نميدانم بزرگي سن روحت را باور كنم
يا
كوچكي سن تو را
فقط ميدانم
تو بزرگ تر از آني كه من ميبينم
![]() |
![]() |
|
| دیوانه ی عاشق |
|
دوستای عزیزم سعی میکنم هر چند وقت یک بار بیام به وبم سر بزنم ولی برای عشق من و فرانک دعا کنین........ امیدوارم همتون عاشق باشین و تمام فکر و ذهنتون عشقتون باشه. از تمام دوستایی که این مدت منو همراهی کردن ممنونم. وبلاگ رو تعطیل نمیکنم ولی دیگه مثل همیشه هر روز پست نمیزارم........شاید هر ۳-۴ماه یک بار سر و کلم پیدا بشه................ فرانک جان آخرین پستم رو با این جمله تمام میکنم: خیلی دوستت دارم فرانکم و هنوزم جونم رو برات میدم.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
دیدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگه بره و همه چیز رو با خودش ببره.... حتی اگه از اون های های گریه ی شبانت بمونه و عطر آخرین نگاهش... حتی اگه بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه ی نازک تنهایی تکیه کنه... هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تا مطمئن بشی که خودش نبوده... یه چیز میگم بین خودمون بمونه: من هنوزم دوستش دارم............. دلم هم خیلی گرفته شاید دیگه کمتر بیا نت ولی میدونم تو رو خدا واسم دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:56 توسط همیشه عاشق |
|
|
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 18:36 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای خدای بزرگ به من کمک کن
تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم. دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 21:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
قلبم انگار كه از تپش افتاده است من آرامش م را حالا هم حالا اين قدرت ناخواسته من كه آخر سر از كار چشمان ت در نياوردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:44 توسط همیشه عاشق |
|
|
I'll tell you what! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:42 توسط همیشه عاشق |
|
|
دارم از چشات میخونم باورش سخته هنوزم
تو نباشی توی شعرام من دیگه از کی بخونم
حالا که میخوام بمونی شعر رفتنو میخونی
قلب من عاشقترینه اینو از چشام میخونی
دست تو ، تو دست من بود نمیدونم کی تو رو ازم گرفت
نمیدونم که کدوم نگاهشون قصه ی جدایی رو برام نوشت
حالا که میخوام بمونی شعر رفتنو میخونی
قلب من عاشقترینه اینو از چشام میخونی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:41 توسط همیشه عاشق |
|
|
سعدیا دی رفت فردا همچنان موجود نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
اون چشات سادگی و بیاد ادم میارن
تو کویر خشک من بارون نم نم می بارن یاد تو به لحظه هام رنگ حقیقت میزنه اما بی تو زندگی زندون تاریک منه واسه ی بودن تو بودن من خیلی کمه واسه زخم آینه عکس تو مثل مرهمه از صمیمیت تو تا بی کسی های تنم من مثل دیوونه ها هی با خودم حرف میزنم تو مثل یه سایبون زیر بارون و تگرگ پر ایثاره تنت مثال شبنم واسه برگ تو چشم اگر چه مست با این همه ابر سیاه تو خودت یه فرصتی برای دزدیدن ماه تو که خزون نداری تو سبزی بهاری تو با چشات غروبو بیاد من میاری بزرگی مثل بودن عزیزی مثل خواستن چه عشقی داره از تو دوباره دل ربودن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:39 توسط همیشه عاشق |
|
|
سازندهترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن.
پرمعنیترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر. عمیقترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه. بی رحمترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش. سركشترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن. خودخواهانهترین كلمه من است... از آن حذر كن. ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر. بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن. با نشاطترین كلمه کار است ... به آن بپرداز. پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:38 توسط همیشه عاشق |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 21:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام خانومی
اینم فال امروزم : ... خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سرای خاص بگو
فلان ز گوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 21:44 توسط همیشه عاشق |
|
|
آهای فرانک خانم خیلی خیلی دوست دارم...................
بابت کار امروزت انگار نمیدونم شاید مثلا برای یه بازیگر اینجور باشه که تونسته جایزه اسکار رو بگیره.............. ازت ممنونم خانمی جونم.............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 15:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
دچار
یعنی عاشق و فکر که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریایی بیکران باشد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:31 توسط همیشه عاشق |
|
|
خداوندا مگذار آنچه را كه حق ميدانم به خاطر آنچه كه بد ميدانم كتمان كنم.
پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم دلیری ده تا تغییر دهم آنچه راکه می توانم تغییر دهم بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا ومردم آن مطابق میل من رفتار کنند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
در میان دستهایت آنچنان شکفته ام که از یاد برده ام زمستانی در پیش است در میان چشمهایت انچنان سبز شده ام که فراموش کرده ام پاییز در راهست هراسی نیست حتی اگر نباشی که با منی تا همیشه از غمهایم بزرگترین لبخند دنیا را میسازم هدیه به لبهایت آه٬ ای پرنده زیبای بهشتیم تنها گاهی در آسمانم پرواز کن تا رسم پرواز فراموشم نشود و زمانی که حجم دلتنگی هایم در پهنای آسمان نگنجید به خوابم بیا و داستانی بخوان و آهسته برو٬ بی وداع تا بهانه ای برای گریه نباشد این روزها در سکوتم تنها یک فریاد باقیست..............! کاش میدانستی ترا چگونه دوست میدارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
گفت شيفتــه بــاران شــو ، |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 21:2 توسط همیشه عاشق |
|
|
با صلابت بنویس تنهایی تا استوار بماند یار نهایی دیگری را ستون مکن کاخ آرزوهایت بی ستون فرو ریختنیست وخرابه از آن توست بی ستون آسمان سقف توست یعنی لا ینتاهی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:31 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگی کردن رو از دریا بیاموز که برای دیدن ساحل اروم و قرار نداره!
حالا فهمیدین عشق چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
بعضی شبا خیلی هوس میکنم قایمکی یه نگاهی به دفتر سرنوشتم که تو دستای دنیا قایم شده بندازم ! گاهی انقدر پر جرات میشم که دلم میخواد بدونم کی عوض اینکه رو زمین راه برم، تو دلش میخوابم !؟ آخه یکی نیست بهم بگه مگه عجله داری ؟ بشین سر جات .بالاخره یه روز مثل پدربزرگت میمیری ! تو میمونی و حجم انبوه خاکی که نمیدونی کجای بغلت جاش بدی ؟!!! بالاخره یه روز اینهمه احساس میمیره ... یه روز میرسه که شهرداری به اون دومتر قبرتم رحم نمیکنه ! . . من اندازه ی یه احتیاج، سردمه !.. نمیدونم چطوره که همیشه باید مثل خنگا سرم و بندازم پایین و بگم : غلط کردم .. نزن ! کدوم وری برم ؟! نمیدونم چرا به کرم ضد آفتابم وابسته شدم؟ اگه نباشه میسوزم .. دود میشم ! ... نمیدونم چرا از اینکه انگشتای زمخت شرایط یه عمره رو گلوم کمین کرده و تا میخوام جم بخورم طعم اکسیژن و ازم میدزده، داد نمیزنم ؟!!!! پس صدا به چه دردی میخوره ؟ دهنا همه کپک زده .. کاش میتونستم مثل خیلی های دیگه به خر بودن کفایت کنم ! . . میخوام برم یه جای دور از اینجا .. جایی که بتونم فارق از قدرت جاذبه محکم تر از همیشه راه برم ! .......میدونم ... نمیشه.. انقدر ضعیفم که یه پشه دیشب تا صبح نذاشت بخوابم ! امروز تصمیم گرفتم اشکام و جیره بندی کنم ... میدونی که امسال کم آبی داریم .. همش تلویزیون میگه صرفه جویی کنید ... وگرنه بی آب میمونید ! وگرنه میمیرید !!!! صورتم تشنشه ! مژه هام زرد شدن ! .................. . . دارم غر میزنم .. درست حدس زدی ! کاش اینم میفهمیدی که دلم واسه نگاه پرصلابت پدر بزرگم تنگ شده .. همون نگاهی که سالهاست زیر وحدت خاکریزه ها حبس شده ! دلم واسه اون زبری ای که از نوازش دستای زمختش رو گونه هام حس میکردم تنگ شده !!! کی میدونه چقدر تو مردنش داد زدم ؟؟؟! کجاست ؟... . . 19 سال تو حسرت 20 سالگی بال بال میزدم ... ولی الان همش دنبال ترمز میگردم ! ... دارم دور میشم از زنده بودنم .. دور ...! از روزی که زیر چشمام چروک بیوفته میترسم .. نه به خدا نمیخوام به زور زیر سایه ی سقفای آجری زندگی کنم .. دنبال یه جوونیه همیشگی ام .. تو دستای خدا ! یه جایی دور از احتیاج !یه جایی نزدیک پدربزرگم ..! میدونم تنها راهش اینه که بشم سهم عصرونه ی قبرستون ! فقط میترسم بمیرم و نفسم زیر خاک بند بییاد ........................................ ! تو میتونی من و بفهمی ؟؟؟ میتونی بفهمی که همه ی اون لحظه ها به زندگی با دستا و پاهای غل و زنجیر شده می ارزه ؟ تو میدونی کی باید ساکم و بپیچم ؟! کی چروکای لبم به لمس دستای خال کوبی شده ی پدر بزرگم دعوت میشه ؟؟؟ واسه اون لحظه باید دیگه از حشره چندشم نشه !؟ باید با سرما هم آغوش بشم .. . . دیگه بسه مامانم داره صدام میکنه ..........................! وقتشه دوباره پشت خنده های معصومانه ی یه پسر خوش خیال و سر به زیرکه دنبال کتابش میگرده تا یه وقت واحدش و نیوفته قایم شم .. تا صبح مردنم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:39 توسط همیشه عاشق |
|
|
ـ در من خدایی است
که در چشمان کوچک تو
نمیگنجد ؛
همیشگی _ همیشگی _ من !!
من از تو میپرسم خدا نمیدونه چرا تو این سینه دله که زندونه؟ یکی جلو چشمام رو جاده افتاده تنش چه آرومه انگاری جون داده! هوا چرا ابری؟ دلا چرا سنگه؟ بگو چرا عاشق همیشه دلتنگه؟ یه روز تو این بن بست راهه تو سد میشه وقتی که دل دادی برای همٌیشه ...! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:32 توسط همیشه عاشق |
|
|
من این حس را، که از لمس دستان تو می آید؛ به جان واژه خواهم ریخت.. ولیکن جمله مدهوش است ! ولیکن صفحه بی رنگ است ! برای از تو گفتن _ شاید _ پیکر این واژه ها تنگ است |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
من تصویر تو رو دارم زیر پلکایی که خیسه حتی اگه قاضی بخواد حکم طلاق بنویسه .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:25 توسط همیشه عاشق |
|
|
فصل رفتن نزدیک است
چه کسی می داند؟ شاید این قطره ی اشکی که قرار است بچکد آخرین لحظه ی عمرم باشد مُردنم حتمیست فصل رفتن نزدیک است |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:17 توسط همیشه عاشق |
|
|
مـرگ مشغــولِ تــو را بُردن بود زنــدگــی لحظـه خندیدن بود حادثه رفتــنِ بی برگشت است کاش برگشتِ تو را رفتن بود
چه بگویم که سخن از رخ او بیداد است چو بیاید همه ی شعـر خراب آبـاد است نـه فقــط قامـت طبعـم شکَــند از حُسنش چو بیاید همه ناموس غزل بر باد است |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:17 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگی سیبی ست
پوست باید کَند با خنجر!
"تنهایی"
گرچه اغلب از آن فراری اند اما برای آنان که به آن نیاز دارند دست نیافتنی است...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:55 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام به همه امروز حاله درست حسابی ندارم. از ساعت ۸رفتم دانشگاه و تا نیم ساعت پیش اونجا بودم و کاشکی نمیرفتم دانشگاه...... اوضاعم خیلی بد جور شده......... همیشه کنترل داشتم ولی نمیدونم چی شد که با کوچکترین چیزی با یکی از استادام دعوام شد و دیگه................... کجای دنیا جز ایران اینجور حق خوری راحت انجام میشه و وقتی اعتراض میکنی جوابش اینه!!!!!! صبح خیلی بد از خواب بلند شدم و حسابی خراب بودم. اینا همه فقط به خاطره.......................هست. رفتم دانشگاه علی دوستم گفت ایمان خیلی حالت بده چته؟ گفت باز با فرهاد! گفتم فرهاد!!!!!!!!!!! هیچی رفتیم دنبال نمرات دیدم بله درسی رو که ۵/۱۸ میشدم و خیلی خیلی خوب امتحانش رو داده بودم به من داده ۱۲. کفرم گرفت خیلی با متانت رفتم گروه ریاضی گفتم با آقای فلانی کار دارم که همون استادم منظورمه گفتن که رفته تهران و اینجا نیست. گفتم خسته نباشن........ امدم بیرون یادم اومد مدیر گروه ریاضی دوست داییمه..... رفتم پیشش دیدم رفته صبحانه یکی از همون کادر آموزش اون دانشکده گفت بشین تا نیم ساعت دیگه میاد....... اون موقع ساعت ۹صبح بود..... کارای انتقالیم رو هم باید تا آخر امروز انجام میدادم یعنی انتخاب واحدم رو........... شد ۱۰ دیدم هنوز داره میخوره.....یعنی داخل یک اتاق دیگه آقایون داشتن میخوردن و در اتاق هم قفل میکردن....... رفتم در زدم یعنی ساعت ۱۱ بعد ۲ساعت کوفت کردن دیدم یه مرده ای اومده میگه بفرما گفتم شما بفرما........... هیچی گفتم دارین چی میخورین ۲ساعت گفت به شما مربوط نیست گفتم دست شما درد نکنه آره به من مربوط نبود...... گفتم میشه با آقای ...... حرف بزنم کارشون دارم..... گفت چکار گفتم این به شما مربوط نیست ................ چیزی که عوض داره گله نداره.... یارو گفت من دکترم منم گفتم به من چه! گفت برو بعد بیا گفتم چشم. حالا آقایون داخل یک محیط فرهنگی بساط سیگار و ................ که نگم بهتره راه انداخته بودن..... دوباره در زدم گفتم رییس دانشگاه همین الآن دستور دادن آقای ..... باهاشون تماس بگیرن. گفت بیا داخل منه احمق تنها رفتم داخل.......گفتم الآن اینا میگیرن منو میزنن و بعد یه پرونده ای براشون درست کنم که کفشون ببره............... فقط موبایلم رو روشن گذاشتم که صداشون رو هم ضبط کنه هم با موبایل یکی دیگه از بچه ها داشتم با بقیه بچه ها تماس گرفته بودم که حرفامون رو بشنون........... هیچی دیگه رفتیم داخل گفتم معذرت مزاحم صبحانه خوردنتون شدم گفت حالا که شدی! گفتم واقعا مدرک دانشگاهیتون رو از کجا گرفتین و چیه واقعا دکتراست؟ گفت به تو مربوط نیست گفتم واقعا خیلی ممنونم. همیشه روی حرفام مسلط هستم و در بدترین شرایط هم خودم رو کنترل کردم ولی اینبار شاید به همون خاطر بار دوم که یه حرف بد زد دهنم رو باز کرد و نترسیدم که کجا هستم شاید تا آخر عمر بیچاره بشم................... فقط واقعا داشتم از حقم دفاع میکردم................ ولی تو این دنیا نه عشق حق منه نه هیچ چیزه دیگه............... فرانکش اونجوره با من و وقتی اون اونجوره با من دیگه میخوام با بقیه چطور رفتار کنم. واقعا دارم یکی یکی هر چیز که دارم از دست میدم. یه جایی خونده بودم یا شنیده بودم که هر کس که عاشق شد برای رسیدن به یک چیز همه چیزش رو از دست میده.................. حالا شده حکایت من که همه چیز رو از دست دارم میدم............... دعوامون بالا گرفت تا اینکه حراست دانشگاه اومد گفتم اگه کوچکترین بلایی سرم بیارین کاری میکنم که دانشگاه اینجا رو درش رو ببندن بابت گند کاری های داخلش چون واسه اینکار مدرک درست حسابی داشتم ............... حالا این گند کاری ها به کنار حالا که داریم میگیم بزار اینارو هم بگیم............. گند کاری هایی چون پول خوری یا همون حق السهم.......یا بدتر از همه اون دختر هایی که خانوادشون با هزار آرزو دختر ها یا کلا بچه هاشون رو میفرستن این جور دانشگاه هایی خبر ندارن که دخترشون به خاطر یه نمره باید غیر از استاد دم همه کادر اونجا رو واسه یک نمره ببینه جالبه وبلاگمون شد سیاسی.......... ولی بد درگیری بین منو اون بی وجدان ها شد که حالا دارم به اون موقع فکر میکنم میبینم بد جور قضایای اونا رو جلو همه فاش کردم.نباید اینکار رو میکردم تا حسابی حالشون رو میگرفتم و با فرستادن مدارک به استانداری دیگه جایی برای امثال اینا دیگه نیست و...................... وقتی بابا اومد گفتن تو پسر آقای........ هستی گفتم نه اون بابامه گفتن ما منظوری نداشتیم و از این حرفا که یه دفعه جلو همه زدم زیر گریه وقتی دلت اینجور گرفته باشه میتونی اونجا جلوی همه دوستات بزنی زیر گریه.......... میدونم خیلی ها فکر کردن بابت این مساله بوده ولی به قرآن تو اون لحظه داشتم به فرانک فکر میکردم.............. دیگه منو بردن داخل اتاق رییس دانشگاه و نشستن با من حرف زدن که اینجوره اونجوره......... مجبور بودم گوش بدم و حرف نزنم.......
ولی کاش همه دست تو دست هم میدادن تا این ریشه های فساد از کشورمون کنده میشد..... کشورمون سیاست های فوق العاده خوبی داره ولی یه عده داخل این جامعه هستن که همه جامعه رو زیر سوال میبرن. اینقدر وضعم خرابه که میخوام بمیرم................... فرانک جان میبینی دارم آروم آروم نابود میشم؟ خوب ببین و به وقتش بگو............ کاش مادر و پدرت هم میدونستن جز اونا ایمان هم تو زندگی فرانک سهم و نقش داره............. کاش اونا هم میدونستن اینجور داره زندگی ایمان نابود میشه! نمیدونم نباید این حرفا رو بگم ولی ........................ امیدورام به همه شما دوستای گلم خوش بگذره احتمالا هفته آینده این موقع دیگه وبلاگ من و فرانک جان نوشته ای جدید نداره و دیگه بروز نمیشه........... از خدا یه خواهش دارم تا فقط کمکم کنه .......یا منو بکشه یا فرانک رو بهم برسونه که دیگه تحمل هیچی رو ندارم..................چون خیلی سخته ببینم زندگیم داره جلوی چشام به دست خودم نابود میشه و از ارش با سر بخوری به فرش و نتونی کاری کنی........................ متاسفم واسه خودم که اینجور دوستت دارم و عاشقتم کاش یکی قدر میدونست و میتونست اعتماد کنه و غصه قصه های بیخود رو نخوره................ دارم فقط دست و پا میزنم که فقط خودم رو نجات بدم میدونم ولی فرانک بفهم منو................. کاش میشد همین فردا میامدم خاستگاریت تا از ۲روز دیگه با هم باشیم........... امیدوارم این رو خیلی نزدیک مثل فردا باشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:51 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام به همه یه چند تا سوال دارم ازتون! دوستای گلم واقعا خوبه آدم از زیر کاری اونم عشق شونه خالی کنه و بندازه به گردن چیزایی مثلا خدا و ....؟ دوستای گلم واقعا مگه ترس داره بری پیش بابا و مامانت بگی دوسش دارم؟ دوستای گلم مگه واقعا ؟؟؟؟؟؟ تورو خدا بگین تا این فرانک خانم بفهمه اگه اون کاری نکنه مامان و باباش تا ۱۰۰سال اهل این نیستن که ایمان رو قبول کنن..... دوستای گلم من باید خودمو جای مامان و باباش بزارم ولی چرا اونا خودشون رو جای من نباید بزارن؟ اگه همه پدر و مادرها دوست دارن بچشون پیشرفت کنن و فکر و ذهنشون درس باشه مگه مامان و بابای من جز این مامان و باباها نیستن؟ چرا اینا میگن شما همو دوست دارین و اگه مانعی بینتون باشیم یه اتفاق بد میافته و شاید زندگی جفتتون خراب بشه ولی همیشه راهنمایی میکنن تا یه رابطه خوب داشته باشیم با هم..... چرا نباید بدونن دخترشون پنهونی با ایمان حرف میزنه که اونم حالا شده فقط چت! چرا نباید دخترشون تو خونشون موقع خوندن کتاب برای بابش یا مامانش یا حتی خودش وقتی به کلمه ایمان میرسه با صدایی کمتر از صدای مورچه کلمش رو بگه؟ چرا آخه از یه خانواده متمدن و با فرهنگ این کارا صورت بگیره؟ چرا نباید اونا بدونن ایمان شاگرد اول دانشکده فنی مهندسی و شاگرد اول رشته برق تویه دانشگاهشون بوده که دانشگاه چهارم کشورشه و نمراتش ۱۹-۱۸ بوده حالا شده ۵-۶ ؟ چرا نباید بدونن ایمان علاوه بر درسش بهترین تو رشته ورزشیش بوده ولی الآن نمیدونم چند ماه هست که دستش به لباس های ورزشیش هم نخورده؟ چرا نباید بدونن ایمان رو تویه شهرشون همه میشناختن ولی حالا حتی دوستاش نمیشناسنش؟ چرا چرا چرا؟
آخه چرا من باید بفهمم و اونا فهمونده نشن؟ آخه چرا فرانک مگه تو اینجا چکاره ای؟ آخه چرا متوجه نمیشن با این کارشون زندگیه دخترشون بیشتر خراب میشه؟ اگه میخوان فکر و ذهن دخترشون فقط درس باشه اینجور که دخترشون بدتر داره فکر ذهنش ایمان میشه! اگه میخوان دامادشون و فرانکشون رو دوست داشته باشه اینجور که ایمان اگه بخواد هم نمیتونه چون اینجور درسش از هم پاشیده شده و اصلا میخوان به کی بدن دخترشون رو به کسی که حتی ۱٪ احتمال خوشبخت کردن دخترشون رو نمیدن! نمیدونم به خدا دیگه نمیدونم. دیگه دارم میرم از این شهر و میرم جایی که تنها باشم....ولی دوست دارم این مدت به چند روز نرسه تا زنگ موبایلم بخوره و بتونم با مامانت حرف بزنم و رضایتشون رو جلب کنم....
خدایا تو ای که همیشه یارمی همیشه مونس و همدم تنهایی های منی یه کاری کن تا اینارو بفهمه این فرانک خانم ما.... اون فقط میترسه از یک چیز و اگه درست بگم از دست دادن خانوادش هست!!! به نظرم چه حالا چه ۳سال چه ۵سال چه ۱۰سال دیگه بازم همین اوضاع هست و تا حرف نزنه اونا ایمان رو قبول نمیکنن....... نمیدونم به خدا دیگه چی بنویسم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:57 توسط همیشه عاشق |
|
|
دریای شور انگیز چشمان تو زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:22 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:21 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:20 توسط همیشه عاشق |
|
|
همیشه بر این باوربودم که می توان در کنار شقایق ها وبا وجود عشق زندگی را معنا بخشید اما چند صباحی است که اقاقیا حدیث تلخ رفتن تورا در کوچه باغ شهر زمزمه میکنند کاش بودی کاش بودی تا با ترانه نگاهت هم صدای چکاوک های عاشق می خواندم که بی تو زندگی معنا ندارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:2 توسط همیشه عاشق |
|
|
حرفها كه تكراري ميشوند ، غصه ها كه عادي مي شوند ، شعرها كه بي صدا مي شوند ..... وقتي كه حتي اتفاقها معمولي ميشوند ، بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند .... وقتي همه روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند ، شنبه با جمعه فرقي نمي كند ، زمستان با بهار، امسال با پارسال ...... وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا ..... و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد ..... و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند ...... بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگيرد ..... آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي ...... مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي ، بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي ...... اما به خاطر خدا هم كه شده اينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:0 توسط همیشه عاشق |
|
|
دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیبارویی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای در دلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 15:54 توسط همیشه عاشق |
|
|
زدگی را باور کن همان گونه که هست با همه ی دردها ورنجهایش با همه ی شادیها وغمهایش با همه ی سختی ها وغصه هایش با همه شکست ها وپیروزی هایش و با تمام خاطرات تلخ وشیرین وزندگی را دوست بدار وبه سرنوشت ارزش بده ودر تمام مراحل زندگی امیدوار باش وهر روز با امید وایمان به خداوند و فردایی بهتر به شب برسان این گونه باش تا زندگی برایت زیباتر شود یقین داشته باش که از دید خداوند پنهان نخواهی ماند وهمه زندگیم انتظار سخت ترین لحظه های زمان را سپری میکنم یک عمر منتظر روزی که این قلب بایستد انتظار هم تمام میشود وآرام میگیرم ما در زنجیرهای بخت هم سرشت شدیم وآسوده نشسته ایم وزمانها را به هم میبافیم نمیدونم در خط سرنوشت که ما شرقی ها اسم اونو قسمت گذاشتیم کجای خط هستیم پشت این در حالا, حالاها باید نشست و در سکوت به خبرهای قلب گوش داد و مرا در زمستان قرار دادی وجامی تهی به دستم دادی رسم زمانه چنین نبود خزان کردی این باغ و گلستان را , مرا در سرزمین تنها گذاشتی فصل رویشم دیر شده ودر این سرزمین رویش دیگر محال است خدایا مدت خفتم دراز شده چه رازیست که من نیافتم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:58 توسط همیشه عاشق |
|
|
من کیم رهگذر کوچه تنهایی خود من کیم سایه ی بیگانه ی همراهی خود من کیم بغزم وآه و لحظه های بی کسی من کیم بی تو دراین کاشانه ی دلواپسی من کیم اشکم ولی از جنس شیشه تار تار من کیم عکسم ولی لای کتاب پر غبار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:55 توسط همیشه عاشق |
|
|
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است!
من زمین و آسمان را کهکشان را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 20:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
براي انسان بنبست وجود ندارد چون يا راهي خواهد يافت و يا راهي خواهد ساخت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:59 توسط همیشه عاشق |
|
|
عشق يعني قطره و دريا شدن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
همه ی آدمها برای ماموریتی به این دنیا آمده اند. ما وقتی می تونیم بفهمیم که به ماموریت حقیقیمون بر روی زمین نزدیک شده ایم که رفتاری که در قبال آن ماموریت می کنیم آغشته به انرژی شوق باشد. اگر چنین است،همه چیز درست است.اگر چنین نیست،بهتر است خیلی زود مسیرمان را عوض کنیم. وقتی در مسیر درست قرار داریم ،از نشانه ها پیروی می کنیم،و گاهی قدمی به اشتباه برمی داریم،یا الوهیت به یاری ما می آید و مانع خطا کردن ما می شود.
خدای آسمونا و زمین روزی که خواست موجوداتش رو به دنیابفرسته، سرگذشت هر کی و رو پیشونیش نوشت و براش گفت تو دنیا چی در انتظارشه. اون وقت دنیا رو نشونش داد و گفت اونجا دنیاست.حالا هی کی دلش می خواد به دنیا بره دست هاشو ببره بالا. اونهایی که دست بلند کردن الان توی دنیان یا به دنیا اومدنو اونطور که تو سرنوشتشون اومده بود از دنیا رفتن. و باشی هنوز نوبت بدنیا اومدنشون نرسیده یا رسیده و تو راهن. ... و اما این آخرش نیست. لابد تو سرنوشت تو چیزی بوده که تو بخاطرش داوطلب دنیا اومدی. این همون امیدی هست که خدا بهم داده تا از چیزی نترسم... ترس مال آدم هایی هست که خدا رو نشناختن وگرنه آدمی که خدا رو بشناسه میدونه که بالاتر و قدرتمند تر از خداوند کسی نیست و همه ی امیدش فقط به خداست... رفیق همه دنیا یه جاده ست من وتو مسافراشیم بیا قدر یکدیگر رو بدونیم ممکنه فردا نباشیم... ببخشید اگه با حرفام ناراحتتون کردم به امید دیدار... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:44 توسط همیشه عاشق |
|
|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط همیشه عاشق |
|
|
دوشنبه بود و تو بودی، من و یه دنیا عشق
دوشنبه بود و بهترین روز و سراسر عشق من از راه کویر آمدم، تو از گلزار به تو رسیدم کنار باغ گل، و امّا عشق نشسته بودی و نشستم میان عشق و سکوت و ناگهان کنار تو لرزید تنم از عشق چه شد خدا که دل ساده ام لرزید نه ترس بود و خیال، نه بیقراری عشق فقط یه چیز ساده در ارتباطهای بشر دو دست من و دستت، پر از حرارت عشق باری دیگران حرکتی ساده است امّا من نه وجود من بی هیچ پر شد از تلاطم عشق میان هوا و زمین رهسپار قله قاف خدا گواه است که چه بر سرم آمد از عشق نگاه پر از شور و هنوز دست من و تو نمی شود به زبان راند وسعت و صدای عشق و ناگهان مکث کردی درون قاب دلم و زل زدی به دو چشمم، زیبا شدی ای عشق فقط بگویم که ساعتی نگذشت درخت و گل و صندلی و آغوش عشق بزن به صورتم که ببینم خواب هستم یا نه نه نزن اگر خواب باشد، خواب عشق ولی حقیقت است نه خواب و خیال تو در آغوش منی، ببین ای عشق چرا دروغ همان دم دعا کردم اگر قرار بر مردن است، مرگ در کنار این عشق گفتی که حرف بزنم برایت از همه چیز وای آن نفس بجز سکوت نبود علاج عشق ببین که دست دلم پیش دلت رو شده است راز نگاهم افشا شد و فهمیدی عاشقم ای عشق گفتی خداحافظ تا فردای دیگر اما چرا فردا نمی آید، ای عشق امّا نگاهم کن که فردایت رسیده باز آن نگاه و آن صدا و آن عشق هر روز هم باشی کنارم کم می نماید کاش طولانی شود هر روز، ای عشق هر روز عاشق ترم هر روز عاشق هر روز عشق منی هر روز ای عشق |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:27 توسط همیشه عاشق |
|
|
|||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 21:35 توسط همیشه عاشق |
|
|||||||||||||
|
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدارآنرا قسمت کنیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 19:42 توسط همیشه عاشق |
|
|
اگر لیلی به مجنون داده می شد
دگر هیچ عاشقی رسوا نمی شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهد نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی ان درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در مکیده ها مدعی گر نکند فهم سخن،گو سر و خشت نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوی بدر افتادم و بس پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
پنجره زیباست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتوست اگر بگذارند |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 19:2 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام فرانکم عزیزم منتظرت هستم دیوانه وار میگویم همیشه دوستت دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:54 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام فرانکم دلم خیلی برات تنگ شده
تشکر از عزیزانی که برای نوشته هام نظر گذاشتند . با تو همه دنیا مال منه بی تو نمی تونم تو مال منی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:53 توسط همیشه عاشق |
|
|
آن روز دیدمت آشفته بودی دل تنگت بودم آن روز بدنبال عاشقی دیگر میگشتی آن روز روز مرگ برگهای خشکیده بود آن روز دیونه تر از همه روزها بودم دیونه نگاه عاشقانه تو دیونه لبهای تو چه انتظار عجیبی چه انتظاری............. تا کی ............. وای خدای من ................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:51 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست انکه عشق را افرید دیوانه نیست عشق ان نیست که همیشه در کنارش باشی
عشق ان است که همیشه به یادش باشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 13:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام حرفام الآن هر کدوم از یه جایی میان یکی حرفای امشب یکی دعا یکی هم آخرین احساسم فرانک امروز که نوشتی هیچ وقت من رو فراموش نمیکنی و دوری از من سخته یه جوری شدم یعنی خیلی بیشتر از قبل دوست داشتم خدایا از عمر من بگیر ولی فرانک رو همیشه خندون کن
میدونی یاد چی افتادم تو فیلم رویای خیس وقتی پسره میخواست اون گوی شیشه ای رو به دختره پس بده دختره گفت مال تو پسره گفت مگه نمیگی این خونه آرزوهامه ادم خونه آرزوهاش رو به کسی نمیده دختره نگاش کرد و گفت تو که هر کسی نیستی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:11 توسط همیشه عاشق |
|
|
مهربون من! تا وقتی که تو هستی تا لحظهای که یاد تو در خاطر من جاریست! تا زمانی که دستهای گرمت همراه دستهای خسته منه ! تا زمانی که تو همسفر جاده زندگی من هستی ! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست برای من! من زنده هستم ! برای تنها نبودن تو پس دستم را پس نزن! تقدیم به فرانک گلم که چند مدت اشک ایمانش رو در میاره به قول خودش نمی خواد ولی.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:6 توسط همیشه عاشق |
|
|
خوش به حال یوسف و خوش به حال زلیخا که اینگونه عاشق است....... اوایل یا چند سال پیش فکر میکردم زلیخا آدم بدی هست.... بعد چند سال پیش داخل یک مجلس پای به قول معروف منبر آقای الهی قمشه ای نشستم و کلا ماجرای یوسف و زلیخا رو تفسیر کرد.... فهمیدم زلیخا اولش اسیر هوا و هوس بود ولی بعد به خیلی چیزا رسید و عشقش یه عشق پاک بود... حالا هم که داره فیلم یوسف پیامبر رو تلوزیون نشون میده دیگه کافیه برای بیان عشق... با اینکه عشقش زمینیه ولی اون خدا رو هم تویه یوسف دیده .... به هر حال خوش به حال یوسف که زلیخا اینگونه عاشقش هست............ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:2 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگي بوي خوش يار من است
كه يكي راهگذر گل من را چيده برده آن را به سراپرده خيش غنچه اي از اين گل زين سبب خشكيده ديگر از ديدن روي گل خود پاك محروم شدم دل من زخم بماند اندر اين راه پر از سنگ و كلوخ و خس و خار نيست آيا محرم راز دلي؟ كمكي مرد دلي؟ كه گلم از آن كس بازستاند ومرا از اين غم بازرهاند...... آري انگار خدا به دلم ميخواند كه من هستم اينجا خالقت ،محرم رازت، يارو همراه و همه پشت و پناهت پس چرا غمگيني؟ مگر از رحمت من نوميدي؟ آفريدم دل تو از شيشه، كه همي زود به سنگي شكند ليك از بهر دل خونينت مرحمي ساخته ام، كه به هر درد دل ريش شفاست بود اين مرحم صبر صبر مي بايد كرد كلبه اي بايد ساخت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:59 توسط همیشه عاشق |
|
|
آبي تر از آنيم كه بي رنــــگ بمـيريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينـگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
عاشق ترین باش تا فردا را برای خودوبه خاطرعشقت بسازی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:56 توسط همیشه عاشق |
|
|
كاش بلبلان حرف مرا مي فهميدند و نغمه هاي نشاط انگيز برايم مي سرودند
.............و اي كاش |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:54 توسط همیشه عاشق |
|
|
عشق يعني تا ابد آبي شدن
عشق يعني لحظه اي باراني و لحظه اي شفاف و مهتابي شدن عشق يعني لذت يک آرزو عشق يعني يك بلاي ماندگار عشق يعني هديه اي از آسمان عشق يعني يك صفاي ماندگار عشق يعني با وجود زندگي ،دور از آداب مردم زيستن عشق يعنيلحظه اي زيبا شدن عشق يعنيعشق يعني قطره بودن سوختن عشق يعني راهي دريا شدن هر چه هست اين عشق صدها قلب صاف با حضورش آبي و بي كينه است عشق يعني سبز بودن تا ابد........ عشق رنگ نقره آيينه است |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط همیشه عاشق |
|
|
مي توان در كوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را به طلوع ساده احساس داد مي توان در خلوت شبهاي راز فكر رسم آبي پرواز بود مي توان تا فرصت ادراك هست با خلوص ياسها هم راز بود مي توان با لهجه سرخ دعا مدتي با آسمان خلوت نمود مي توان با حرفي از جنس بلور شوق را به هر دلي دعوت نمود مي توان در آرزوي كودكي با حضور يك عروسك سهم داشت مي توان گاهي به رسم ياد بود در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت مي توان از شهر شب بوها گذشت عابر پس كوچه هاي نور بود مي توان همسايه مهتاب شد فكر زخم غنچه اي رنجور بود مي توان با لطف دست پنجره مهربان گنجشكها را دانه داد مي توان وقتي خزان از ره رسيد يك كبوتر را به كنجي لانه داد مي توان در قلبهاي بي فروغ لحظه اي برقي زد و خورشيد شد مي توان در غربت داغ كوير گاه ان ابري كه مي باريد شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگي شايد
لبخند شيرين جواني باشد در روزهاي پر التهاب
عطر شب هاي خيال انگيزي باشد كه باد آن را به سرزمين آب و باد و آتش خواهد برد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:51 توسط همیشه عاشق |
|
|
اينجا اسمان ابريست آنجا را نميدانم
اينجا شده پاييز آنجا را نميدانم اينجا فقط رنگ است آنجا را نميدانم اينجا دلي تنگ است آنجا را نميدانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
پشت اين شهر خموش
اگر از من پرسند: خانه ات را به كجا بنا نهي؟ پاسخم اين باشد: دم ديوار جنون، پشت آوار سكوت، سر اين راه دراز كه اخرش خوش باشد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:47 توسط همیشه عاشق |
|
|
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام دلگيرم از ستاره و ازرده ام ز ماه دلگير از اين حصار دل ازار خسته ام از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام تنها و دلگرفته، بيزار و بي اميد از حال من مپرس كه بسيار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:47 توسط همیشه عاشق |
|
|
هیچ وقت شعار نداده ام
به زور لبخند بزن !بعضی وقتها باید تا نهایت آرامش گریست !!!آن گاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:45 توسط همیشه عاشق |
|
|
چه زیباست به یاد تو با چشمهای خسته گریستن چه زیباست همیشه در تنهایی تو را حس کردن چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن عزیزم نام تو بر قلبم حک شده تا فراموشت نکنم نازنین من همچون نفس کشیدن تو را به خاطر می سپارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
روزگاره غریبی ست
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
************************************************** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:56 توسط همیشه عاشق |
|
|
نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سرتا پا وفا بودی تورا من بی وفا کردم
************************************** انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز
ولی تو همیشه فکر کردی به پایان فکر میکنم ولی اینگونه نبود............ ************************************** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:55 توسط همیشه عاشق |
|
|
...رفتم...رفتی...رفت...ساکت میشوم میخندم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:46 توسط همیشه عاشق |
|
|
از صبح تا حالا انقدر دلم گرفته که باورت نمیشه، خیلی حالم بده.صبح که تو تاکسی نشسته بودم، نمیدونم چرا تا راننده ضبطش رو روشن کرد و آهنگ غمگین اش شروع به پخش کرد، ناخودآگاه دوتا چشمام پره اشک شد...احساس میکنم به آخرِ آخرِ خط رسیدم.دیگه به کی امید داشته باشم و به کی اعتماد کنم؟ تویی که تمومه اعتماد و امیدم بودی باهام اینطوری کردی، دیگه از بقیه چه انتظاری هست؟! خدایا التماست می کنم کمکم کنی...تو که همیشه زود به دادم میرسیدی،مگه نه؟
خدایا پس این بار هم تنهام نذار که بهت محتاجم ... امتحان مدار رو هم خراب کردیم رفت جز همون نمرات خیلی باحال این ترم................ با استاد حرف زدم که لااقل با ۷۵/۹ بندازه منو تا لااقل زیاد به چشم نیاد.................. دیگه کدوم امید میخواد ایمان رو به همون شاگرد اول دانشکده و......................تبدیل کنه؟! همه ی امید های دنیا دیگه نمیتونن برام کاری کنن................ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
باز با دردم مداوا می کنم با دل دیوانه ام تا میکنم می روی با یک خداحافظ و من شب تو را در خواب پیدا می کنم با خیال و خواب و رویا باز هم درد دوری را مداوا می کنم شعله عشق تو می سوزد مرا من فقط ان را تماشا می کنم توبه کردم تا فراموشت کنم باز هم امروز و فردا می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:7 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:6 توسط همیشه عاشق |
|
|
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته
کلمات کلیدی : فیلترشکن ، فیلتر شکن ، آنتی فیلتر ، فیل تر ، فیلتر ، به روز ، جدید ، عالی ، باز ، آنتی پروکسی ، انتی فیلترینگ ، مخالف فیلتر ، مخالف فیلترینگ ، صفا فیلتر ، قیلتر ، پروکس 30 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:5 توسط همیشه عاشق |
|
|
نميدانم بزرگي سن روحت را باور كنم يا كوچكي سن تو را فقط ميدانم تو بزرگ تر از آني كه من ميبينم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط همیشه عاشق |
|
|
شخصی به همسرش می گوید : من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:3 توسط همیشه عاشق |
|
|
چه حقیر است این عشق گر بماند به میان من و تو خود بمیرد در خود گر ببندد در خود و بماند به میان من و تو عشق در بسته ناسزایی ست به عشق همگان او که سیبی را دوست می دارد به همه مهر می ورزد که همه از گوهر یکتایند
من به خوبی می دانم که ورای من و تو هستی هست عشق ما می میرد مگر آزاد شود رفتنت رنج من است رنج من عشق من است پس رهایت خواهم کرد که تو را آزاد دوست می دارم ...
پائولو کوئلیو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:0 توسط همیشه عاشق |
|
|
فکر میکردم میآد ولی نه، انگار خبری نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:13 توسط همیشه عاشق |
|
|
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط همیشه عاشق |
|
|
توي زندگي بعضي چيز ها بزرگ ، بعضي چيز ها کوچک ، بعضي چيز ها ساده و بعضي چيز ها مهم هستند: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:0 توسط همیشه عاشق |
|
|
ا ین احساس گنگ تنها بودن از کجا می آید
تنهاييم عالمي داره..به خصوص وقتي که همه کنارت حلقه زدن اما باز تو تنهايي...
چقد جالبه که ما آدما از همه کساي که دوربرمونن چشم اميدمون فقط به چند نفر يا شايدم يه نفره...
چند نفر(يا نفري)که بودنشون واسه ما مثل داشتن همه دنياست و نبودنشون پايان زندگي و همه آرزوها...
با اين وضع واقعا تنهايي يعني چي؟؟ به چي مگن تنهايي و به کي ميگن تنها؟؟؟
ما که هيچ کدوم تنها نيستيم و هميشه اطرافمون شلوغه اما هميشه تو دلمون تنهايم...
توي درونمون دنبال کي و چي هستيم که با وجود حضور خيلي ها باز احساس تنهايي ميکنيم؟؟
تنهایی فقط برازنده خداست یادت باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:44 توسط همیشه عاشق |
|
|
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اماعقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کردتا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بارديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد وپرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم. . . . واينک من عشق ميورزم به اینکه تنها نیستم و دم از تنهایی نمیزنم ولی تو بااین تنهایی پوچ هیچ وقت نمی تونی عقربی رو نجات بدی اول سعی کن غوغای درون خود رو خاموش کنی بعد دم از تنهای و تنها بودن بزنی ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:42 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد گونه هاي خشک کوير مي کرد بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:42 توسط همیشه عاشق |
|
|
برای آرزوهایم که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد فاصله عشق های معمولی را از بین می بره و عشق های بزرگ و جاودانی را شدت می دهد مثل باد که شمع را خاموش میکند و آتش را شعله ورتر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم. نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه. می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.
((برتولت برشت)) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
توی اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
من اون ماه رو دادم به تو یادگاری
وقتی که میرفتم فکر تو راحت بود دلخور نشو از من از من که دل تنگم وقتی که میرفتم فکر تو راحت بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:51 توسط همیشه عاشق |
|
|
هفت نصيحت مولانا
• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:49 توسط همیشه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزشمار عشق حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8 دل نوشته های عاشق کویری قصه های عشق راه خوشبختی آهنگ |
|
RSS
|