تبليغاتX
عشق کویری(عشق زیباست)...................
دیوانه ی عاشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:32  توسط همیشه عاشق | 
يادمه محرمه همين يكي دو ساله پيش يكي از خاطره انگيز ترين و به ياد موندني ترين محرم عمرم شد.

يادته فرانكم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:16  توسط همیشه عاشق | 
نگو قراره که دیگه یه لحظه پیشم نباشی

نمیذارم یواش یواش هم رنگ سایه ها باشی

دسته گلها تو نمیخوام

خاطرهاتو نمی خوام

خودت که بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

گل های باغچه رو برات تک تک و از شاخه چیدم

ببین چقدر جون میکنم بهت بگم دوست دارم

بهت بگم دوست دارمممممممم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:58  توسط همیشه عاشق | 

وقتي مي گويم دوستت دارمشايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام
و جمله اي را بيان كرده ام
اما...
اين تنها يك جمله نيست !
دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !
همين جمله كوتاه !
آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !
دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست
بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد !
دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست
و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:54  توسط همیشه عاشق | 

امشب هم یاهو باز نشد و نتونستم ایمیل بزنم

معذرت!

امیدوارم بهترین لحظات را بگذرونی!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:46  توسط همیشه عاشق | 

فرانکم امشب خواستم مثل شبای پیش برات ایمیل بزنم اما یاهوم باز نشد یعنی رمزش رو فراموش کردم!!!!

باورت میشه رمز یاهوم رو فراموش کردم!

دیگه پیر شدم!!!!!!!

اما داخل یک دفتر رمز رو نوشتم باید پیداش کنم!

فردا صبح پیداش میکنم!

 

ولی امیدوارم سالم و سلامت باشی

شب خوبی داشته باشی

فعلا یا علی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:6  توسط همیشه عاشق | 

یک بازدیدکننده هم این وبلاگمون داشت که هر چند وقت میامد و سر میزد که دیگه اونم نمیاد!

فرانک منظورم بود!

فرانکم سفر بهت خوش بگذره

عشقی که با تو معنای عشق را شناختم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:42  توسط همیشه عاشق | 

یک فنجان آرامش داغ رو تویه این سرما بهت تقدیم کردم تویه این چند روز که این آرامش رو از اون خدایی میدونم که همیشه هوای جفتمون رو داره میبینم!

فرانکم فقط کمی مانده تا با هم شویم

بهشت برین را با هم دارا شویم

اگر نان خشکی بود در خانه ام

تو را ببخششیست که با هم شویم

چرت و پرتام باحاله نه؟

فرانکم دیگه نمیخوام غم و ناراحتی داشته باشیم!

۳-۴ ماه دیگه یه مقدار شرایط بهتر میشه عزیزم!

دیگه ناراحت و نگران نباش قربونت بشم!

دوستت دارم فرانکم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 15:8  توسط همیشه عاشق | 

ما نیز سبز هستیم!

 

من و فرانکم هم سبزیم!

 

وبلاگ عاشقانه سبز!

 

همه ما سبزیم!

 

سبز سبزم ریشه دارم!

خیلی جالبه که سیاست وارد عشق و عاشقی میشه!

فرانکم همیشه به من میگه ایمان وارد این مسائل نشو!

اما سبز بودن که عیبی نداره!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:1  توسط همیشه عاشق | 

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره


To be part of a team.
عضو یک تیم باشی


To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی


To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !


To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده


To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی


These are the best moments of life....
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند


Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
چارلی‌ چاپلین

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:13  توسط همیشه عاشق | 

آنگاه که کبوتر بال و پر شکسته ی دستم در دستان گرم تو خانه ساخت
نگاه مضطربم در مهربانی چشمانت جان گرفت و نفس تازه کرد

زانوان خسته ام از رویای سبز قدمهایت نیرو یافت

من تازه شدم
 ...
من
به هوای آواز خوشرنگ نامت در به هر چه تمنا بستم

با تو و در کنار تو
، در پناه استواریت ، و در راستای قامتت ایستاده ام
باشد که عاشق تر شوم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:12  توسط همیشه عاشق | 
هی فلانی می دانی ؟

 می گویند رسم زندگی چنین است...
می آیند.... می مانند.... عادت می دهند.... و می روند
و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی
راستی نگفتی رسم تونیز چنین است؟....

 مثل همه فلانی ها....؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:10  توسط همیشه عاشق | 

تمام آهنگ های ساخته نشده

تقدیم گوش چپت!


من سمفونی سکوت نوشته ام

تا مردگان

با ساز های نامریی

تنها برای تو بنوازند

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:8  توسط همیشه عاشق | 

فردای وصل را به
 
دلم وعده داده ام
 
امروزها که بی تو
 
 فردا نميشود!!
 
 
امید دارم بدانی چه مینویسم!
 
 


گاه گاهی که دلم می گیرد به تو می اندیشم

خوب در یادم هست چه شبی بود آن شب !

تو همان نو گل دیرینه و من برگ زردی که فتاده ست به خاک

و من اندر عجب این دیدار که تو بعد از سالها همچنان زیبایی !

کاش می دانستی که چه کردی با من

در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم

چشم برگرداندی و مرا سوزاندی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:41  توسط همیشه عاشق | 
برای این که از این دنیا جدا شوم.کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که

 طنین می اندازد: به حقیقت ،به صدای باران روی سقف ماشین،به

کلمه های عاشقانه یا به صدای تو.

ملایمت،وقار،جذابیت: این کلمه هارا بارها و بارها برای وصف تو بکار برده ام.

آن ها دیگر توان خود را از دست داده اند. من این کلمه ها را کنار می گذارم تا

کلمه ی مناسب تری بیابم: روشنایی.  در این زندگی ظلمانی

روشنایی با ارزش ترین موهبت است ـ حتی وقتی که این روشنایی

ما را بکشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:38  توسط همیشه عاشق | 
تو در زندگی روزمره ات،مرا با خود به دور دست ها می بردی،

نه، باید به زمان حال کامل، تنها به زمان حال بنویسم.

باید به زمان گذشته ی دور در حال بنویسم.تو در زندگی روزمره ات

مرا به دوردست ها می بری،تا به آن جا که زندگی روزمره و عشق ابدی در

آغوش یکدیگر رقص را آغاز می کنند.

من منتظر بازگشت تو هستم،دست خودم نیست،من منتظر غیر منتظره ام.

منتظر چه چیز دیگری می توانم باشم. من به آن چه امید بستنی نیست، امیدوارم.

 

 

 

این روزا فرانک............. هیچی بیخیال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:36  توسط همیشه عاشق | 
نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای تو

قناعت می کنم. این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند.روی تخت

دراز می کشم یا پشت میز می نشینم یا در خیابان قدم می زنم.دیگر به

دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد. هیچ کس را نمی شناسم و هیچ کس

برایم غریبه نیست.این تجربه ، تجربه ی ساده ای است. نباید آن را خواست.

زمانی از راه می رسد باید آن را پذیرا شد.

روزی تو دراز می کشی ، می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید.

دیگر نمی توانی انتخاب کنی،هر آن چه از راه می رسد ،نشانی از عشق به

همراه دارد.حتی شاید تنهایی و سکوت هم برای دریافتن این لحظه های

خالص مورد نیاز نباشد.  عشق به تنهایی کافی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:32  توسط همیشه عاشق | 
گاه ریتمی را که دوست دارم از دست می دهم. این ریتم دو ضربی را،

حضور ــ غیاب، کلام  ــ سکوت. حالا فقط در یکی از این حالت ها دست و

پا می زنم و به گونه ای بی انتها در آن سقوط می کنم: گفت و گویی گنگ،

سکوتی ممتنع،نت هایی اشتباه.

برای از دست دادن چیزی،باید اول صاحب آن بود.ما هیچ وقت در این

زندگی صاحب چیزی نیستیم و هیچ وقت چیزی را از دست نمی دهیم.در

این زندگی فقط باید آواز خواند،باید با غبار روان های عاشق مان از ته

گلو، از ته مغز ،از ته قلب، از ته روح آواز بخوانیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:28  توسط همیشه عاشق | 
من بی توجهی کردم. در هفته چندین بار می دیدمت.بهتر است بگویم

همواره می دیدمت.حتی تنهایی ام در این خانه،از تو لبریز بود.

تنهایی ام در این خانه با امید به دیدار مجدد تو دوست داشتنی بود و من

بی توجهی کردم. ما موضوع صحبتمان را انتخاب نمی کردیم، درباره ی

هر چیزی حرف می زدیم. درباره خدا ، پول ، بچه ها ،کتاب و خاطره هایی

که همراه تو بودم. ، امروز به نظرم افسانه ای می آیند.آن ها برای من بیش از

کشورهای دور دست رویایی هستند و من بی توجهی کردم.

تو نبوغ آن را داشتی که کلام را به یک جشن بدل سازی و من خیال می کردم

که این کلام،این کلام خیال پرداز و شاد،بی پایان است.

من با سادگی هر چه تمام تر ،شاخ و برگ جدایی را بر فراز

زندگی مان فراموش کرده بودم و فراموش کرده بودم که این شاخ و برگ

می تواند ناگهان تیره گردد و بر ما سنگینی کند.و ناگهان دیگر کسی

نیست تا غم و شادیم را با او در میان بگذارم،کسی نیست تا به کلمه های

روز مره ی زندگی ، ملایمت پلووری افتاده بر شانه را در شب های تابستانی

ببخشاید. در شب های تابستانی ، زمانی که درخت های بزرگ جز سرما و

ظلمت چیزی نمی بخشند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:23  توسط همیشه عاشق | 
 

خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:33  توسط همیشه عاشق | 
 

  نگفتمت مگر?


        هزار شب،شعر نوشتم و شاعر نشدم


          اما نشان رد پای سبزت،


           در کوچه باغ بلوغ رویا


           هزار شب شاعرم کرد  !

            نگفتمت?
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:31  توسط همیشه عاشق | 
 

        هر بار که باران می بارد

            در رگهایم جان می گیری

                  اینجا

                    انگار هرروز باران می بارد...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:30  توسط همیشه عاشق | 
 

تمام شبها یلدا هستند

                  وقتی تو نباشی
...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:29  توسط همیشه عاشق | 
 

از آسمان

تا زمین

راهی نیست!

اگر...

تو ماه شب باشی

و من برکه ی کوچک آب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:28  توسط همیشه عاشق | 
برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیش کش تو

جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

تو که از خود منی

منو از خودت بدون

غزل وقافیه بی تو همه رنگ انتظاره

این همه شعر وترانه همه بی عطر و بهاره

موندنی باشی همیشه

لب پاییزو نبوسی

نشه پرپر شی عزیزم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 16:26  توسط همیشه عاشق | 
عزیز روزهای زندگی.....سلام

روز برگ ریزانت طلایی....

خورشید پاییزت گرم ودل نواز...

گل رویت از دست خزان در امان....

چشمان مهربانت سرشار از زیبایی....

دستان پر مهر ت  میزبان پرستو های دلتنگ.....

و دلت سبزو لبت پر خنده....

در این پاییز طلایی پوش همه را برایت آرزو دارم

ای که همه فصل دلم با تو بهار می شود......


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:25  توسط همیشه عاشق | 

 

امشب قاصدك خیالم را فوت كرده ام،


دیدمش،


به سوى آسمان رفت،


ماه را پشت سر مىگذارد و كهكشانها

را رد خواهد كرد،


چشم انتظار باش!


نشانى تو را به او دادةام.


به او خوب گوش كن،


به تو خواهد گفت كه چه اندازه دوستت دارم......

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:23  توسط همیشه عاشق | 

مرا به دستان باد بسپار

دلم براي تو

  چرکين شده است 

 که با بغض تنهاييت

در همين تشت، شسته مي شوم

  و بي تابي ام را سر مي خورم

روي بندهاي رختي که

   اصطکاکشان آتشم مي زنند

تا من اصلا گور به گور نشوم و تو 

دريغم کني از 

 يک فنجان يخ در بهشت داغ 

که زير باران

      زير گرفته شوم 

اما چقدر زود سنگفرش اين خيابان

   روي سرم نشست کرد 

  و تو آن گوشه

   سالهاست که بي سايه مانده اي

اين خيابان درخت ندارد

برگرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:14  توسط همیشه عاشق | 

گویند که یک نگه برد ایمان را

 

بنما نگهی ز کف ببر آئینم ...

                             

تقدیم به فرانک عزیزم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:45  توسط همیشه عاشق | 
امروز بازم دلم هوای دیدن چشماتو کرده فرانکم اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده ای کاش بدونی این

جوجوی کوچولو که جز خدا و عشقت هیچ همدمی نداره هنوز داره از دلتنگی تو پرپر میزنه .

فرانک خوبم عزیز دل خستم خیلی دلم برات تنگ شده خوشبحال اونیکه هر روز و هر لحظه کنارته و

 تورو میبینه الان معنی حسادت و میفهمم . آره حسادت میکنم به اونیکه  ......

ولی من همیشه و همه جا حسرت با تو بودن و میخورم تو تنها عشق زندگی من بودی و میمونی .

  دردت بجونم .چی بگم از این دل تنگ و حسرتای

 به دل مونده .الهی دورت بگردم مواظب خودت باش ، دوستت دارم اونقدر که فقط خدا میدونه .....

 

                                             تقدیم به وجود با ارزش فرانکم که برام یه دنیاست ....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط همیشه عاشق | 
این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم

     اما به من بگو که آیا من نیز در روزگار آمدنت هستم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:32  توسط همیشه عاشق | 

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بی وفا ای بی مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو

نخواهم دوخت تا روز قیامت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:25  توسط همیشه عاشق | 

بی همگان به سر شود بی ‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:22  توسط همیشه عاشق | 
سلام

خوبي فرانك

ايميل برات ميفرستادم

فكر كردم ميتوني بخوني!

چه خبرا؟

فرانك يه چيزي در مورد دوستت نوشته بودي!!! متوجه نشدم چي نوشتي!!!!

خيلي دوست دارم!!!!

منتظرتم!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:17  توسط همیشه عاشق | 

به انتظار بیندیش که چه صبورانه در تمامی لحظات مارا همراهی می کند واما ما...

چه عجولانه و با شتاب منتظر پایان انتظار هستیم غافل از اینکه انتظار هیچ گاه ما را تنها رها نخواهد کرد زیرا...

پایان هر انتظار آغاز انتظاری دیگر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:0  توسط همیشه عاشق | 

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:48  توسط همیشه عاشق | 

بیدار می شوم تا باز بخوابم ، در بیدار شدن شتاب نمی کنم . احساس می کنم تقدیر

من آنجاست ، که امکان ترس نمی یابم . جایی که می بایدم رفت می روم ، و می آموزم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:45  توسط همیشه عاشق | 

اگر اشک چشمان را فراموش کند

اگر مرگ انسان را فراموش کند

اکر تو مرا فراموش کنی

من تو را هرگز فراموش نخواهم کرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:23  توسط همیشه عاشق | 

بنام پروردگار لیلی و مجنون

حکمرانان سرزمین عشق

آنروزها در حجم پندارم

بودنت چه سهم حقیری بود 

و حالا در نبودنت

این طنین نام توست

که از حنجره ناقوسها آواز می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 19:22  توسط همیشه عاشق | 

مرا ببوس مرا ببوس
براي آخرين بار
ترا خدا نگه‌دار
كه مي‌روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت
در ميان طوفان
هم‌پيمان با قايقران‌ها
گذشته از جان
بايد بگذشت از طوفان‌ها
به تيره شب‌ها
با يارم دارم پيمان‌ها
كه برفروزم آتش‌ها
در كوهستان‌ها
شب سيه سفر كنم
زِ تيره راه گذر كنم
نگه كن اي گُل من
سرشك غم به دامن
براي من ميفكن
مرا ببوس مرا ببوس
براي آخرين بار
ترا خدا نگه‌دار
كه مي‌روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته،
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت
دختر زيبا
امشب بر تو مهمانم
در پيش تو مي‌مانم
تا لب بگذاري بر لب من
دختر زيبا از برق نگاه تو
اشك بي‌گناه تو
روشن سازي يك امشب من
مرا ببوس
براي آخرين بار
ترا خدا نگه‌دار
كه مي‌روم به سوي سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته‌ها گذشته
منم به جستجوي سرنوشت

 

دانلود:

http://www.4shared.com/file/8167487/9078d88b/Golnaraghi_-_Mara_beboos.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:53  توسط همیشه عاشق | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:49  توسط همیشه عاشق | 

گر مذهب مردان عاقل داری

یک عشق بسنده کن که یک دل داری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:45  توسط همیشه عاشق | 

در پايان شب

من هم آن روزها را پشت سر گذاشته ام.

روزهاي الزام و بايد ها

            روزهاي زندگي دوگانه:

                 در خانه به گونه اي بودن و بيرون از خانه

                                      تظاهر به آنچه ديگران مي پسندند.

امروز اگر خسته ام

         امروز اگر تحمل كوچكترين ناملايمي را ندارم

                                 اين تحفه شايد يادگار آن روزها باشد.

                 ولي مي دانم هر شبي را پاياني است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:42  توسط همیشه عاشق | 

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
 تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر لبهای مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز عطر خوش تنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم ................................

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:1  توسط همیشه عاشق | 
یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم


امروز هم گذشت


با مرور خاطرات دیروز


با غم نبودنت..و سکوتی سنگین


و من شتابان در پی زمان بی هدف


فقط میروم ..فقط میدوم


یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما


گرمی مهر تو را میخواهند


غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند


میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی


صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی


فقط صدایی مبهم


قول داده بودی برایم سیب بیاوری


سیب سرخ خورشید


سیب سرخ امید


یادت هست؟؟؟


و رفتی و خورشید را هم بردی


و من در این کوچه های تنگ و تاریک


سرگردانم و منتظر


برگی از زندگی ام را ورق میزنم


امروز به پایان دفترم نزدیکم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:57  توسط همیشه عاشق | 
دل من باز گريست،

قلب من باز ترك خورد و شكست،

باز هنگام سفر بود و من

از چشمانت مي خواندم

كه به آساني از اين شهر سفر خواهي كرد،

و از اين عشق گذر خواهي كرد،

ونخواهي فهميد،

بي تو اين باغ پر از پاييز است...

در حنجره ام شور صدا نیست رفیق

یک لحظه دلم ز غم جدا نیست رفیق

بگذار که قصه را به پایان ببرم

اخر غم من یکی دو تا نیست رفیق...


دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست كشیده شب می كشم

چراغهای رابطه تاریكند

چراغهای رابطه تاریكند

كسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به میهمانی گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:28  توسط همیشه عاشق | 

کاش اينجا بودي

کاش در باغچه سبز دلم مي ماندي

کاش شعر غم من را

ز افق هاي غريب نگهم مي خواندي

کاش اينجا بودي

کاش گلهاي فراق تو گهي مي پژمرد

کاش گنجشک دلت

در غم من مي آزرد

و جدايي مي مرد

کاش اينجا بودي

کاش اينجا بودی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:26  توسط همیشه عاشق | 
این بار برای تو می نویسم ، برای تو که بهترینم هستی
از همان درد دل های همیشگی ، از همان لحظات شاد و شیرین دیدار
باز یاد تو هم برایم شادی داشت و هم کمی ...
من ،پاییز،برگها وحتی آن کودک زیبا رو برای دیدنت تاب ندارند
دیروز خاطرات سبز و زیبایت را داشتم مرور می کردم
باز چقدر دوری تو برایم سخت شد
باز چشمانم پر از اشک و یاد تو همچنان در دلم ناپیدا
قلبم با توست و حتی عقلم هم برای دیدنت لحظه شماری می کند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:24  توسط همیشه عاشق | 
فردای وصل را به
 
دلم وعده داده ام
 
امروزها که بی تو
 
 فردا نميشود!!

دیر گاهیست که تنها شده ام

                                   قصه غربت صحرا شده ام

                                                                 وسعت درد فقط سهم من است

   باز هم قسمت غم ها شده ام

                                   دگر آیینه ز من بی خبر است

                                                                  که اسیر شب یلدا شده ام

   من که بی تاب شقایق بودم

                                   همدم سردی یخ ها شده ام

                                                                    کاش چشمان مرا خاک کنید

   

                     تا نبینم که چه تنها شده ام ...
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:22  توسط همیشه عاشق | 

نمی دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا می گویم از سختی

چرا می نالم از  دنیا

چرا اشکم ز تنهایی ست

نمی دانم چرا می سوزم از غربت

چرا می ترسم از صحبت

چرا از همنشینی ها گریزانم

چرا تنها و حیرانم

نمی دانم....... نمی دانم!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:16  توسط همیشه عاشق | 
امشب

         چندمین شب یلدایی ست که می گذرد


                                           و تو کنارم نیستی

        و چقدر یلدایی اند

                        شبانه های بی تو ...
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:14  توسط همیشه عاشق | 

اگر یار مرا دیدی به خلوت

بگو ای بی وفا ای بی مروت

گریبانم ز دستت چاک چاکو

نخواهم دوخت تا روز قیامت

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 8:8  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:17  توسط همیشه عاشق | 

دوری بین من و تو ٬ دوری ماهی و دریاست

                                              دوری بین من و تو ٬ دوری ماه و تماشاست

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:6  توسط همیشه عاشق | 

به يك چيز مي توانم افتخار كنم ، در اوج دنيا هم به يادت هستم .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:5  توسط همیشه عاشق | 

از آن روز تا به امروز در حال خودم نیستم !

انگار مستم و در این دنیا نیستم !

از آن لحظه تا به این لحظه در فکر تو هستم ،

....همچنان به فکر عهدی هستم که با تو بسته ام !!

از آن ثانیه تا این ثانیه ، تک تک لحظه ها را شمرده ام ،

در هر ثانیه آرزوی دیدن دوباره تو را کرده ام!

انگار حقیقت است که حال من خراب است ،

احساس میکنم دوای درد من شراب است !

تو بگو من چرا اینگونه ام ؟

نه نمیخواهم باور کنم که عاشقم !

نه اینبار حس میکنم که عاشق شدم

دل به دریا زدمو از یاد تنهایی فراموش شدم!

دست خودم نبود دل به دریا زدنم ،

نمیدانستم اینگونه غرق تو میشوم !

از آن روز تا به امروز ، روز به روز ، از دیروز دیوانه تر میشوم!

از آن لحظه تا به این لحظه ، لحظه به لحظه از گذشته عاشقتر میشوم!

فکر نمیکنم دوباره ببینم روزهای آرام تنهایی را !

باور نمیکنم لحظه تلخ جدایی را ،

بعد از تو دیگر فرصتی برای تنها ماندن ندارم ،

چون بار زندگی را میبندم و جایی در این دنیا ندارم!

همانطور که تنها صدای بهانه ثانیه ها ( منظور تیک تیک ثانیه هاست) را میشونم ، 

و دقیقه ها آرامند،مثل ثانیه ها برای دیدن تو بهانه میگیرم ، 

و همچو دقیقه ها آرام و  نفسگیرم

 

 

 

راستی قول دادم بدون اجاز  تو شراب نخورم!!! پس بدون این همش شعر بود

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:2  توسط همیشه عاشق | 

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .

چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ

عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه

اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه  تمام

عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:36  توسط همیشه عاشق | 

خدا وصیت منو، گوش بده نامه مو بخون .. شاید دیگه من نباشم ،

مواظب عشقم بمون میسپارمش بهت میرم،

تموم تار و پودمو .....یه وقت نیاد برنجونیش،

کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد ، بدزده قلب سادشو ..

کسی نیاد تو زندگیش ، بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره ،

خیلی بده زمونمون .. خدا سپردمش بهت ،

مواظب عشقم بمون فردا قراره منو تو،

از همدیگه جدا بشیم..... فردا قراره همدم گریه ی بی صدا بشیم

تو کوچه های بی کسی،نیستی و پرسه می زنم...

آی آدما نگاه کنین ،غریب شهرتون منم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:33  توسط همیشه عاشق | 
هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری

                      من اون ماه و دادم به تو یادگاری .......... 


تا عاقلان راهی برای خندیدن بیابند

      

                                   دیوانگان بارها خندیده اند


شب از جایی شروع میشه

 

                                    که تو چشماتو می بندی.....


حالا

چشمانم بازتر می بیند

تمام منظره ای را که خدا برایم نقاشی کشیده

روی بومی به اندازه ی دنیا

دنیایی که هیچ چیز جالبی ندارد

به جز تو

که مثل من هستی

گیج خانه ای که بوی رنگ می دهد

...

حالا

هر چه فکر می کنم

بیشتر نمی فهمم

زندگی همچنان ادامه دارد و من

بی خیال رنگ بازی ها

میان این همه نقاشی

خوابیده ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:30  توسط همیشه عاشق | 
دلتنگ ديدارتم

كجايي؟


امروز سراغت رو از  يادت مي‌گرفتم ، اونم آدرسي از تو نداشت 


مي‌خواستم با اون درد دل كنم بغضم رو بشكنم و كمي خودم رو آروم كنم 


ولي اونم حوصله اين حرفها رو نداشت درست مثه ( فرانک . عابر پياده ) 


كه حوصله خوندن مطالب تنهاترين عاشق رو نداره حتي نميخواد بياد و ...


درسته اكثراً روزمرگي رو توي پست هاشون مي‌نويسن خوب من از چي بنوسيم 


مگه روزمرگي من، هر روز و هر ثانيه من تو نيستي؟


نبايد از تو بنويسم؟


تو كه رفتي هميشه دلتنگتم


تو رو خدا بيا و ببين چه ميكشم توي روزا و شباي بي تو بودن! بيا و به همه بگو


( تنهاترين عاشق )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:28  توسط همیشه عاشق | 
به اميد روزي روشن نفس مي‌كشم 

خواهم ماند بر سر راهي كه از آن رفته‌اي


اميد دارم كه مي‌آيي پس چرا غمگين باشم؟


شادم چون شادي، شادي تو را با تمام وجود احساس مي‌كنم.


خوش باش از روزهاي روشنت دسته گلي بساز ،... اگر آمدي آن را بر مزار غم‌هايم بگذار


كه من همه غم‌هايم را به خاك سپرده‌ام از دل تنهايي بيرون آمدم و روشنايي را 


مي‌بينم، 

من شادم و تنها نيستم همه همراه من هستند.


( تنهاترين عاشق )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:26  توسط همیشه عاشق | 

موفقيت ناشي از قضاوت صحيح است

قضاوت صحيح ناشي از تجربه است

و تجربه اغلب ناشي از يک قضاوت نادرست است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:22  توسط همیشه عاشق | 

عاقبت روزي تو را با صداي بلند فرياد خواهم كرد

اما حال!

فريادم در سكوت و تنهايي ايست پر از بغض و درد!

فرياد نيست! ناله اي بيش نيست. ناله يك خسته رنجور

ناي عبور از تنهايي نيست آخرين ضربان قلب خسته است

عاقبت اگر اين پير كهنه تواني داشت

روزي تو را با صداي بلند فرياد خواهد كرد

آيا صدايم را مي‌شنوي؟


ایمان( تنهاترين عاشق )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:21  توسط همیشه عاشق | 
امروز دلم خيلي گرفته، هواي گريه داره!!

بياد قديما سري زدم به وبلاگ دوستان اونهايي كه سه چهار سال پيش لينك من بودن 

ولي هيچ كدومشون ديگه نمي نويسن آخه چرا؟؟

ميدونم حتماً همه يا ازدواج كردن رفتن سر خونه و زندگيشون يا اونقدر 

قرق در مشكلات زندگيشون شدن كه ديگه فرصت وبلاگ نويسي ندارن 

ولي من دوست دارم بنويسم تا وقتي  كه نفس مي‌كشم. 

اين روزا اول ترم و اين ترم جديد هم يه سري درس گرفتم كه خيلي مشكله 

از همه دوستان گلم ميخوام برام دعا كنن اين ترم رو با موفقيت به اتمام برسونم. 

اميدورام اين روزا كه كسي به من سري نميزنه بتونم به اين تنهايي عادت كنم.

ياد قديما بخير ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 18:14  توسط همیشه عاشق | 

هنوز عاشقم با اينکه عشق برام يه کابوسه . . . هنوز عاشقم با

 وجود اينکه عشق برام يه شکنجه است . . . عاشق موندم

چون با خودم قسم خورده ام که عاشق بمونم . . . با اينکه

عشق يه بازيه من اين بازي رو دوست دارم . . . چون هم بازيه

من تا اخرش مي مونه و منو دوست داره . . . با اينکه عشق

زود گذره ولي من گذر اين لحظه ها رو دوست دارم چون مي

 دونم زندگي و عمر زود تر از عشق به پايان مي رسه. . .

صادق باش اي عشق جاودان . . . لايق باش . . . لايق اين دل

 پر از درد من باش مي دونم که تو لايقي . . . مي دونم که

 صداقت دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ منو شرمنده

پاکي کنه . . . بمون با من . . . بمون چون دوستت دارم بيشتر از

 اوني که فکر کني . . . يا تو قصه ها بخوني . . . بايد به حرف

اونايي که مي گن عشق براشون بي معناست بي توجه بود

. . . عشق تو اين دور و زمونه نيست ولي من بهش اعتقاد دارم

 بزار فکر کنن ديوونه ام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:26  توسط همیشه عاشق | 

چشم تو با هق هق من با شکستن آشنا نيست ...

 

اين شکستن بي صدا بود هر صدايي که صدا نيست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:20  توسط همیشه عاشق | 

یادمان باشد از امروز ، خطایی نكنیم
گر كه در خویش شكستیم ، صدایی نكنیم

پر پروانه شكستن هنر انسان نیست
گر شكستیم ، زغفلت من و مایی نكنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی راچیدیم
وقت پرپر شدنش ، ساز و نوایی نكنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نكنیم

یادمان باشد اگر حال خوشی دست بداد
جز برای فرج یار دعایی نكنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:0  توسط همیشه عاشق | 

...مسافرمونم رفت و اين چشمان دلتنگ من بود كه راهش را دنبال كرد


     همدم و هم نفسي نيست خدايا چه كنم؟"

                                                      همرهم جز تو كسي نيست خدايا چه كنم؟ 

     از غم چرخ بلا ناله سپردم به نسيم

                                                     " ...... دست فرياد رسي نيست خدايا چه كنم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:29  توسط همیشه عاشق | 

قدر پدر مادرامونو بدونیم که خیلی عزیز هستن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:23  توسط همیشه عاشق | 
به ارامی اغاز به مردن می کنی اگر...! 

                    سفر نکنی٬ اگر چیزی نخوانی٬ اگر از خودت قدر دانی نکنی.

                              به ارامی اغاز به مردن می کنی اگر...!

  همیشه از یک راه تکراری بروی٬ اگر روزمرگی را تغییر ندهی٬ اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

                              به ارامی اغاز به مردن می کنی اگر...!

                   هنگامی که با شغلت٬ عشقت٬ شاد نیستی انرا عوض نکنی

                                                     اگر

                             برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:21  توسط همیشه عاشق | 

بیابان بود ناهموار

چشمه ای جوشید انگار

پایم فرو رفت در گل

سرخ بود اینبار

حلقه ای نور در چشم می انداخت

نه خودش خاکی بود نگینش

شاید پی مادری می گشت

دانه ای غلتید یکبار

تکی بود تنها

پی دستان یار می گشت

جدایی حاکم بود انگار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:19  توسط همیشه عاشق | 
ایمیل زدم!

بهترینم تنها نیستی!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:12  توسط همیشه عاشق | 
دارم دیوونه میشم خداااااااااااااااااااااا

فرانکم

ای خدااااااااااااااااااا

چرا اینجور شدم خداااااااااااااااا

الآن که دارم مینویسم اشکامه که مانع میشه تا به زندگی فکر کنم!

کاش پیشم بودی

کاش میشد باهم حرف بزنیم

آخه بزرگترها به فکر خودشون هستن اما چرا به فکر دل ما نیستن

میگن ۱۰

میدون ۱۰سال به زبون آسونه

من دیگه نمیتونم تحمل کنم

دارم میمیرم

کاش میشد هفته ای یه بار میذاشتن صداتو بشنوم!

کاش مامانت مارو میفهمید

کاش این حرفامم میخوند

کاش این حال منو هم میدید

خداااااااا

فرانکم

حلالم کن

اگه حرفی زدم چیزی گفتم اگه برات مرد نبودم اگه نتونستم مامانت رو راضی کنم اگه برات داداش خوبی نبودم اگه و اگه و اگه..............منو ببخش

فرانک

به مامانت گفتم خیالت راحت دیگه ایمانی نیست که فرانک اسمشو بیاره

اسم ایمانو تویه دلت نگه دار

فرانک

یه دروغی بهت گفتم اینکه دوست دارم راستش من دیوونتم و بدون تو دارم میمیرم!

از روز آشناییمون با دروغام

بعدش تلفن

بعدش عید نوروز

بعدش حرف زدن با مامانت

بعدش کارای میثم

بعدش لاهیجان

بعدش ۹تیر

بعدش تابستون

بعدش الآن

فرانکم من تو رو شناخته بودم

به قرآن شناخته بودمت

فرانکم دوست دارم

خدا منو دوست نداری

خدا میخوام بمیرم

خدا نمیتونم زنده باشم

خدا میخوام واقعا عاشق بشم

یادته همیشه آهنگ گوش میدادم٬ اما صدای تو شده آهنگ من

هیچ کسیو دیگه ندارم

دیگه چیکار کنم خدا

دارم میمیرم

خدا منو بکش زودتر!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 21:20  توسط همیشه عاشق | 

فرانکم درس بخون منم دارم و یعنی انگیزه ای دارم که تویه این ۱۰ سال اینقدر پیشرفت کنم که باعث افتخارت بشم و حتما" بعد ۱۰ سال تو رو به من میدن!!!

یادمه میگفتی ۶سال اون وقت ناشکری کردم که علاوه بر اون ۳سال قبل الآن ۱۰سال اضافه شد!!!

اما همیشه پیشتم و نگران نباش!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:11  توسط همیشه عاشق | 

ساعت ۱۸:۰۸ روز ۲۱مهر۱۳۸۸ تلفن زنگ خورد و دیگر.............................

سوزش های قلبم آنچنان است که دیگر میخواهم بمیرم تا این سوزش هارا تحمل کنم!

میخواهم زمین دهن باز کند و مرا داخل ببرد!

نمیدانم نمیدانم نمیدانم فرانکم در چه حالیست!

خدایا کمکش کن تا بتونه تحمل کنه و همه چیو فراموش کنه!

من که دارم میمیرم اما اونو خدا کمک کنهتا زندگیش رو به خاطر من دوباره بسازه و توش خوشبخت باشه و بهترین تا باعث افتخار من باشه!

خدایا از دیشب تا الآن اینقدر گریه کردم که دیگه فکر کنم جای اشک خون بیاد!

۲روزه هیچی نخوردم یعنی اشتهام نمیاد که چیزی بخورم!

دانشگاه رو که دیگه تموم کردم!

دیگه چه انگیزه ای واسه زندگی دارم؟!

حرفای دیروز مامان فرانک جز اینکه بهم فهموند واسه همیشه از زندگیشون برم بیرون هیچی برام نداشت!

فرانک عزیزم چه حالی داره!خدایا کمکش کن!

ای خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:37  توسط همیشه عاشق | 

سلام فرانکم

خدا کنه قبل اینکه اونجا حرف بزنی بیای اینجارو بخونی!!!!

فرانکم نمیخوام حرف بزنی دیگه!!!

نمیخوام واست مشکلی ایجاد بشه!!!

نمیخوام دیگه اسمی از ایمان بیاری!!!

نمیخوام با من باشی!!!

نمیخوام به من فکر کنی!!!

نمیخوام....

میخوام زندگی کنی

میخوام خوشبخت باشی

میخوام بهترین باشی

میخوام باعث افتخار من باشی

میخوام یه روز بگم خانم فرانک مجیبیان عشق منه!!!

 

 

میخوام اونجا امروز فقط اینو بگی : من دیگه با ایمان هیچ رابطه ای ندارم و دیگه ایمانی نیست که ارتباط داشته باشم!!!تا همه چیز تمام بشه!

حدود نیم ساعت پیش مامان تماس گرفت خونتون! مامانت گوشی رو جواب داد مامان گفت خانم ... من مامان ایمان .... هستم از زاهدان!مامانت گوشی رو قطع کرد!!!بار دوم زنگ زدیم گفت اشتباه گرفتین!!! بار سوم به موبایل زنگ زد مامانت گفت دست از سرمون بردارین وگرنه ازتون شکایت میکنیم!!!

باز چند دقیقه پیش مامانت تماس گرفت !!! قسمم داد تا دیگه بهت کاری نداشته باشم!!!

فرانک دیگه کاری نکنی که از چشم مامانت بیافتی!!! مامانت خیلی دوست داره!

از این به بعدم تحت مراقبتی پس سعی نکن دنبال من بگردی چون اصلا پیدام نمیکنی یا چیزی میشنوی کهشاید دیگه ایمانی نباشه!

خیلی دوست دارم اما واسه خاطر مامان بابا تو زندگیت همه و همه

میخوام من تماس بگیرم اما مامان میگه تو هم زنگ بزنی جوابت رو نمیده!!!

حق با مامانمه جوابمو نداد!!!

فرانکم حرف نزن!!! فکر میکنم سرنوشتمن اینجا تموم میشه!!!

از امروز روزه میگیرم واسه همیشه!هیچی نمیخورم ! گریه نمیکنم!

فرانک دوست دارم زندگی خوبی داشته باشی!

شاید دیگه هیچ وقت نه من و نه صدام و هیچ نشونی ازمن نبینی!

شاید اینجور بهتر باش و لااقل خانوادت رو داری و بهترین خانواده هستن!

از ته دل میگم مامانت بهترین مامان دنیاست!همیشه دوستش داشته باش و باباتم همیشه مثل یک ستون قوی که بتونی بهش تکیه کنی حفظ کن!

به من اصلا فکر نکن من خوشبخت میشم و واسه خودم زندگی میکنم ! پس بهترین زندگی رو واسه خودت بساز که همه بهت افتخار کنن مخصوصا من!

حتی اگه مردم باید به قولات عمل کنی!قول دادی بهترین رشته دانشگاه قبول بشی و خوشبخت بشی!

هنوز هیچی تموم نشده! همه چیز به هم رسیدن نبوده! الآن عشق بازی ها شروع میشه که بتونی واسه کسی که پیشت نیست خوشبخت و موفق زندگی کنی!!! تا به حال دقت کردی هیچ وقت اونایی که واقعا عاشق هم هستن ٬ به هم نمیرسن؟!!!

شاید هم نمردم یعنی حتما نمیمیرم و صبر کنم و صبر٬ اونقدر صبر کنم تا سیاهی چشام سفید بشه تا فرانکم اون بیاد دنبالم٬ چون دیگه نای راه رفتن ندارم!........شاید شاید شاید

 

فقط اینو بگو تا بفهمه مامانت من باهات هیچ رابطه ای ندارم٬همیشه بهش بگو!

خیلی دوست دارم و همیشه به یادتم!

 

ضمنا" حرف هیچ کسی رو باور نکن : من همیشه عاشقتم و دوست دارم و تا لحظه آخر عمرم پای تو صبر میکنم و میایستم تا همه بفهمن که من واقعا" عاشقتم و میخوامت و دیگه نگن آشنایی با ۲ساعت تلفن حرف زدن مگه میشه؟! ولی ثابت کردم که میشه! عاشقتم فرانکم.

 

اگه گفتن ۱۰ سال صبر میکنم اما هیچ امیدی واسه زندگی ندارم!وقتی پیشم نیستی و نباید باهات هیچ رابطه ای داشته باشم برام مردن بهترین راه هست!

 

خیلی خیلی دوست دارم!

اگر ۱۰۰۰سال از من خبری نداشتی اما بدون عاشقونه دوست دارم و به یادتم و روزم رو با یاد تو شب میکنم و همیشه پات وایستادم و هیچ وقت به فکرم اسم هیچ دختر دیگه ای نمیاد!!!

 

پس حرف هیچ کس رو باور نکن مگر با چشم خودت دیدی!!!

سخته گفتن خداحافظ اما به خاطر تو زندگیت خانوادت               خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:51  توسط همیشه عاشق | 
فرانکم تا آخر عمر منتظرت میمونم و اگه ۱۰۰۰سال دیگه هم که شده بازم من میام!

تو زن من میشی!

مگر ..........بمیرم!

خیلی دوست دارم بهترینم

امشب مرگ آور ترین زمان های عمرم رو دارم میگذرونم!

معذرت اگه نتونستم مرد بودنم رو به مامانت ثابت کنم!

 


ضمنا" حرف هیچ کسی رو باور نکن : من همیشه عاشقتم و دوست دارم و تا لحظه آخر عمرم پای تو صبر میکنم و میایستم تا همه بفهمن که من واقعا" عاشقتم و میخوامت و دیگه نگن آشنایی با ۲ساعت تلفن حرف زدن مگه میشه؟! ولی ثابت کردم که میشه! عاشقتم فرانکم.

 

اگه گفتن ۱۰ سال صبر میکنم اما هیچ امیدی واسه زندگی ندارم!وقتی پیشم نیستی و نباید باهات هیچ رابطه ای داشته باشم برام مردن بهترین راه هست!

 

خیلی خیلی دوست دارم!

اگر ۱۰۰۰سال از من خبری نداشتی اما بدون عاشقونه دوست دارم و به یادتم و روزم رو با یاد تو شب میکنم و همیشه پات وایستادم و هیچ وقت به فکرم اسم هیچ دختر دیگه ای نمیاد!!!

 

پس حرف هیچ کس رو باور نکن مگر با چشم خودت دیدی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:28  توسط همیشه عاشق | 

وسعت درد فقط سهم من است 

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است  

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:12  توسط همیشه عاشق | 

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی . پرهایش را بزن ...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .


اگه دستم به جدايي برسه  اونواز خاطره هاخط ميزنم  

 ازدل تنگ تموم آدما  ازشب وروز خط ميزنم         

اگه دستم برسه به آسمون  باستاره هاقيامت ميكنم  

نميزارم كسي عاشق نباشه  ماه وبين همه قسمت ميكنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:10  توسط همیشه عاشق | 
سلام فرانکم

میخوام یه پیشنهاد بدم

فقط یه پیشنهاده نه چیز دیگه برنامه هامون سر جاشه!

میتونی تا تابستون صبر کنی؟

یعنی هر خانواده  متمدنی مثل شما ها به تحصیل بچه هاشون اهمیت میدن!

فقط یه سوال بود همین وگرنه فردا سر جاشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 15:33  توسط همیشه عاشق | 
سلام

فرانک جان یه پیشنهاد روش فکر کن!!!!

به مامانت بگو ایمان از من اجازه گرفته تا مامانش واسه خاستگاری تماس بگیر!!!! چطوره؟


خوب الان تماس گرفتی گفتی نمیشه!

باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:8  توسط همیشه عاشق | 
آخه چرا همه كاراي سختو خودم تنها انجام بدم!!!!!!!

خداااااااااا

 

باشه

دوست دارم فرانكم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:21  توسط همیشه عاشق | 
فكر ميكني من تا ۳-۴ سال ديگه خونه و ماشين از خودم ميگيرم؟

من قشنگ تا ۱۰-۱۲ سال ديگه همينم!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:16  توسط همیشه عاشق | 
ميگم ندارم

چي بگم؟

ميگم ندارم٬ چي بگم خوب

سربازيم كه دارم معاف ميشم و كار كه حتما كار ميكنم و خونه هم جور ميكنم خوبه؟

ميشه مامانم بگه نشون بياريم واست و از اينا؟؟؟؟؟؟

فرانك تو بيشتر مامانت رو ميشناسي تا من             پس بگو چي بگم و چيكار كنم!!

كلي نگو باز كن موضوع رو برام!!!!!!!!!!

كمكم كن

 

تو اصلا ميخواي بيام خاستگاريت الآن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:8  توسط همیشه عاشق | 
چيزي نگفتن فقط حرفامو گوش دادن و گفتن واقعا شرايط رو داري گفتم آره و گفتن باشه!

 

فرانك نفهميدم يه چيزيو!

ميگي مامانم زنگ بزنه كه ببينه چي ميگه مامانت؟

فرانك مامان من يك بار بيشتر زنگ نميزنه!!!!!!!!!يه بار اونم واسه خاستگاري!

ماجراي خاستگاري؟كدوم خاستگاري؟

منظورت رو نفهميدم!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:57  توسط همیشه عاشق | 
بیام خاستگاری روز ۳شنبه  یا زنگ بزنم که با هم حرف بزنن و قرار بزارن پشت تلفن براي خاستگاري؟

فرانک اگه مامانم رو قبول نکردن و من زنگ زدم و حرف زدم اگه بازم قبول نکردن اونوقت نوبت تو هست که شروع کنی!!!!!!!!!!!

فرانک خونه اگه بابات گوشی رو جواب بده چی؟

فرانك به كمكت احتياج دارم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:51  توسط همیشه عاشق | 
فرانک

مثلا چی به مامانت بگم؟

مثال بزن برام!!!!!!!!!!!!!

فرانک ۳شنبه مامانم زنگ بزنه؟

به خونتون؟

بگه خاستگاری؟

اگه قبول نکرد؟

موضوع موبایل رو هنوز نفهمیده؟

فرانک تک تک سوالامو جواب بده!!!!!!!!!!!!

 

صبح داشتم.......عصر ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:39  توسط همیشه عاشق | 
سلام

فقط گفتم من اول و آخر فرانک رو میخوام هر جور  هم که شده به دستش میارم

گفتم من الآن شرایطش رو دارم واسه همه چیز

اونا هم قبول کردن گفتن باشه

خوب من چی باید بگم تو بگو(به مامانت!)

خوب حالا باید چیکار کنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:31  توسط همیشه عاشق | 
فرانکم پس کجایی؟

گفتم اینجا راه ارتباطی خوبی نیست!!!!

دییونه شدم خداااااااااااا

فرانکم...........

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:13  توسط همیشه عاشق | 
فرانکم

اکی یا جواب مثبت رو از اینا گرفتم و رضایتشون رو گرفتم.

حالا چیکار کنم؟

 

فقط دقت کن

راضی کردن مامانم رو یاد داشتم و چون باهاش زندگی کردم و منطقی فهموندمش اما راضی کردن مامانت سخته ولی ممکنه!!!

فقط بهم راهنمایی کن بگو چه جوری راضی میشه؟!!!!

خودتم باید راضیشون کنی

یعنی نصف رضایت دست منه نصف دیگش دست تو هست

مطمئن باش که مخالفت میکنه وقتی من حرف میزنم و میزنه تو پرم ولی از اونطرف تو باید درست کنی اوضاع رو!!!!!!!!!

قبل هر کاری که خواستی بکنی با من در ارتباط باش تا برنامه هامون رو با خبر باشیم که جایی سوتی ندیم!

 

خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 23:17  توسط همیشه عاشق | 
فرانک اینجور که من دیوونه میشم؟

تا فردا ساعت ۴ میمیرم!

من نمیخوام اینجا راه ارتباطیمون باشه!

فرانک تو رو خدا!!!

به خدا دیوونه شدم!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:39  توسط همیشه عاشق | 
فرانک میگم با اینجایی ها صحبت کنم؟؟؟؟؟

 

با مامانت مثلا چه جوری حرف بزنم؟

اون مطمئنن میگه نه خاستگاری و اینا نه

اما من لج بازی میکنم و هر جور شده اجازه میگیرم!

 

 

 

خودت چقدر میخوای بیام خاستگاریت؟

با مامانت چه جوری حرف بزنم مثلا؟

 

تو چیکار میکنی تا اجازه بدن بیام خاستگاریت؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:34  توسط همیشه عاشق | 
یعنی فرانک شروع کنم مخ اینجایی ها رو زدن؟

آمادشون کنم؟

فرانک مامانته از چی نگرانی؟!

نگران نباش مامان پروین بهترین مامان دنیاست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:28  توسط همیشه عاشق | 
فرانک هر چند دقیقه بعد نظرات بیا جواب میدم......

فرانکم بخور غذا و به خودت برس

فکر میکنی با این کارات بقیه دلشون به حالت میسوزه؟

هر چقدر به حال من سوخت به حال تو هم میسوزه!

پس به خودت برس!

لج کردن و ......... اینا دیگه به تو مربوط میشه که چه جوری راضیشون کنی

منم از این طرف تمام تلاشم رو میکنم!

کمکم کن فقط!

توریت فقط نشه که اوضاع خراب تر از این میشه واسم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:23  توسط همیشه عاشق | 
واست ایمیل زدم!

فرانک میخوام به اسم خاستگاری ۲تا خانواده رو دور هم جمع کنیم و حرفمون رو بزنیم تا از این بد بختیا آزاد بشیم......

چون اگه به هر اسمی بگم اجازه نمیدن جز خاستگاری!!!!

نظرت؟

faranak yani chi tanham nemizari?

 

faranak chi kar konim?

faranak jaye negarani nadare,ghose hichio nakhor

faranak dost daram akharesh in bashe ke in hafte biam be onvane khastegari harfamono vase har 2khanevade bezanim...........

midoni injor dige negaran nistim rabetamon vase hamishe ghat mishe......

ba barkhorde ro dar roe 2khanevade motmaenam kheyli chiza avaz mishe

mohemtarinesh ine ke dige negarane hichi nistim o laaghal havasemon be darsamon jame

bavaret mishe hichi az darsaro nemifahmam

hala har chiam begi ke darsamo bekhonam vali har kari mikonam nemishe.....

mikham mano to vase zendegimon jolo hame harf bezanim

az hichiam nemitarsam

mohemam nist age harki harchi behemon bege

ama nemizaram kasi azamon del khor beshe

zendegimon sakhte , kheyli doset daram

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:20  توسط همیشه عاشق | 
خوب فرانک الآن باید چیکار کنیم؟

تنهات نمیذارم یعنی چی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:11  توسط همیشه عاشق | 

اگه میتونی بیا یاهوووووووووووووووووووووو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:43  توسط همیشه عاشق | 
گیج شدم

شدم یه دیوونه ی واقعی

فرانکم.........

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8:57  توسط همیشه عاشق | 

اگه الآن نتوني هيچ وقت ديگه هم نميتوني!

 

 

فرانک ما باهم هستیم.

فرانک با هم بودن معنوی آره ما همیشه با همیم حتی بعد مردن من بازم با همیم......

فرانکم میخوام وجودی با هم باشیم.

دیگه آب از سرمون گذشته چه یک وجب چه صد وجب

پس واقعا فکر میکنم اون وقتی که میگفتی الآن رسیده باشه.......

اگه تنهام بذاری و تسلیم بشی...... هیچی

دیگه نمیخوام تویه چت یا وبلاگ باهات حرف بزنم.....رفتم لاهیجان تا از وبلاگ و چت راحت بشم....

دیگه نمیخوام یواشکی و آروم با هم حرف بزنیم.... یعنی اگه هم بخوایم دیکه اصلا نمیشه.....

دیگه نمیخوام صبر و تحمل کنم یک سال یا صد سال دیگه!!!!تویه این یک سال من هر روز چه جوری ازت با خبر بشم .... چه جوری با فرانکم    زنم     عشقم حرف بزنم و صداشو بشنوم؟!!!!

پس همه چیو تمام کن........یا بگو نه تا بمیرم واست                  ویا بگو آره تا از هر لحظه که بزرگترا گفتن زندگی کنیم........

 

لااقل اینجوری کوتاه نیا لااقل بذار تویه این یکی دو هفته با مامانت رو در رو حرف بزنم.....

اصلا رو در رو حرف زدن مهم نیست میخوام از این به بعد زنم بشی و از این به بعد با هم باشیم جوری که همه بفهمن اشتباه کردن............

 

باید اشتباه همه رو بهشون ثابت کنیم......

 

نگران نباش...فکر خونه ماشین و کارمو نکن

از این به بعد یعنی از فردا صبح میرم دنبال کار لااقل چند سالی رو سخت میگذرونیم بعدش خوب میشه!!!!!

به هر حال!!!!! خیلی خیلی دوست دارم!

فرانکم واست میمیرم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:58  توسط همیشه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه
فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشیو موضوعی
روزشمار عشق
حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8
دل نوشته های عاشق کویری
قصه های عشق
راه خوشبختی
آهنگ
پیوندها
پولدار شويد
عشق زيباست(آدرس قبلي)
دانشگاه آزاد واحد زاهدان
پيش بيني فوتبال1
پيش بيني فوتبال 2
×× ســرمـه ی خــورشیـــــد ××
داستان هاي عاشقانه
شوق پرواز
قالب وبلاگ
فروشگاه پايگان
تنهاترين
موسسه کامپيوتري رضوان
دنيا دات کام
سايت اشتهارد
اس ام اس هاي زيبا
رایگانهای انترنت
کد وبلاگ
یادش همیشگیست
در جستجوی ستاره ام
۩۞۩ قشنگ ترین دختر دنیا ۩۞۩
عاشق های تنها
بانک صوت و فیلم مذهبی
شب زنده دار
اشک عشق
۞۞▒░هر روز زیباتر شوید-دکتر نگار کریمی▒░۞۞
پولدار شويد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ