![]() |
![]() |
|
| دیوانه ی عاشق |
|
اين شعرو از يه بازيگر شنيدم براي اولين بار و خيلي خوشم اومد:
"زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و ازصحنه رود! صحنه پیوسته بجاست، خرم ان نغمه که مردم بسپارندبه ياد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 19:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
************************************************ طلوع خورشید نزدیک است......... |
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط همیشه عاشق |
|
|
خـسـتـه ام از نـارفـیـقـان بـا مـن امشب یار باش
سـاقـیـا امـشـب تـو بـر بـیـتـابی ام غـمخوار باش دل به هر کس داده ام آنرا به بی مهری شکست سـاقـیـا امـشـب بـر ایـن صـد پـاره دل دلـدار باش حـرف دل بـا هـر کـه گـفـتـم طـعنه ها شد پاسخم سـاقـیـا امـشـب تو خود محرم بر این اسرار باش هـرچـه کـردم نـاکـسـان بـر کـوس رسـوایی زدند سـاقـیـا امـشـب مـــرا آن پـــرده ی ســتـّـار باش بـس کـه بـیـداری کـشـیدم رفـتـه خواب از یاد من سـاقـیـا امـشـب تــو بــر بـالـیـن مــن بـیـدار باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:26 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام خانومی
اینم فال امروزم : ... خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 21:44 توسط همیشه عاشق |
|
|
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهد نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در مکیده ها مدعی گر نکند فهم سخن،گو سر و خشت نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم بيا کز چشــم بيـــــمارت هـــــزاران درد برچينم الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد مرا روزي مباد آن دم کـــه بي يــــاد تو بنـشينم ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل بيار اي باد شبگيري نســــيمي زان عرق چينم جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي که سلطاني عالم را طفيل عــــشق مــيبينم اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جاي دوســـت بگزينم صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز که غوغا ميکند در سر خيال خــواب دوشينم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين اگر در وقت جان دادن تو باشي شـــــمع بالينم حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد همانا بيغلط باشد که حـــــــافظ داد تلقينم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:6 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:25 توسط همیشه عاشق |
|
|
رو آن ربابي را بگـــو مستـــان ســـلامت مي كنند
وان مرغ آبي را بگـــو مستــــان سلامت مي كنند وان مير ساقــي را بگو مستان ســلامت مي كنند وان عمر باقــي را بگو مستان سـلامت مي كنند وان ميـر غوغا را بگو مستــان ســـلامت مي كنند وان شور و سودا را بگو مستان سلامت مي كنند اي مه ز رخسارت خجل مستان سلامت مي كنند وي راحت و آرام دل مستــــان ســلامت مي كنند اي جان جان اي جان جان مستان سلامت مي كنند يك مست اينجا بيش نيست مستان سلامت مي كنند اي آرزوي آرزو مستـــــــان ســــلامت مــــي كنند آن پرده را بردار زو مستـــان ســـــلامت مي كنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ وان جا به نیکنامی پیراهنی دریدن گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست لب گزیدن فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی یا رب به یادش آور درویش پروریدن |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
بـگرفـت کار حسنت چون عـــشق من کمالی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:9 توسط همیشه عاشق |
|
|
بخت از دهان دوســــــــت نشانم نمی دهد
دولـــــــــت خبر ز راز نهانم نمی دهد از بهر بوسه ای ز لبـــش جان همی دهم اینم نمی ســــــــــــــتاند و آنم نمی دهد مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست یا هــــــست وپرده دار نشانم نمی دهد زلفش کشید باد صبا چرخ سفـــــله بین کآنجا مــــــــــــجال باد وزانم نمی دهد چندانکه بر کنار چوپرگار مـــــی روم دوران چو نقــــطه ره به میانم نمی دهد شکر به صبر دست دهد عــاقبت ولی بد عهـــــــــــــدی زمانه زمانم نمی دهد گفتم روم به خواب و ببینم خیال دوست حافـــــــــــــظ زآه و ناله امانم نمی دهد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:34 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای دل ریش مرا بر لب تو حـــــــــق نمک
حق نـــگهدار که من می روم الله معک تویی آن جوهر پاکیزه که در عالــــــم قدس ذکر خیر تو بود حــــاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن کس عیار زر خالص نشناسدچو محک گفته بودی که شوم مست ودوبوست بدهم وعده از حدبشد ومانه دودیدیم ونه یک بگشا پسته خندان و شکر ریــــــزی کن خلق را در دهن خویش مینداز به شک چرخ برهم زنم ار غیر مــــــرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چون بر حافظ خویشش نگذاری ، باری ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:32 توسط همیشه عاشق |
|
|
خوشتر از فکرمی و جام چه خـــواهد بودن
تا ببینم که سر انــــجام چه خواهد بودن غم دل چند توان خورد که ایــــــــــام نماند گو مه دل باش و مه ایام چه خواهد بودن مرغ کم حوصله را گو غم خودخورکه براو رحم آن کــس که نهد دام چه خواهد بودن باده خور غم مخور و پنـــــــد مقلد منیوش اعتبار ســــــــــــخن عام چه خواهد بودن دسترنج تو همان به که شود صرف به کام دانی آخــــــر که به ناکام چه خواهد بودن پیر میخانه همی خواند معمـــــــایی دوش از خط جام که فرجـــــام چه خواهد بودن بردم از ره سر حافظ به دف و چنگ و غزل تا جـــــــــــــــزای من بد نام چه خواهد بودن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:21 توسط همیشه عاشق |
|
|
تو همچو صبحی و من شمـــع خلوت سحرم
تبسمي كن و جان بين كه دون همي سپرم چنين که بر دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شــــــــــود تربتم چو در گذرم بر آستان اميدت گشــــــــــــــاده ام در چشم که يک نظر فکني , خود فکندي از نظرم چه شکر گويمت اي خيل غم عــــفاک الله که روز بي کسي آخر نـــمي روي ز سرم غلام مردم چشـــــــــــــمم که با سياه دلي هزار قطره بــــــــــبارد چو درد دل شمرم به هر نظر بت ما جـــــلوه مي کند ليکن کس اين کرشمه نبـــيند که من همي نگرم به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد ز شـوق , در دل آن تنگنا , کفن بدرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
در ازل پرتو حسنت ز تـــــــــــــجلی دم زد
عشق پـــــیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد رخت دید ملــک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید وجهان بر هم زد مدعی خواست که آید به تمـــــــاشا گه راز دست غیــب آمد و بر سینه نامحرم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عـیــش زدند دل غمدیده ما بود که هـــــــم بر غم زد جان علوی هوس چاه زنخدان تــــو داشت دست در حــلقه آن زلف خم اندر خم زد حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت که قلم بر ســـــــــر اسباب دل خرم زد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:10 توسط همیشه عاشق |
|
|
دارای جهان نصرت دیـــن خسـرو کامل
یحــــــــــــــیای مظفر ملک عالم عادل ای درگه اســــــــــــــلام پــناه تو گشوده بر روی جـــــهان روزنه جان و در دل تعظیم تو بر جـان خــــرد واجب و لازم انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل روزازل ازکلک تو یــــک قطره سیاهی بر روی مــــــــه افتاد که شد حل مسایل خورشیدچوآن خال ســــیه دیدبه دل گفت ای کاج که مــــن بودمی آن هندوی مقبل شاهافلک ازبزم تودررقص وسماع است دست طـرب از دامن این زمزمه مگسل می نوش وجهان بخش که اززلف کمندت شد گردن بدخـــــــــــواه گرفتار سلاسل دور فلکی یکسره بر منــــهج عدل است خوش باش که ظالم نبرد راه بـــه منزل حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است از بهر معیـــشت مکن اندیشه باطل |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:36 توسط همیشه عاشق |
|
|
صبا وقت سحر بویی ز زلـــــف یار می آورد
دل دیوانه ما را به نو در کـــــــــــــــار می آورد من آن شکل صنوبر را ز بــــــاغ سینه برکندم که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد زبیم غارت عشقش دل انــــــــدرخون رهاکردم ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد فروغ ماه می دیـــــدم زبــام قـــــصر او روشن که روی از شرم آن خورشید در دیوار می آورد به قول مطرب و ساقی بــــرون رفتم گه وبیگه کز این راه گـــــران منزل خبر دشوار می آورد سراسربخشش جانان طریق لطف واحسان بود اگر تسبیح می فرمود و گر زنـــــــــار می آورد عجب می داشتم دیشب ز حافظ جــــام و پیمانه ولی بحثی نمی کردم که صـــــوفی وار می آورد عفا الله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:2 توسط همیشه عاشق |
|
|
سرم خوش است و به بانـگ بلند می گویم
که من نسیم حیات از پیاله می جویم عبوس زهد به وجه خمـــــــــــــار ننشیند مرید خرقه دردی کشان خـــوشخویم گرم نه پیر مغان در بــــــــه روی بگشاید کدام در بزنم چاره از کـــــــجا جویم مکن دراین چمنم سرزنش بـــه خودرویی چنانکه پرورشم می دهند مــی رویم تو خانقاه و خرابات در میــــــــــانه مبین خدا گواه که هر جا که هست با اویم غبار راه طلب کیمیای بـــــهروزی است غلام دولت آن خــــاک عنبرین بویم زشوق نرگس مست بلــــــــــــــند بالایی چو لاله با قدح افتاده بــر لب جویم شدم فسانه به سرگشتگی وابروی دوست کشیددرخم چوگان خویش چون گویم بیارمی که به فتوی حافظ ازدل پاک غبـــار زرق به فیض قدح فروشویم |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم که دل چه میکشد از روزگار هجرانش نسیم صبح وفا نامه ای که برد به دوست ز خـــــــــون دیده ما بود مهر عنوانش زمانه از ورق گل مثال روی تو ساخت ولی ز شرم تو در غنـــچه کرد پنهانش تو خسته ای و نشد عشق را کرانه پدید تــبارک الله از این ره که نیست پایانش جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد که جان زنده دلان سوخت در بيابانش بدين شکسته بيت الحـــزن که مي آرد نشان يوسف دل از چه زنـــــــــخدانش بگيرم آن زلــــف و به دست خواجه دهم که کشت حافظ مسکين به مکر و دستانش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:54 توسط همیشه عاشق |
|
|
در ازل هر کاو به فیــــض دولت ارزانی بود
تا ابــــــــد جـــام مرادش همـدم جانی بود من همان ساعت که ازمی خواستم شدتوبه کار گفتم این شــــاخ ار دهد باری پشیمانی بود خودگرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش همچوگل برخرقه رنگ می مسلمانی بود؟ بی چراغ جام در خــــــــلوت نمی یارم نشست زانکه کنـــــــج اهل دل باید که نورانی بود همت عالی طلب جـــــــــــام مرصع گو مباش رند را آب عنـــــــــــــب یاقوت رمانی بود گرچه بی سامان نماید کار ما ســــــهلش مبین کاندراین کشور گـــدایی رشک سلطانی بود نیکـنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار بدپسندی جـــــــــــــان من برهان نادانی بود مجلس لنس و بهار و بحــث عشق اندر میان نستدن جام می از جانان گرانــــــــجانی بود دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب ای عــــــزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:37 توسط همیشه عاشق |
|
|
دوش در حلقه ما قصه گیســـــــــــوی تو بود
تا دل شب ســــــخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمـــــــــــــانخانه ابروی تو بود هم عفاالله صبا کز تو پیــــــــــــــامی می داد ورنه در کس نرسیـــدیم که از کوی تو بود عالم از شور و شــر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمــــــــزه جادوی تو بود من سرگشته هـــــــــم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طـــــــــــــره هندوی تو بود بگشا بند قبا تا بگشــــــــــــــــــــاید دل من که گشادی که مرا بود ز پهـــــــلوی تو بود به وفـــــــــــــای تو که بر تربت حافظ بگذر کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
هر آن کاو خاطری مجموع و یــاری نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد حریم عشق را درگه بسی بــــــالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد دهان تنگ شیرینت مگر ملــــــــک سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگــــین دارد لب لعل وخط مشکین چوآنش نیست جانش نیست بنازم دلبرخود را که حسنش آن و این دارد چو بر روی زمین باشی توانــــــایی غنیمت دان که دوران ناتوانیها بسی زیر زمــــین دارد به خواری منگرای منعم ضعیفان و نحیفان را که صدر مجلس عزت فقیر ره نشین دارد بلا گردان جان و دل دعـــــای مستمندان است که بیندخیزازآن خرمن که ننگ ازخوشه چین دارد صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صدجمشیدوکیخسروغلام کمترین دارد اگر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشقی مفلس بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن مــــی کند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفـــت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت نشان یار سفر کرده از که پـــــــرسم باز که هر چه گــفت برید صبا پریشان گفت فغان که آن مه نامهربان دشــمن دوست به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت من و مقام رضا بعدازاین وشکر رقیب که دل به درد توخوکردوترک درمان گفت گره به باد مزن گرچه بر مـــــراد وزد که این سخـــــن به مثل باد با سلیمان گفت به مــــهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو توراکه گفت که این زال ترک دستان گفت غم کهن به می سالــــــخورده دفع کنید که تخم خوشدلی این است وپیردهقان گفت مزن ز چون و چرا دم که بـــنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از انــــــــــــدیشه تــــو آمد باز من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:1 توسط همیشه عاشق |
|
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمــــــــــــی کند
همدم گل نمـــــــی شود یاد سـمن نمی کند لخلخه سای شد صبا ، دامن پاکت از چه روی خاک بنفشه زار را مــشک ختن نمی کند دل به امید وصل تو همدم جان نمـــــــی شود جان به هوای کوی تو خدمت تن نمی کند تا دل هرزه گرد من رفت به چنین زلـــف او ز آن سفر دراز خود عزم وطن نمی کند دستخوش صبا مکن آب رخم که فیـــض ابر بی مدد سرشــــک من در عدن نمی کند دی گله ای ز طره اش کردم واز سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند پیش کمان ابروت لابه همــــــــــــی کنم ولی گوش کشیده است ازآن گوش به من نمی کند با همه عطف دامنت آیدم از صــــــبا عجب کز گذر تو باد را مشک ختن نمـــــــــــی کند چون ز نسیم می شود زلف بنفشه پرشکن وه که دلم چه یاد آن عهد شکن نمــــــــی کند ساقی سیم ساق ما گر همه درد مـــــی دهد کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند کشــــــــته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:6 توسط همیشه عاشق |
|
|
چه بودی ار دل آن یار مـــــهربان بودی
که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی گرم زمانه سرافراز داشتــــــــی و عزیز سریر عزتم آن خـــــــــاک آستان بودی عیان شدی که بها چیست خاک پایش را گرم حیات گرانمایه جـــــــــاودان بودی به خواب نیزنمی بینمش چه جای وصال چو این نبود و ندیدیم بـــــاری آن بودی بگفتی که چه ارزد نسیم طـــــره دوست ((گرم به هر سر موئی هزار جان بودی)) برات خوشدلــی ما چه کم شدی یا رب گرش نشــــــــان امان از بد زمان بودی زپرده کاج برون آمدی چوقطره اشک که بر دو دیده ما حـــــکم او روان بودی اگر نه دایره عشـــــــــــــق راه بر بستی چونقطه حافظ مسکین در آن میان بودی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:29 توسط همیشه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزشمار عشق حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8 دل نوشته های عاشق کویری قصه های عشق راه خوشبختی آهنگ |
|
RSS
|