حاصل جمع تمام قطره ها

می شود دریا بیا دریا شویم


هیچ عشقی برتر و بالاتر از عشق به خدا نیست
( برنارد شاو )
 
عشق یک تنفس آسمانی از هوای بهشت است
( ویکتور هوگو )
 
هرگز گمان نکنید که زمام عشق به دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند زمام شما را به دست خواهد گرفت و شما را هدایت خواهد کرد.
 
 من در شگفتم از شما که عشق هاتان دیوانگی کوتاه و ازدواج شما حماقتی طولانی است
( نیچه )
ناداری بلاست و از آن بدتر بیماری تن و از بیماری تن دشوارتر بیماری دل است
( پیامبر اعظم ص )
 
چه سخت است زندگی هنگامی که مه احساس کنیم در زیر آسمان کسی نیست که ما را دوست داشته باشد
( لرد آوریبوری )
 
عشق شهپری است که خداوند به انسان داده تا با آن به سوی خدا پرواز کند
( میکل آنژ)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:48  توسط همیشه عاشق | 

دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

 دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:11  توسط همیشه عاشق | 
ای تو بهانه واسه موندن , ای نهایت رسیدن , ای تو خودِ لحظه بودن , تو طلوع صبح خورشید و دمیدن

ای همه خوبی همه پاکی , تو کلامِ آخر من

ای تو پر از وسوسه عشق

تو شدی تمامی زندگی من

اسم تو هر چی که میگم همه تکرار تو حرفای دل من

چشم تو هر جا که میرم جاری تو چشمای منتظر من

تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم

از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم

تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم

تو رو از خودت گرفتم

با تو یک خاطره ساختم

ای تو بهانه واسه موندن , ای نهایت رسیدن , ای تو خودِ لحظه بودن , تو طلوع خورشید و دمیدن

ای همه خوبی همه پاکی تو کلامِ آخر من

ای تو پر از وسوسه عشق

تو شدی تمامی زندگی من

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:46  توسط همیشه عاشق | 

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد

از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:42  توسط همیشه عاشق | 

چرا سهراب سپهری گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟

شاید آن روز  سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل

پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و

یاس زندگی اجباریست !!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط همیشه عاشق | 
 
 


عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا

عشق نخستین سبب وجود انسانیست .  وونارگ

عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .  ارد بزرگ

عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .  شکسپیر

عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی .  شانفور

عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .  کوستین

عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  جبران خلیل جبران

عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است  .  مادام دوژیرادرن

عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است .  زابوتن

عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است .  ژرژسان

عشق معجزه ایست . امیل زولا

عشق شیرینی زندگیست .  مارسل تینر

عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند  .  سنت بوو

عشق یکنوع تب و حرارت شدید است .  استاندال

عشق گل کمیابی است .  آندره توریه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:12  توسط همیشه عاشق | 

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ،

يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم

زندگی عشق است عشق افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق آن است که به یادش باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:40  توسط همیشه عاشق | 

دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششی يك جانبه است.

 به معشوق نمی انديشد كه كيست؟

 اما دوست داشتن در روشنايی ريشه می بندد و در زير نور، سبز می شود و رشد می كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايی پديد می آيد...

 عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

 عشق بينايي را می گيرد و دوست داشتن می دهد.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"


شريعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:47  توسط همیشه عاشق | 

دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششی يك جانبه است.

 به معشوق نمی انديشد كه كيست؟

 اما دوست داشتن در روشنايی ريشه می بندد و در زير نور، سبز می شود و رشد می كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايی پديد می آيد...

 عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

 عشق بينايي را می گيرد و دوست داشتن می دهد.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"


شريعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:47  توسط همیشه عاشق | 

 

به نام خدایی كه هستی را با مرگ ،دوستی رابی رنگ ، زندگی را با رنگ ،‌عشق را رنگارنگ ،رنگین كمان را هفت رنگ ، شاپرك را صد رنگ … و من را دلتنگ تو آفرید …love struck

با وفا باشی، جفایت می كنند. بی وفایی كن، وفایت می كنند. مهربانی گر چه آیینی خوش است، مهربان باشی، رهایت می كنند…


به بزرگترين عشق در کوتاه ترين جمله ي ممکن به روي لطيف ترين گل سرخ يراي تو بهترين کس دنيام مي نويسم دوستت دارم

نگو هرگز خداحافظ كه از تنهایی بیزارم/ زپیش من نرو هرگز كه من تنها تورا دارم

ميگن به ياد يكي بخوابي خوابشو ميبيني! مي ميرم برات تا هميشه ببينمت!peace sign

گل را یک روز ، تو را هر روز ، گل را تا وقت پژمردن ، تو را تا وقت مردن ، دوستت دارم.rose

باغبان درب را نبند من فرد گلچین نیستم ، من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.

دلم احساس غم دارد/ در اين انبوه ويراني/كمي تا قسمتي ابري/ و شايد باز باراني

با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم….هنوز هم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم…

مهم نبوده سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودی عشق من، نه قصه شكستنم، به افتخار عشق تو میگم كه بازنده منم…broken heart

به چشمانه مهربانه تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را تا بدانی که محبت و عشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم به پاکی چشمانم قسم که تا ابد… دوستت دارم

جز من اگرت عاشق و شیداست بگو ور میل دلت به جانب ماست بگو ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو..


لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد (شریعتی)

دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم میسوخت ومهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است........

دوره ارزانیست … شرف اینجا ارزان … تن عریان ارزان … آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ از همه چیز ارزانتر … و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!!

مهمترین لحظات زندگی لحظات تصمیم گیری است که سرنوشت ما شکل می گیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 20:42  توسط همیشه عاشق | 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری.

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:50  توسط همیشه عاشق | 
مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد. فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!

 

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.
يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده
و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.
" زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:46  توسط همیشه عاشق | 
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

                                     صبح بلند شی وببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

                                     بیوفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومدو کردت دیونه

                                    هوسش وقتی تموم شد بره وپیشت نمونه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

                                    تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

خیلی سخته که تو پاییز با کسی آشنا شی

                                   اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

                                   بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

                                   کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

                                   ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته اون که دیروز توواسش یه رویا بودی

                                   از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

                                                  تقدیم به عشقم فرانک

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 12:42  توسط همیشه عاشق | 

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد.
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد.
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.

                                                                     

                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 19:39  توسط همیشه عاشق | 
دلتنگی چه حس بدی ست...

تنهایی چه حس بدی ست...

کاش پاره ابری می شد دلم ,مهربانی می بارید...

کاش شرار نور می شد نگاهم , آشتی می داد...

آه که دوست داشتن چه کلام کاملی ست....

و من چقدر دلم تنگ دوست داشتن است.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:2  توسط همیشه عاشق | 
بگذار عظمت عشق را درک نکني: زيرا آنقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد: زيرا اگر عشقي در آن منزل کند به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد کرد.

اما اگرعاشق شدي، سعي کن تنها يک نفر را دوست داشته باشي.

سعي کن گريه کني و تنها براي عشق خود قدم برداري

 

گوته

 

 دوستت دارم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:37  توسط همیشه عاشق | 

بده دستات رو به من تا باورت شه پیشمی

میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشه امی

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من

چرا من نگذرم از یک استخوون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم

نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی

تو این کابوس درد رویای مهربونمی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره

میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره

وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز

عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون تو که بی تو از نفسم سیر میشم

نمیدونم چی میشه بد جوری گوشه گیر میشم

ممنونم که بچه بازی هام رو طاقت میکنی

هر چقدر بد میشم تو نجابت میکنی

هر کجای دنیا باشم تو با منی و بر منی

میدونی با تو پرم از شعر و ستاره

میدونی بی تو.................   

 

برای فرانک عزیزم به خاطر همه ی مهربونی هاش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:25  توسط همیشه عاشق | 

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد

من كه مي دانم كه تا سرگرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

                                        پس چرا عاشق نباشم؟!؟!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:2  توسط همیشه عاشق | 

خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه...

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ...

خیلی سخته که روز تولدت ٬ همه بهت تبریک بگن ٬ جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای ...

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ٬ بعد بفهمی دوست نداره ...

خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی ٬ اما اون بگه : نمیخوامت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:1  توسط همیشه عاشق | 

بهانه

اي تو بهانه واسه موندن ………. اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن ……….. تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
اي همه خوبي همه پاکي …….. تو کلام آخر من
اي تو پر از وسسه عشق……… تو شدي تمامي زندگي من
اسم تو هر چي که مي گم……… همه تکرار تو حرفهاي دل من
چشم تو هر جا که مي رم …….. جاري تو چشمهاي منتظر من
….
اي تو بهانه واسه موندن ……… اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن ……….. تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
…..
تو رو لحظه که ديدم ………….. به بهانه هام رسيدم
از تو تصويري کشيدم ……….. که اون و هيچ جا نديدم
تو رو از نگات شناختم ……….. غصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ………… با تو يک خاطره ساختم

اي تو بهانه واسه موندن ……….. اي نهايت رسيدن
اي تو خود لحظه بودن …………. تا طلوع صبح خورشيد رو دميدن
اي همه خوبي همه پاکي ………. تو کلام آخر من
اي تو پر از وسسه عشق …….. تو شدي تمامي زندگي من

لحظه‌هارو با تو بودن

لحظه‌هارو با تو بودن

در نگاه تو شكفتن

حس عشق رو در تو ديدن

مثل روياي تو خوابه

با تو رفتن

با تو مدندن

مثل قصه تورو خوندن

تا هميشه تورو خواستن

مثل تشنگي آبه

اگه چشمات من رو مي‌خواست

تو نگاه تو ميمردم

اگه دستات مال من بود

جون به دستات مي‌سپردم

اگه اسمم رو مي‌خوندي

ديگه از ياد نمي‌بردم

اگه با من تو مي‌موندي

همه دنيارو مي‌بردم

بي تو اما سرسپردن

بي تو و عشق تو بودن

تو غبار جاده موندن

بي تو خوب من محاله

بي تو حتي زنده موندن

بي هدف نفس كشيدن

تا ابد تورو نديدن

واسه من رنج و عذابه

توي آسمون عشقم

غير تو پرنده‌اي نيست

روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه‌اي نيست

توي قلب من عزيزم

هيچ كسي جايي نداره

دل عاشقم بجز تو

هيچ كسي رو دوست نداره

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:8  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:40  توسط همیشه عاشق | 

دوستت دارم

ايتاليايي :

Ti Am

آلماني :

Ich Liebe Dich

تركيه اي :

Seni Seviyurum

فرانسوي :

Je t'Aime

اسپانيايي :

Te Quiero

هندي :

Mai Tumase Pyre

Karati Hun

عربي :

انا بحبک

ژاپني :

Kimi O Ai Shiteru

يوگوسلاوي :

Ya Te Volim

كره اي :

Nanun Tangshinul

Sarang Hamnida

ويتنامي :

Em Ye^u Anh

اكرايني :

Ja Tebe KoKHAju

تونسي :

Ha Eh Bak

سوئيسي :

Ch'Ha Di Ga"Rn

سوئدي :

Jag A"Iskar Dig

آفريقايي :

Ek Het Jou Liefe

انگليسي :

I Love You

ای سر چشمه ی محبت
  ای عشق واقعی
  چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است
  چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
  بگزار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است
  چه داشته ای که اینگونه مرا تسليم خود کرده ای
  من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی
  تو هوای دلم را با طراوت کردی
  زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم
  پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

و آنگاه بانوی پر غرور خود را دیدم

در آستانه پر نیلوفر

که به آسمان بارانی می اندیشید

که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود

و آنگاه بانوی پر غرور باران را

در آستانه نیلوفرها

که از سفر دشوار آسمان باز می آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:39  توسط همیشه عاشق | 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!

     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:12  توسط همیشه عاشق | 
کنارم بخوابُ به دورم بتابُ

از این لب بنوش چو تشنه که آبُ

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم

بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کنو دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم

لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم.

"دکتر شاهکار بینش پژوه"

من زنده ام....
زندگی من از پیشم نرفت...

اومد و گفت از این به بعد اونی میشه که من می خوام.

وای خدا جونم خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:10  توسط همیشه عاشق | 

جز من اگرت عاشق شیداست ، بگو

 

بر میل دلت به جانب ماست   ، بگو

 

ور هیچ مرا در دل تو جاست   ، بگو

 

گر هست بگو ، نیست بگو ، راست بگو!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:42  توسط همیشه عاشق | 

در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر میگردم٬ اکسیری از عشق تا بتوانم

قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم ٬به روزگاری دور از سردی و

سیاهی. اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر

شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد و انگاه دوباره عطر

گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد

اکسیری که شفابخش  پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی

«عشق»را در اوج آسمان بسرایند.


هیچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند هر گاه کسی را دوست داشتي رهايش كن. اگر به سویت باز نگشت بدان كه از اول هم مال تو نبوده است.

دکتر علی شریعتی


یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید:

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های در تموج و اهتزاز باشد.

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هردو از یک قرص نان تناول مکنید.

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

همچون سیم های عود که هریک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم باستید اما نه بسیار نزدیک :

از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند.

                                                              

                                    جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:14  توسط همیشه عاشق | 

آفتاب من نه در مشرق است نه در مغرب. در مشرق نیست؛زیرا سالهاست که از طلوعش گذشته است. از افق دور شده است. به اوج آسمان آمده است. در مغرب نیز نیست. او اهل غروب نیست. او خورشید بی غروب من است.

 

با كه گويم غم دل، جز تو كه غمخوار منى؟        

همـــه عالـــــم اگرم پشت كند، يــار منى

دل نبندم بـــــه كسى، روى نيارم بــــه درى       

تا تو رويــــــاى منى، تــــا تو مدد كار منى

راهى كـــــوى توام، قافله ســـالارى نيست        

غم نباشد كــــه تو خود، قافله سالار منى

بــــه چمن روى نيارم، نــــــــروم در گلـــــزار       

 تــــو چمنزار من استـــىّ و تـــو گلزار منى

دردمنــــدم، نه طبيبى، نه پرستارى هست       

دلخوشم، چون تو طبيب و تو پرستار منى

عــاشقم، سوخته ام، هيچ مددكارى نيست       

 تـــــو مــــــددكار منِ عاشق و دلدار منى

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:58  توسط همیشه عاشق | 
جمله ی دوستت دارم برای تو خیلی کمه
چه جوری بهت بگم دوستت دارم یه عالمه
این همه درد و دلا همیشه توی قلبمه
فقط اون نگاه تو برای من یه مرهمه

وقتی نزدیکم میای، دور میشه غصه های من
همه سختیهای دل ،ساده میشه برای من
تویی اون فرشته از عالم ماورای من
تو بیا کنار من امید لحظه های من

اگه هر روز نبینم صورت مثله ماه تو
سر به کوهها می زنم تا برسم به راه تو
بدون نور تو من، شبیه سایه ها میشم
تو دیگه ازم نگیر، درخشش نگاهتو

یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه

بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه

همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره

بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره

بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه

ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه

بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه

یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه

بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه

روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه

بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه

مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه

بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده

یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده

همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله

تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:22  توسط همیشه عاشق | 

شاید ان روز که سهراب نوشت :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت!

باید اینطور مینوشت :

هر گلی هم که باشی

چه شقایق!

چه گل پیچک و یاس!

زندگی اجبار است

زندگی در گرو خاطره هاست

خاطره در گرو فاصله هاست

فاصله تلخترین خاطره هاست................

زندگی اجبار است باید زیست!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:48  توسط همیشه عاشق | 

نگاه آسمانی و پر از مهرت آرامش قرن هاست
 و  دلم می خواهد با شوق دیدن تو و نگاه تو شبها را به صبح برسانم
صدای مهربانت زیباترین آهنگ جهان را دارد
و می خواهم با نغمه شیرین صدای تو به خواب بروم
از تو که مینویسم کویر سوزانم در اشتیاق باران به وجد می آید
و چشمانم  دریای اشک می شود
عشق من!
من با نور عشق  تو  از تاریکی ها به سپیده دم می رسم
 و آن گاه که دلم بارانی است
دستان توست که چشمان باران زده ام را نوازش می کند
عاشقانه دوست دارم ... برای همیشه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:20  توسط همیشه عاشق | 
 

من بی تو يك بوسه ي فراموش شده ام،

يك شعر پر غلط، يك پرنده ی بی آسمون،

يك نسيم سر گردان، يك رويای نا تمام،

من بی تو بهاری غریبم كه در برف متوقف مانده است،

یك جويبار سرد كه هيچ وقت به دریا نمی رسد،

يك عشق با شكوه كه مجالی برای شكفتن ندارد،

یك شاعر ارغوانی كه نمی تواند آخرين بيت غزلهای عاشقانه اش را بسرايد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:19  توسط همیشه عاشق | 

گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم

گر خوار چون خارم کنی ای گل بدان خواری خوشم

والاترين گوهر تويی داروی جان پرور تويی

درمان دردم گر تويی در کنج بيماری خوشم

ای بهترين غمخوار دل ای محرم اسرار دل

خواهی اگر آزار دل با آن دل آزاری خوشم

روزی اگر کامم دهی يا آنکه دشنامم دهی

با اين خوشم باآن خوشم با هرچه خوش داری خوشم

تا گشته ام يار تو من از جان برم بار تو من

عشقست اگر آن بار گران با آن گرانباری خوشم

گر وصل گر هجران بود گر درد و گر درمان بود

شاد و خوشم با اين و آن آری خوشم آری خوشم

(محمد علی شیرازی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:2  توسط همیشه عاشق | 
روزي مردي عقربي را ديدكه در آب دست و پا مي زند ، او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد ...مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد ولي عقرب بار ديگر او را نيش زد .رهگذري او را ديد پرسيد :براي چي عقربي را كه نيش مي زند نجات مي دهي ؟مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم،چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب نيش مي زند ؟عشق ورزي را متوقف نساز، لطف و مهرباني خود را دريغ مكن ،حتي اگر ديگران تو را بيازارند!!!

 


سفر عشق

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟ عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم. عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. هيچ چيز توشه توست و هيچ کس معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 13:19  توسط همیشه عاشق | 

یک نفر آهسته می خواند مرا
با صدایی خسته می خواند مرا
یک نفر دریاست اما در سکوت
سوی خود آهسته می خواند مرا
یک نفر گویی کنارم هست و نیست
از درون خسته می خو اند مرا
یک نفر گویی که همزاد من است
هر کجا پیوسته می خو اند مرا
یک نفر انگار عاشق تر ز من
از همه بگسسته می خواند  مرا
یک نفر مانند من در آیینه
با دل بشکسته می خواند  مرا
یک نفر تنها تر از من یک نفر
از جهان وارسته می خواند مرا
یک نفر اینجا نمی دانم که کیست
در دلم بنشسته می خواند مرا

 

 

 

خيلي خيلي دوستت دارم فرانک مهربانم


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 14:30  توسط همیشه عاشق | 
چارلي چاپلين:

 با پول می شود خانه خريد ولی آشيانه نه،رختخواب خريد ولی خواب نه، ساعت خريد ولی زمان نه،

 می توان مقام خريد ولی احترام نه،می توان کتاب خريد ولی دانش نه، دارو خريد ولی سلامتی نه،

 خانه خريد ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خريد، ولی عشق را نه 

 


خواهش میکنم متن زیر رو فقط وقتی که میتوانید آرام و با احساس بخوانید و در فضا قرار بگیرید بخوانید... خط به خط هم مکث کوتاهی داشته باشید...این فاصله گذاری ها بی مورد نیست...

 

 

 

داره بارون میباره...

هوا سرده...

بس ناجوان مردانه...

یه کوله پشتی سنگین رو دوشمه...

و یه آدرس که...

یه دوست داده و گفته باس بیای اونجا...

میرم تو خیابون...

اولش راحته...

اما...

یکم که میرم جلو...

میبینم باید برم توی یه کوچه...

اما دوتا کوچه جلومه...

هردو تاریک تاریک تاریک...

و هیچ کس نیست که از او بپرسم...

(میگن قدیما یه نفر بوده که ازش بپرسی اما یه هو نیست شده و دیگه هیشکی ندیدتش مگه اینکه...)

یکی از کوچه هارو میرم تو...

یکم جلوتر...

دوباره...

دوراهی...

یکم جلوتر...

وباز هم...

...

...

...

گویا تمامی ندارد...

دوستم گفته که از زمانی که از خانه در آمدی فقط ساعتی وقت داری تا برسی...

چون...

قضیه...

یه شرط بندی بود که...

که بین دوستم...

و یکی از دوستای...

صمیمی...

و یکی از دوستای صمیمی دوستم...

که با هم یه خورده اختلاف حساب پیدا کرده بودن...

اختلاف حساب اساسی...

که سرش...

شرط بندی شده بود...

و...

دوراهی...

یکم جلوتر...

وباز هم...

...

...

...

یکی از کوچه ها رو...

که خیلی...

خیلی...

تاریکه...

میرم تو...

...

یهو...

تالاپ...

سرم خورد به دیوار...

بن بست بود...

باید برگردم و از یه کوچه ی دیگه برم...

کوچه...

پس کوچه...

کوچه...

پس کوچه...

کوچه...پس کوچه...

اما ناگهان...

زود...

خیلی زود...

خیلی خیلی زود...

خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم...

فرصت تموم شد و...

 من...

به همین سادگی...

 بازی رو...

بازی رو ...

 باختم...

توی...

کوچه پس کوچه های...

تنگ...

و تاریک...

زندگی...

و توی...

دو راهی های...

ناجوانمردانه ی...

درست و غلط...

غلط... رو انتخاب کردم...

راستی ...

دوستم...

یه کتاب داده بود به من...

و گفته بود...

نقشه رو ...

این تو کشیدم...

اما حیف...

من یادم رفت...

اسمش چی بود؟...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:26  توسط همیشه عاشق | 

از یک عاشق شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟ گفت عاشق شدن

گفتم بزرگ ترین شکست؟ گفت شکست عشق

گفتم بزرگترین درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن

گفتم بزرگترین غصه؟ گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن

گفتم بزرگترین ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن

گفتم قشنگ ترین عشق؟ گفت شیرین و فرهاد

گفتم زیبا ترین لحظه؟  گفت در کنار معشوق بودن

گفتم بزرگترین رویا؟ گفت به معشوق رسیدن

پرسیدم بزرگترین آرزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: (مرگ)

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:19  توسط همیشه عاشق | 

وقت عاشقانه هاست

وقتي كه آسمان به حال برگهاي زيبايي كه فرش خيابانهاي شهرم شدند گريه مي كنه

مردم ساده تر راه ميروند ديگه خبري از گرماي تابستان نيست

نگاه ها به يكديگر عاشقانه ترند

جاده ها بوي رفتن ميدهند اي مسافر برو اگه راهت درست باشه حتما ميتوني به بهار برسي !!!

جلوي پنجره نشستم مثل هميشه در انتظار بوي باران نويد پاييز را ميدهند نويد زمستاني سرد و بعد بهاار و باز بهار از راه مي رسد

پاييز عاشقه عاشق من و تو

عاشقه ما آدمهايي كه  دوستش داريم

درختها عاشقانه برگهاشون رو زير پاي ما آدم ها فرش ميكنن و از ما به عنوان مهمون ياد ميكنن زيبا و دوست داشتني سرد است ولي گرماي اميد در وجود انسانها هميشه گرمي بخش سرماست

پاييزتون مباركككككككككككك

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 21:27  توسط همیشه عاشق | 

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل "

 ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.

 

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا

آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟

 

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب

 نسوزد

 

 

 

تواگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...

تواگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...

تواگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...

تواگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي...

تواگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...

تواگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:14  توسط همیشه عاشق | 

عاشق نتواند كه دمي بي غم زيست بي يار و ديار اگر بود خود غم نيست خوش آنكه به يك كرشمه جان كرد نثار هجران و وصال را ندانست كه چيست

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود. پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: "با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."

فقط كسي معني دل تنگي را درك مي كند كه طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به كسي وابسته نشو كه سر انجام آن وابستگي دلتنگيست

 

اگر قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خط هاي تلفن و تالارهاي گفتگو و ايميل ها اشغال ميشه. پر ميشه از كلمه هاي (( از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش يا تو را عاشقانه مي پرستم يا مراقب خودت باش )) اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره (( هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم )) پس عشق و محبت را تقديم آنكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي دگر هرگز نباشد

 

یادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم. يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت بهش نگيم برو گمشو چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 

 تو را برای وفای تو دوست می دارم***وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است

 

این قسمت های آخر که نوشتم یادمون باشه رو بخون فرانک جونم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:44  توسط همیشه عاشق | 
يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينكه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم كردم اما نمي دونستم كه يه روز براي اينكه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شكني

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه ، نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ، فقط دل من واسه تو تنگ ميشه

عشق را وارد كلام كنيم تا به هر عابري سلام كنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام كنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام كنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام كنيم

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نمي دهي درباره احساساتت سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است

 

روزي در آخر ساعت درس، يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.( پروفسور محمد حسابي)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:33  توسط همیشه عاشق | 

اگه یه روزی دیدی وقتی داری ردمیشی بر میگرده و نگاهت میكنه بدون براش مهمی ، اگه یه روزی دیدی وقتی داری میوفتی بر میگرده و با عجله به سمتت می یاد بدون براش عزیزی ، اگه یه روزی دیدی وقتی داری میخندی بر میگرده و نگاهت میكنه بدون براش قشنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 21:1  توسط همیشه عاشق | 
در تنهایی شب من تنها ترین مسافر جاده ام!

با آن که از تنهایی گریزانم اما.....

اما سکوت تنهایی را دوست می دارم!

تیرگی شب را نه از سر شکوه آن که به خاطر سادگی دوست می دارم!

تنهاترین مسافر جاده ی شب چشم به جاده دوخته منتظر است!

منتظر پایان جاده!

شب ...سکوت....سیاهی....تیرگی....خاموشی.....غم....

همه زیبایند !..................

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:9  توسط همیشه عاشق | 

دلـــداده چشــــمان توام میدانی

عمریست غزلخوان توام میدانی  

بی من به مسلمانی خود ناز مکن  

من نیـمه ایمــــان توام میدانی ؟

***********

ای  کاش شبی به دیدنم برگردي

یک لحظه برای دیدنم برگردي  

یک عمر به شوق  دیدنت گل دادم  

یک لحظه برای  چیدنم برگردی

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:7  توسط همیشه عاشق | 

ميتوني نگاهم نكني- اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري- ميتوني بگي دوست ندارم-

اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش- ميتوني از پيشم بري- اما نميتوني بگي دنبالم نيا-

پس من نگاهت ميكنم- دوست دارم- وتا ابد دنبالت ميام

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:0  توسط همیشه عاشق | 

اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند

100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت

داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم.

اگه يه روز بهت گفتند كسي دوستت نداره،بدون من مردم!!!


بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به

جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن

هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من

امروز به تو نياز دارم نه فردا 


کوچک ترين انسانها کساني هستند که براي بدست آوردن ديگران ، خود را هم عقيده و

هم فکر با او نشان دهند

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 16:56  توسط همیشه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه
فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشیو موضوعی
روزشمار عشق
حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8
دل نوشته های عاشق کویری
قصه های عشق
راه خوشبختی
آهنگ
پیوندها
پولدار شويد
عشق زيباست(آدرس قبلي)
دانشگاه آزاد واحد زاهدان
پيش بيني فوتبال1
پيش بيني فوتبال 2
×× ســرمـه ی خــورشیـــــد ××
داستان هاي عاشقانه
شوق پرواز
قالب وبلاگ
فروشگاه پايگان
تنهاترين
موسسه کامپيوتري رضوان
دنيا دات کام
سايت اشتهارد
اس ام اس هاي زيبا
رایگانهای انترنت
کد وبلاگ
یادش همیشگیست
در جستجوی ستاره ام
۩۞۩ قشنگ ترین دختر دنیا ۩۞۩
عاشق های تنها
بانک صوت و فیلم مذهبی
شب زنده دار
اشک عشق
۞۞▒░هر روز زیباتر شوید-دکتر نگار کریمی▒░۞۞
پولدار شويد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ