در گذر از دلواپسی هایم می رفتم،غرق در خویشتن خویش،
بی هیچ توجهی به آنچه در اطرافم می گذرد...شب جمعه بود و
چشمان من تاریک تر از همیشه...-می رفتم تا کمیل بخوانم-!
از پشت دستم را گرفت...برگشتم...خمیده بود،به واقع خمیده...
برای نگاه کردن به نگاه بی روح من باید سرش را بالا می گرفت
-و سختش بود-
خم شدم و گفتم: مادر چه می خواهی؟...گفت: جده جان!
راه خانه را گم کرده ام! گفتم:مادر آدرس داری؟ گفت:نه نمیدانم...
-چقدر چروکیده بود،با یک دست دسته های سبد خریدش را
گرفته بود با دست دیگر پر چادرش را سفت چسبیده بود!-
نگاهش عجیب بود _ مهربان و نافذ _دستش را گرفتم
–انگار او دست مرا گرفته بود-
راه افتادیم ...مقصد را نمی دانستم اما جده دلش محکم بود،
در کوچه پس کوچه ها می رفتیم تا شاید آَشنایی بیابد یا خانه ای
را بشناسد...
-جده جان خدا خیرت دهد ،الهی از حوض کوثر بنوشی،
خدا تو را بیامرزد...-
می گفت ومن ناباورانه به کاری که می کردم و او این همه
برایش پاداش می طلبید می اندیشیدم...
-من باید کمیل را می خواندم!-
پاهایش را به زمین می کشید
– با آن سبد خریدش که اگر خوب می نگریستی
سه چهار میوه ی ته مانده ی میوه فروشی را می یافتی..-
رفتیم پرسان پرسان و او خانه اش را یافت، در زدیم
خانم جوانی در را گشود،صاحب خانه بود – نه دخترش!-
گفتم اتاق جده کدام است؟ زیر پله هارا نشانم داد-تاریک و نمور-
اجازه گرفتم وارد شدم...همه ی داراییش عکس هایی بود
که به دیوار چسبانده بود –بدون قاب-
بچه هایش بودند که هر یک به شهری و دیاری و جده خودش
بود و عکس هایش!
راه گلویم بسته بود-نمی دانم چرا-حرف ها به دهانم نمی رسیدند
-نمی دانم چرا- ...وقت برگشتن گفتم :جده چه آرزویی داری؟
گفت:سالهاست که خاک شوهرم را ندیده ام ،فقط یک بار دیگر
می خواهم سر خاکش باشم ...برگشتم...فردا روز پیش از آنکه
غبار فراموشی –مثل همیشه-بر دلم بنشیند به سراغش رفتم،
نشانی داد،نمی دانستم ،پرس و جو کردم
گفتند قبرستان متروکه ایست که تبدیل به فضای سبز !!
گشته است...بردمش...پیرزن چه خوب می دانست ...
لنگ لنگان رفت و نشست-بر جایی که هیچ نشانی از قبر و
قبرستان نبود!-سرش را بر زمین گذاشت و ناله هایش بلندشد :
کبلایی! تو خوب مردی بودی...کبلایی! خدا الهی به تو حوری
بهشتی دهد...کبلایی! بچه ها هم خوب هستند...
کبلایی! دلم تو را می خواهد...
-می گفت و اشک می ریخت- مات و مبهوت نگاهش می کردم...
آمد ویک صدتومانی مچاله در دستم گذاشت وگفت:جده جان!
برای مردَم قران بخوان...
نگاهم را دزدیدم- نمی توانستم، دست خودم که نبود- ...
.
.
یک هفته بعد به سراغ جده رفتم تا نذرم را ادا کنم – خیر سرم!!-
درزدم ،زن صاحب خانه...جده نبود...باید حدس می زدم ،
جده رفتنی بود...
جده دلش تنگ محبت بود ...جده رفته بود تا همه ی عشقش
را به مردش هدیه کند...
....................................................................................
من کمیل نخواندم اما هزار بار ندبه خواندم و خواندم و خواندم...