![]() |
![]() |
|
| دیوانه ی عاشق |
|
خیلی دوست دارم بنویسم ، اما انگار سکوت کنم ،بیشتر به صلاح باشه!!!!!!!!!!!!!!! و این سکوت را دوست دارم بخاطر حرفهای بی انتهایش و ابهت بی پایانش............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
************************************************ طلوع خورشید نزدیک است......... |
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط همیشه عاشق |
|
|
آنها که از دور نظاره می کنند می گویند: تو چه کم داری ؟ هیچ!
و من باران اشکهایم را در برابر چشمانم پنهان می کنم و با لبخند پوچی به نشانه ی تأیید سر تکان می دهم اما خودم می دانم که هرگاه درون خودم را می کاوم همیشه به یک غم بزرگ می رسم که آن غم نبودن توست من در کنار همه تو را کم دارم من سالهاست که با تنهایی مأنوس هستم و در سایه یاین تنهایی از نیرنگ مردم زمانه دورم ومن از چهره ی پر فریب آنها بیزارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:49 توسط همیشه عاشق |
|
|
به ابر وبادو دریا و به کوه و باران و اشک به همه بگویید پیام مرا به ابر بگویید تا بگرید زیرا برای او باید گریست٬ به باد بگویید بوزد هر آنچه زشتی و پلیدی است با خود ببرد و دور بیندازد زیرا او پاک است٬ به باران بگویید ببارد زیرا باریدن کار اوست٬ با اشک خویشتن قلب خود را بشویید و آنگاه با ابرو باد و باران و اشک همصدا شوید و نامش را صدا بزنید زیرا حتی لایق آن هم نیستید٬ ای کوه استواری تو شهرت توست ولی بدان استواری را می شناسم که استواریش مقدس است٬ ای کوه اگر فکر می کنی تنها تو همه چیز را در خود داری و پا بر جایی باید بگویم که تو حتی لیاقت ایستادن در مقابل چشمهای او را نداری چه برسد به رقابت با او... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
به جلوه های زیبای شعله شمع چشم دوختم ، زبانه آبی رنگ آن را که گویی هزاران حرف تازه با من داشت می نگریستم و می شنودم. می سوخت ، می گداخت و در برابرم ذوب می شد و هیچ نمی گفت اما سراپا گفتن بود. کسی نمی داند و نمی تواند بداند که شمع در چشم من چه تصویری داشت .برای فهم هر چیزی تشبیه ، کمک بزرگی است اما من چگونه می توانم آنچه را در شمع می دیدم تشبیه کنم؟ با چه تشبیه کنم؟ این شمع مگر نه خود من است ؟ کارش چیست؟ سوختن ، افروختن ، گریستن ، گداختن و دم بر نیاوردن ، ایستادن و ذوب شدن و روشنی از سوزش خویش به محفل کوران بخشیدن .آه که چه شباهتی است میان من و شمع !این مگر نه خود من است ؟ این مگر نه همچون من زندگی می کند؟ من دارم خودم را در برابرم می بینم ! این است معنی تجربه از خویش و چه تجربه معجزه آسا و شگفتی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:11 توسط همیشه عاشق |
|
|
آســـــمون آرزومـــون آسمون آرزومون پر از ابرهای تیره ، لالایی واست بخونم تا شاید خوابت بگیره اگه از خواب نپریدی ، توی خواب خدا رو دیدی ، یه جوری بپرس ازش که دلامون چرا اسیره . باز که چشماتو نبستی ! ببینم ، باز که نشستی !!! میدونم یه جوری هستی که دلت از همه سیره ، اما بهتره بدونی طبق اصل مهربونی دل واسه عاشق نبودن راه نداره ، ناگزیره . چشای تو شده خسته ، بغض آرزو شکسته اما باز تو فکر اینی ، اگه من رو نپذیره ؟ بهتره بیدار نشینی ، اونو توی خواب ببینی . واسه دیوونه بودن ، عزیزم همیشه دیره خوش به حال بعضی مردم که شدن تو زندگی گم ، التماس بی گناها پیششون چقدر حقیره نه به فکر عطر یاسن ، نه به فکر التماسن ، خنده داره واسشون که دل ما یه جایی گیره چی بگم ! شبم تموم شد . ندیدم اونو ، حروم شد . کاش میدونستی که یکی اینجا بدجوری واسش میمیره ، کاش که بود یه قطره بارون واسه طرح نامه هامون ، به دل همیشه دریات از کسی که تو کویره . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
دوســــــــتت دارم گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت: چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:5 توسط همیشه عاشق |
|
|
عــــــــــــــاشقـــانه عاشقانه دستهایش را گرفتم. گرمای عجیبی در سینه جانم را می سوزاند.عطر عجیبی پراکنده بود. حالتی داشتم وصف ناپذیر. گویی توآسمون بودم. به من لبخند می زد و در انتظار جوابش بود. گویی هوش از سرم پریده بود. نبضشوتو دستام حس می کردم. حتم داشتم اون هم همینطوریه. حس می کردم، آسمان،زمین، و همه چیز مال منه . آتیشی تو دلم به پا بود. آتشی بالاتر از زمان و جسم. کاش بودند ستاره ها، تابه من حسودی می کردند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزشمار عشق حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8 دل نوشته های عاشق کویری قصه های عشق راه خوشبختی آهنگ |
|
RSS
|