تبليغاتX
عشق کویری(عشق زیباست)...................
دیوانه ی عاشق
می نویسم تا بدانی که :
هر چه داغ ها کهنه تر شود دیر تر از یاد خواهد رفت !
می نویسم تا بدانی :
باران ابرها زود گذرند و باران چشم عاشق ماندگار تر !
می نویسم تا بدانی :
رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش !
می نویسم تا بدانی :
اسم ها تکراری ولی یادشان همواره قشنگ !
می نویسم تا بدانی :
دوستت دارم
و یادت ماندگارتر از هر چه در یادم خواهد ماند ! ! !
می نویسم :
به امید دیدار
تو اگه دلتنک منی
یک به یک فاصله ها را بردار
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:33  توسط همیشه عاشق | 

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند.
هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد.
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك !
آشتي خواهم داد .
آشنا خواهم كرد.
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت.

دوست خواهم داشت

 

 

(سهراب)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:32  توسط همیشه عاشق | 

خدایا: 

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت    

 

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:30  توسط همیشه عاشق | 

چنان دلگیرم از دنیا که خود را هم نمی خواهم

به این زخم دل خونین دگر مرهم نمی خواهم

همه نامهربانند در این دنیای پر تذویر

چنین شد حاصل عمرم ... که جز مرگم نمی خواهم 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:28  توسط همیشه عاشق | 

چه کسی میگوید

            که گرانی اینجاست؟!!!

دورهء ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکهء نان

و چه تخفیف بزرگی خوردست

            قیمت هر انسان.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:28  توسط همیشه عاشق | 

تو را به جای همه ی کسانیکه نشناختم دوست دارم،

تو را به جای همه ی رو زگارانی که نمی زیسته ام

دوست دارم، برای خاطر عطر تو نان گرم و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گناه، تو را به خاطر دوست داشتن

دوست می دارم...

تو را به جای همه ی کسانیکه دوست نمی دارم،دوست می دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:27  توسط همیشه عاشق | 

ندانم كان مــه نامهربان ، يادم كنــــد يا نــه؟
فريب انگيـز من، با وعده اي شادم كند يا نه ؟
خرابــم آن چنان ، كز باده هم تسـكين نمي يابم
لب گرمي شـــود پيـــــدا كه آبادم كنـــد يا نه ؟
صبا از من پيامي ده ، به آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمـن باقي است، آزادم كند يا نه ؟
من از ياد عزيزان ، يك نفس غافل نيــم اما
نمي دانم كه بعد از من، كسي يادم كنـد يا نه ؟
  ...رهي ، از ناله ام خون مي چكــد ، اما
نمي دانم
كه آن بيــــدادگر، گوشي به فـــريادم كنــد يا نه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:25  توسط همیشه عاشق | 
غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من اندوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:24  توسط همیشه عاشق | 
بیا تا برات بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 17:23  توسط همیشه عاشق | 

سلام به همه ی دوستای عزیز و کسایی که به وبلاگم افتخار میدادند و باعث افزایش منزلت عشق و عاشقی میشدند.

به دلایلی شاید دیگر از ادامه کار این وبلاگ جلوگیری کنم......

و ادامه کار این وبلاگ رو به وقتی که فرانک جانم معین کرده عقب بندازم............

احتمالا دیگه تازمانی که فرانک وقت موعودش فرا برسه وبلاگ نویسی تعطیل میشه...........

به هر حال از دوستای خودم که همیشه در کنارم بودن مثلا خانم ؟ که نمیدونم اسمشون چیه از نیوکاسل انگلستان که همیشه لطف داره در حقم و با نظرات زیباش و خوبش راهنمای خوبی برام شده بود ممنونم.

و این چند وقت دوستای زیادی پیدا کردم که هر کدوم از یکی دیگه بهتر بودن.......

از فرانکمم معذرت میخوام که دیگه نمیتونم بنویسم چون دیگه کامپیوتر ندارم و میخوام تا زمان موعودش صبر کنم.........

البته خواسته دیگران فراموش کردن فرانک بود.....

ازم خواسته بودن کاری کنم که فرانک از فکرم بیاد بیرون و به درساش برسه و به قول خود فرانک به وقتش فکر این مسائل رو بکنه.............

منم دیوونه که از همین حالا میخواستم زندگی شروع کنم...........

دیگه بازم ممنونم و معذرت

شاید هم بازم نوشتم خدا رو چه دیدی شاید از فردا باز جوگیر شدم و نوشتم.............

ولی دیگه به نظرم نمیخوام بنویسم............

خدا نگهدار همه ی شما دوستای گلم باشه. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 21:29  توسط همیشه عاشق | 

تولد بهترین و زیباترین عشق دنیا

رو بهش تبریک میگم.

 

فرانک خانم تولدتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 14:30  توسط همیشه عاشق | 

HAPPY BIRTHDAY TO YOU

ّهفده سال پیش توی همچین روزی ...روزی که مادر بزرگ اذون رو در گوشت نواخت تا همچون تویی بیادو همچون منی دیوونه وار برات بنویسه...

سلام یکی یکدونه سرو گلستان زندگی تولدت مبارک...بزرگ شدی قهرمان زنی شدی منت سر تقویمهامون گذاشتی... زمستان رو خجالت دادی دی رو سرافراز کردی عدد 28 رو تا ابد شرمنده خودت کردی وبقیه سیصد وشصت و چهار روز سال رو اگر کبیسه نباشه حسرت به دل یه رویداد نقره ای گذاشتی... زیبایم اینجا به احترام تولدت یه شمعدونی و یه شمعدون خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن.چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی جون همین روز تولد عزیزت چند نفر سفارشش رو کرده بودن؟؟امسال منت به سر شنبه گذاشتی یکشنبه شنبه دق نکنه خوبه!من امروز به نیت گام نهادن تو به هفدهمين بهار زندگیت ۱۷ بار خدای بزرگ رو سجده میکنم ۱۷گلدان تشنه رو آب میدهم ۱۷ هزار بار سر به آسمون کرده دعات میکنم ۱۷ بار خوشبختیت رو از خدا میخواهم و میبارم۱۷بار خدا رو با هزار لحن مختلف در ۱۷ حالت سبز با۱۷ اشک لرزان وزلال صدا میزنم۱۷ بار بر روی هفدهمين برگ دفتر خاطرات هفده صفحه ایم مینویسم عزیز ترینم۱۷ بار به توان ۱۷۰۰۰ آن عدد مجهول تولدت مبارک

تولدت مبارك

 

تقریبا ۱۰ روز زودتر این پیام رو برات گذاشتم چون یه حسی بهم میگه شاید نتونی بهش تبریک بگی

فرانک جان ایمان همیشه عاشقت بوده و هست و خواهد بود ولی تو این مدت تنهاش گذاشتی و فکر میکنی وظیفت فقط همینه که ۵ سال یا ۱۰ سال دیگه بگی بله... که به خدا این اشتباست یه خورده ایمان و درک کن ازش غافل نشو...

عاشورای امسالم تمام شد،ولی خدا کنه حسین وار زندگی کنیم و بدونیم حسین چطور زندگی کرد...

حسین کسی رو عاشق خودش نکرد و یه دفعه ازشون غافل نشد...

حسین بیمثال بود و هست و خواهد بود ولی میتونیم سعی کنیم مثل اون باشیم...

حسین جان شاید آخرین عاشورای عمرم رو گذروندم ولی اون دنیا تنهام نذاری چون اون دنیا با کوله باری از گناه باید برم پیش خالقم و حساب پس بدم و بدون کمکت به هیجا نمیرسم...

حسین جان معذرت اگه امسال تویه مراسمات شرکت نکردم و نتونستم در سوگت سینه بزنم و برای خواهر و فرزند و برادر و اصحاب بی مانندت گریه کنم...

حسین جان فقط کمکمون کن...

حسین جان اگه من اشتباه میکنم تویه راه عشقم منو به خاطر بی مهریام در حق فرانک کاری کن که همین حالا به خاطر اول شما بعد فرانک تنها عشق زمینیم فنا بشم...

حسین جان همیشه یار و مددکار فرانکم باش و هیچ وقت تنهاش نذار...

حسین جان فرانک و خانوادش رو زیر سایه خودت حفظ کن و همیشه با فرانکم باش تا هیچ وقت حتی بدون من احساس تنهایی نکنه...

حسین جان امسال اگه اشکی ریختم اول و آخرش رسیدن به فرانک نبود و خودت میدونی که فقط خوشبختی فرانک بود...

حسین جان اگه یه زمانی بی مهری در حقش کردم تو به من بی مهری نکن و جواب بی مهریم رو فقط با انداختن مهرت تویه دل فرانک بده...

حسین جان مواظبش باش و حفظش کن و زیر سایه خودت کمکش کن...

امیدوارم سالم و عاشق و موفق و خوشبخت باشی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:1  توسط همیشه عاشق | 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم

اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم

اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:28  توسط همیشه عاشق | 
زمین گلستانی است که ما را این همه سنگدل می کند.

گوته

- از لحظات زندگی لذت ببریم و از ساعتها استفاده کنیم بدون آنکه در انتظار لحظات و ساعات نیکو تر باشیم.

فرانسوا

- سعی و تلاش تعهدی است برای انجام یک وظیفه تا انتهای آن نه تا لحظه ی خسته شدن از انجام آن

Howard Cate

- برای واقع بین شدن بایستی به معجزه اعتقاد داشت

David Ben Gurion

- چیزی به نام یک مرد خود ساخته وجود ندارد انسان فقط با کمک دیگران است که به اهداف خود می رسد

George Shinn

- هیچ چیز به معنای اخص کلمه مشکل نیست به شر ط آن که آن را به اجزای کوچک تقسیم کنی

هنری فورد

- هر چه قدر مشکل بزرگ تر باشد افتخار و شکوه غلبه بر آن بیشتر است

اپیکور

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:27  توسط همیشه عاشق | 

از صداي سخن عشق ...

زمان نمي گذرد ، عمر ره نمي سپرد !
صداي ساعت شماطه ، بانگ تكرار است
نه شنبه هست و نه جمعه !
نه پار و پيرار است !
جوان و پير كدام است ؟ زود و دير كدام ؟

اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست ،
كه عشق را به زواياي جان صلا زده اي .
ملال پيري اگر مي كشد تو را ، پيداست ؛
كه زير سيلي تكرار ،
دست و پا زده اي !

زمان نمي گذرد .
صداي ساعت شماطه بانگ تكرار است .
خوشا به حال كسي ، كه لحظه لحظه اش ، از بانگ عشق سرشار است .

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:25  توسط همیشه عاشق | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کرد

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتراست

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم

  انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:24  توسط همیشه عاشق | 

پشت پلکام عکس عشق تو رو من نقاشی کردم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم 

 عکس عشقت از سحر تا وقت خواب همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


عکس عشقت وقت خوابم همش همراه منه تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


خنده هایی که در چهره منه خنده عشق تو مهربون تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


توی وقت تنهایی وقتی که یاد تو می افتم همه چی یادم میره تا بهت بگم چقدر دوستت دارم


                      همه عمرم و زندگیمو تقدیمت میکنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:23  توسط همیشه عاشق | 
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد

و گفت: چند تا؟

 دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي دستمو نشونش دادم

اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:21  توسط همیشه عاشق | 
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم

                                                  سهراب سپری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:21  توسط همیشه عاشق | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 21:16  توسط همیشه عاشق | 

ميگفتند:
            كه چشمهايت ديگر جاذبه اي ندارند!!!
            اما...
            امروز كه از آنها افتادم!
            باورم شد...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:28  توسط همیشه عاشق | 
خدا پر داد تا پرواز باشد

گلویی داد تا آواز باشد

خدا می خواست باغ آسمانها

به روی ما همیشه باز باشد

خدا بال و پر پروازشان داد

ولی مردم درون خود خزیدند

خدا هفت آسمان باز را ساخت

ولی مردم قفس را آفریدند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:26  توسط همیشه عاشق | 
افلاطون در رساله ضیافت خود عشق را چنین بیان می کند:

آدمیان نخست، دارای چهار دست بودند و چهار پا و سری داشتند که دو صورت داشت و چهار گوش. در حرکت سرعت بسیار و در تن نیروی فراوان داشتند. چنان تند رفتار و چابک بودند که در صدد برآمدند که به آسمان ها برآیند و به خدایان حمله برند. از وحشت آدمیان چهار پا در آسمان ها غوغا افتاد. خدایان درمانده بودند که آنها را به جا گذارند و یا صاعقه ای بفرستند و همه را نابود کنند. عاقبت زئوس ، خدای خدایان را فکری به خاطر رسید که دیگران نیز پسندیدند. زئوس بر آن شد که آدمیان را به دو نیم کند تا هم از قدرتمندی آنان بکاهد و هم پرستندگان خود را دو چندان کند. فرمان داد و چنین شد و آنان را چنان پراکند که هر نیمه به زودی نیمه دیگر خود را گم کرد و از آن زمان است که عشق به وجود آمد و چیزی که ما آن را عشق می نامیم ، آرزوی هر آدمی است که نیمه گمشده خود را که او را کامل می کند ، باز یابد...  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:25  توسط همیشه عاشق | 

بچه که بودم شطرنج یه بازی جذاب بود برام ...هیچ قانونی سرم نمیشد

سرباز پرواز میکرد!

شاه یورتمه میرفت!

فیل همه رو زیر پاش له میکرد!

وزیر همه رو قورت میداد!

ولی...

قلعه همیشه این وسط ویران بود!!!

حالا ...با بیست و یک سال سن ....

هنوز به یاد کودکی...

با شاه یورتمه می رم

سربازام پرواز میکنن

ولی...

قلعه ام هنوز ویرانه.

نشانه‌ها، گاهی غیرقابل درك و گاهي بسيار آشكار، همه‌جا هستند.

اما اگر بخواهي آنها را تبديل به نقشه راه كني، بايد به دقت ترجمه‌شان كني.

                                                                         ((پائولو كوئيلو))

و من هنوز تنهای تنهایم

تنهایی من از جنس خاکستر ققنوس است

و چه سنگدل است باد

چرا که آن را از من گرفته است

بادی که مرا به وسعت جهان پهن ساخت...و طوفانی که مرا نابود کرد

و شکستم به ناهنگام در اوج جوانی....

وچه خیال های پوچی که از من رسوا شد

و چه خوب شد چرا که من هر آنچه را به ظاهر داشتم,دیدم

آری من دیدم که هیچ ندارم و چه نداشتن های زیبایی

وجود من تهی است ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:52  توسط همیشه عاشق | 

مدتهاست بر راه و جاده ای می روم که هیچ تابلو ونشانه ای ندارد ،

 

نمی دانم بر گردم یا ادامه دهم؟

 

می ترسم بر گشت از میانه راه شکست باشد وناتوانی.

 

البته نه نیروی اول راه را دارم ونه اطمینان آنرا!

 

شنیدهام دیگران به این راه می گویند رویا...!

 

 

 

شب که وهم انگیز باشد،

 

روزهایی که فردا را از یاد برده باشند،

 

آفتاب که گرمی نداشته باشد،

 

سرمای تن سوز ، خانه خواب خراب ، چشمه بیدار بر آب ؛

 

با همه این حرفها باز هم امید هست و انتظار ،

 

و من غیر از این ها چه سرمایه ای دارم ؟

 

 

 

بازی دو صورت دارد :

 

برد یا باخت ،

 

اما کسی که ندانسته بازی خورد، عجیب می بازد ...

 

دیگر اسمش را باخته نمی گذارند.

 

او بازیگر نبوده ونیست ،

 

او بازیچه بوده است...

 

 

تنهایی ،

 

طوفانی است کر.

 

همه شاخه های خشک درخت زندگانی ما را

 

می شکند.

 

اما ریشه های زنده مان را در دل زمین ،

 

استوارتر می کند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:45  توسط همیشه عاشق | 
قرارمون تو آسمون جایی نیست هیچ پرنده ای

قرارمون تو آسمون جایی که نیست هیچ زشتی

قرارمون تو آسمون که دیگه وقت معنا نداشته باشه

قرارمون تو آسمون که عشق معنا پیدا کنه

قرارمون تو آسمون جایی که زیبایی

قرارمون تو آسمون که دیگه .....................

 

 

به دلم مونده که یه بار فرانک خودش زنگم بزنه یا اینکه اون شروع کنه به حرف های قشنگ زدن که آدم یه خورده دلش آروم بگیره......

به دلم مونده یه ذره توجه اون نسبت به من.......

غافل تر از همیشه...............

اصلا دوست داشتن دیگه برام معنا نداره ..............

معنای عشق و عاشقی برام شده مبهم و گنگ.....................

مامانش راست میگفت عشقتون اینترنتی هست و زود از بین میره..................

چرا ایمان داری پشت سرش حرف میزنی شاید اون واقعا عاشقت هست و تو عاشقش نیستی و نمیفهمیش..........

خوب اگه من نمیفهمم که اینجور نبودم شاید اون منو نمیفهمه...........

ای خدا با خنده های زورکی و حرفایی که لااقل روحیه اونو خراب نکنه خودم رو کنترل میکنم ولی بعضی وقتا دهنم رو باز میکنه که کنترلم رو در مقابلش بهم میزنه و هر چی بی کعرفتی از طرفش میبینم یه دفعه بهش میگم که اعصابش رو بهم میریزم...............

ولی اینو همه شما کسایی که میاین وبلاگ ما و میخونین حرفای یه عاشق رو بدونین که عشق و عاشقی همیشه یه طرفه نمیشه.... اگه صبر و تحملتون کمه عاشق نشین ...... اگه میترسین عاشق نشین..... اگه دم از عشق زدین تا آخرش برین که طرف مقابلتون بفهمه عاشقین..............

اینو بدونین که بهانه هایی چون مامان و بابا تویه عاشقی هیچ هستن..................

اگه عاشقین بنا رو برای رسیدن نگذارین و سعی کنین عاشق باشین................

عاشق یعنی کسی که:

خودش رو تویه وجود اون میبینه به واقع نه در حرف

تمام کاراش و تصمیماتش بر طبق نظر طرف مقابلش باشه

برای رسیدن تلاش نکنه بلکه برای بهترین بودن تلاش کنه

از هیچی نترسه

برای طرف مقابلش از هیچی دریغ نکنه

همه چیزی که واسه خودش میخواد واسه اونم بخواد و اونی که واسه خودش نمیخواد واسه اون نخواد

.

.

.

به هر حال به عشقم افتخار میکنه حتی اگه اینترنتی باهاش آشنا شدم ولی اون هیچ وقت نخواست منو باور کنه و بفهمه عشق یعنی چی و همیشه فکر کرد رسیدن آخرش هست و کسی که عاشقش هست رو طوری تصور کرد که یه روز میزاره میره و تمام برنامه هاش خراب میشه.............

اینو بدون فرانک جان تو بهترین زندگی رو داری و با من نابود میشه

فرانک تو ایمان رو بعد از صحبت کردن با مامانت یه دفعه ولش کردی!

میدونم بعد گفتن اینکه با ایمان در ارتباطی چه حرفایی بهت زدن و هرچی گفتن میدونم از بی اطلاعی اونا بوده و حق داشتن..........

بعضی وقتا میگم دیگه هیچ ارتباطی باهات نداشته باشم ببینم تو آیا واسه رسیدن به من تلاش میکنی یا نه ولی میگم نه شاید شرایطت بد باشه..............

حتما باید آدم در حال مرگ باشه که بگی دوستش داری؟

حالا میگی محتاج یه زنگ من شده! نه خانمی خودمم نمیدونم چی ازت میخوام!!!!!!!!!!

ولی میدونم که تو داری بی معرفتی میکنی حتی تویه حرف زدنت برام کم میزاری

شاید حرفات جایی غیر من تمام میشه!

نمیدونم به هر حال بازم برات آرزوی خوشبختی دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 18:8  توسط همیشه عاشق | 

دکتر علی شریعتی هم در مورد عشق این نظر رو داره که :

 

همان گونه که عشق با اشک سخن میگوید

                           به همان گونه عشق بدون معرفت

                                              و معرفت بدون عمل

                                                      هیچ ارزشی ندارد  !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:14  توسط همیشه عاشق | 

خداوند عشق است

عشقی که بعد از نفوذ به درون ما

نرم میکند ، ناب میکند ،تازه میکند ، باز سازی میکند ،

و درون آدمی را دگرگون می کند

نیروی اراده انسان را دگر گون نمی کند

زمان انسان را دگرگون نمی کند

عشق دگرگون میکند!

زیرا عشق خداوند است !

                                    و خداوند عشق !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:13  توسط همیشه عاشق | 

غم عشق 

  


خدایا عاشقان را با غم عشق اشنا کن

 

ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

 

تو خود گفتی که در قلب عاشق خانه داری

 

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

خدایا بی پناهم زتو جز تو نخواهم

 

اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم

 

دو دست دعا خرابانه به سوی اسمانها

 

که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

 

چو نیلوفر عاشقانه چونان می پیچم به پای تو

 

که سر تا پا بشکافت گل زهر بندت در هوای تو

 

به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را

                                                        دگر که بگیرد!!!

 

به اه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را

                                                       دگر که پذیرد!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:11  توسط همیشه عاشق | 

به نام آنکه آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد و به نام آن مهربانی که من را دیونه تو کرد و تو را دیونه دیگری....

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد به جویبار که در من جاری است به ابرها که فکرهای طویلم بودند به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من از فصلهای خشک عبور کردند و به دسته های کلاغان که عطر مزرعه های شبانه را برای من به هدیه آوردند و سلام به تو آشنای قلبم آشنایی که با زندگی آشنایم کرد و به تو که ترانه دلنشین زندگی زیباست را در گوش من زمزمه کردی سلام به تویی که عطر دل انگیز مهر و محبت را به صورتم پاشیدی و بذر عشق و دوستی را در دلم کاشتی سلام به تویی که قلبی به وسعت دریا و به پاکی آسمان داری سلام به قلبت قلب همیشه گرمت که خورشید گرمایش را از تو گرفته و سلام به عشقم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:19  توسط همیشه عاشق | 

چقدر دلم میخواد پیشت باشم

چقدر دلم میخواد ببینمت

چقدر دلم میخواد ببویمت

چقدر دلم میخواد ببوسمت

چقدر آرزو دارم در دلم

تو پاکترین احساس منی

عشق منی تا ابد فراموشت نمیکنم

تا ابد در قلب منی حتی اگه منو نخوای میرم اما

هر ثانیه بهت فکر میکنم اما هر ثانیه برات میمیرم

چقدر موج صدایت برایم شنیدنیست

چقدر چشم و نگاهت برایم دیدنیست

فرانک تا ابد در قلب منی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:17  توسط همیشه عاشق | 

شب را دوست دارم نه به خاطر ستاره ها

شب را دوست دارم نه به خاطر سکوت و سادگی اش

شب را دوست دارم چون تو را به خاطر من می آورد و به سوی تو می کشاند

وقتی شب بال خود را بر سر شهر می گستراند پرنده دلم به سوی تو پر می کشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:15  توسط همیشه عاشق | 
 

سلاممممممممممم فرانک گل من قلب من عمر من

همه این مطالب رو واست نوشتم چون دارم میمیرم واست

عاشقتم و تا آخر عمرم بهت فکر میکنم خیلی سخته اما

من این عشق رو با تموم سختیش میخوام و واسم مقدسه

 و با ارزش و با هیچ چیزی و هیچ کسی عوضش نمیکنم

 خودم این حالتو واسه خودم انتخاب کردم وراضیم و دوست دارم

 ومیمیرم واست و عاشقتم اگه یه روز مثه اون روز کذایی ببینم که

با کسی بودی یا حتی احساس کنم که داری تنهام میزاری

 مساویه با روز مرگ من  بازم اون مرگ رو دوست دارم و با آغوش باز

قبولش میکنم چون واسه تو مردن از دوریت مردن و از داغ عشق تو مردن

واسم شیرینتر از زندگی بدون توئه پس با من بمون عاشقتم دیوونه وار

میخوامت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 18:14  توسط همیشه عاشق | 

به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته ،

 آهسته تر از صداي بال پروانه ها

 به او بگوييد دوستش دارم با صدايي بلند ،

 بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق

 به او بگوييد دوستش دارم با هيچ صدايي،

چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد

 فرياد دوستت دارم را

 ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند

 پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم.

 دوستت دارم فردای دیروزت را رها کن

 دیروز فرداهایم را رها خواهم کرد

 تا با هم امروز را زندگی کنیم

تقدیم به بهترینم

**فرانک**

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:19  توسط همیشه عاشق | 

ز دو ديــده خـــون فشـــانم ز غـــمت شب جدايی
چه کنـم که هســت اينــــها گـــل خيـــر آشــنايی

همه شب نهاده ام سر چو عشاق بر آســــتانت
کــه رقيــب در نيـــايد بــــه بهـــــانــه گــــــدايــی

مـــژه ها و چشــم يـــارم به نـظـر چـــنان نــمايـــد
که ميــــــان سنــــبلســـتان چرد آهـــوی ختـــايی

در گلســـتان چشمم ز چه رو هميشه باز اسـت؟
به امـــيد آنکـــــــه شـــايد تو به چشـــم من درآيی

سر برگ گـــــل ندارم بـــه چه رو روم به گلشــــــن
که شنيـــــــــده ام ز گـــلها هــمــه بوی بی وفـايی

به کدام مذهب است اين؟ به کدام ملت است اين؟
که کشــــــند عاشقی را که تو عاشــــقم چـــرايی

به طواف کعــــبه رفتـــــم بــه حــرم رهـــم ندادنــد
که بــــرون در چــه کـــردی کــه درون خـــــانه آيــی

به قمـــــارخـــانه رفتـــم همـــه پـــاکبـــاز ديــــــدم
چــــو بـــه صـــومــعه رســـيدم هـــمه زاهــد ريايی

در ديـــر مــی زدم مـــــــن کـــه يــکی ز در درآمـــد
که درآ درآ   .........   کــه تــو خــاص از آن مـــــايی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:17  توسط همیشه عاشق | 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه      دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه  

وقت از تو نوشتنه ستاره ی شعرام      اسم تو برای من قشنگترین آهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم      با تو اما می رسم به قله ی آوازم

با یه چشمک دوباره منو زنده کن    نذار از نفس بیفتم ، تویی تنها راه چاره 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:44  توسط همیشه عاشق | 

روبروم شب و سیاهی , بی کسی پشت سرم     

 

دارم از نفس میفتم توی هجوم سایه ها         

کاشکی بشکنه دوباره بغض این گلایه ها

اون که میشکنه تو چشمای تو تصویر منه     

گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:42  توسط همیشه عاشق | 
حتی موهام می‌خندند
وقتی با تو حرف می‌زنم
خانم من!

تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشم‌هات بگير

قطره قطره
تو را گريه می‌کنم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:38  توسط همیشه عاشق | 
باران
بوی تو را می‌بارد
و ياد لب‌هات
قطره قطره سر می‌خورد
بر صورتم
ترنم صدای تو
و نت‌های هوا
...
در اين نم نم نيم‌شب
راه رفتنت را
از بر می‌کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:36  توسط همیشه عاشق | 
پس از گذشتن از برزخ

پس از گذشتن از چه كنم ها

رسيدم به اينجا

محال است كه اين راه را برگردم

اينك قدم زنان به پيش مي روم

دلم را در جيبم پنهان كرده ام

اميدوارم صداي پايت را پشت سرم بشنوم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:35  توسط همیشه عاشق | 

شب در آئینه شکست.
شب در آئینه به یمن قدمت.

دل کوچک تو
عشق را به من هدیه داد
دریا دریا...

چشمهایت دو شب بی سحرند...
در دل انگیزترین برکه ی مهتاب بهار
و شب چشم تو در گیسویت جاریست...
و شب گیسویت در دل من...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 19:34  توسط همیشه عاشق | 

خدای اطلسی ها با تو باشد

پناه بی کسی ها با تو باشد

تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی مال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:15  توسط همیشه عاشق | 

ایمان:

مرد جواني که مربي شنا و دارنده ي چندين مدال المپيک بود٬ به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را که درباره خداوند ميشنيد مسخره ميکرد.شبي مرد جوان به استخر سر پوشيده آموزشگاهي رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود.مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.ناگهان٬ سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت کليد برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

 

سکه:

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:7  توسط همیشه عاشق | 
زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند :

                     فروختی

                             گفت : نخریدند تمام شد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:2  توسط همیشه عاشق | 
اگر گریه کنی می گویند کم آوردی...

اگر بخندی می گویند دیوانه است...

اگر دل ببندی یک روز تنهایت می گذارند...

اگر عاشق شوی یک روز شکست می خوری...

اما با این حال یک لحظه باید گریست ، دمی را خندید،ساعتی را دل بست، و عمری را عاشق  بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:7  توسط همیشه عاشق | 
گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ............................. با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا .......................... تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن..........................عکس يک خنجرزپشت سر پي مولا کشيد

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...................راه عشق و عاشقي و مستي ونجوا کشيد

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون رابکش ...................عکس حيدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن .................................در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

گفتمش از غربت ومظلومي ومحنت بکش .............................فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

گفتمش سختي ودرد وآه گشته حاصلم .......................گريه کردآهي کشيد وزينب کبري(س) کشيد

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...............عکس مهدي(عج) راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين(ع) ......................گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 

زهرا بحرالعلوم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 19:5  توسط همیشه عاشق | 

***فاصله***

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه نه، بايد بروم حوصله اي نيست

 

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 

گفتي كه كمي فكر خودم باشم  و آن وقت

جزعشق تودر خاطرمن مشغله اي نيست

 

رفتي تو،خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

*مريم حيدر زاده*

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 11:38  توسط همیشه عاشق | 
شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم


تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هايت  دعا کردم


پس از يک جستجوي نقره اي


در کوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روييد


با حسرت جدا کردم


و تو ...


در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي


دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي


و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم


تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم


همين بود آخرين حرفت


و من بعد از عبور تلخ و غمگينت


حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب


ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم


نمي دانم چرا رفتي


نمي دانم چرا شايد خطا کردم


و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي


نمي دانم کجا, تا کي, براي چه


ولي رفتي و بعد از رفتنت


باران چه معصومانه مي باريد


و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت


و بعد از رفتنت رشم نوازش در غمي خاکستري گم شد


و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره


با مهرباني دانه بر مي داشت


تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد


و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود


و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو


تمام هستي ام از دست خواهد رفت


کسي حس کرد من بي تو


هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد


و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد


کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد


و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را


با عبور خود نخواهي برد


هنوز آشفته چشمان زيباي تو ام برگرد!


ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد


و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد


کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:


تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو


در راه عشق انتخاب آن خطا کردم


و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد


کنار انتظاري که بدون پاسخ و سر دست


و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل


ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر


نمي دانم چرا ؟! ...


شايد به رسم پروانگي مان باز


براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت


دعا کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:43  توسط همیشه عاشق | 

خوش بختی را ديروز به حراج گذاشتند


حيف من زاده ي امروزم


خداياااااااااااااااااااااااااااا جهنمت فرداست


پس چرا امروز مي سوزم؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:40  توسط همیشه عاشق | 
آخرين رنج
تنهاي تنها مي کشيدم انتظارت
 ناگاه دستي خشمگين مشتي به در کوفت
ديوارها در کام تاريکي فرو ريخت
لرزيد جانم از نسيمي سرد و نمنک
نگاه دستي در من درآويخت
دانستم اين ناخوانده مرگ است
از سالهاي پيش با من آشنا بود
بسيار او را ديده بودم
اما نمي دانم کجا بود
فرياد تلخم در گلو مرد
با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد
در دشت ها در کوه ها
در دره هاي ژرف و خاموش
بر روي دريا هاي خون در تيرگي ها
در خلوت گردابهاي سرد و تاريک
در کام اوهام
در ساحل متروک درياهاي آرام
شبهاي جاويدان مرا در بر گرفتند
اي آخرين رنج
من خفته ام بر سينه خک
بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند
کنون تو تنها مانده اي اي آخرين رنج
برخيز برخيز
از من بپرهيز
برخيز از اين گور وحشت زا حذر کن
گر دست تو کوتاه شد از دامن من
بر روي بال آرزويهايم سفر کن
 با روح بيمارم بيامرز
بر عشق ناکامم بپيوند 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:39  توسط همیشه عاشق | 
هر کس که دلي داشت به دلدار سپرد...


 


                     اين دل نفرين شده ي ماست که...


 


                                             تنهـــــــــاست هــــــــــنوز...

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:34  توسط همیشه عاشق | 

عاشـــق هر کس شدم او شد نصیب دیــــگری

دل به هر کس دادم او هم زد به قلبم خنــجری

من سخـاوت دیده ام دل را به هر کس می دهم

شــــرم دارم پس بگیـــــرم آنچه را بخشـیده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:30  توسط همیشه عاشق | 
                                                         نمي دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را

                                                          نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را

                                                                                            كه مي گويد:

                                                    بدون مهربانيهاي بي حدت...

                                                                                 بدون عشق تو، هیچم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:28  توسط همیشه عاشق | 

در گذر از دلواپسی هایم می رفتم،غرق در خویشتن خویش،

بی هیچ توجهی به آنچه در اطرافم می گذرد...شب جمعه بود و

چشمان من تاریک تر از همیشه...-می رفتم تا کمیل بخوانم-!

از پشت دستم را گرفت...برگشتم...خمیده بود،به واقع خمیده...

برای نگاه کردن به نگاه بی روح من باید سرش را بالا می گرفت

-و سختش بود-

خم شدم و گفتم: مادر چه می خواهی؟...گفت: جده جان!

 راه خانه را گم کرده ام! گفتم:مادر آدرس داری؟ گفت:نه نمیدانم...

-چقدر چروکیده بود،با یک دست  دسته های سبد خریدش را

گرفته بود با دست دیگر پر چادرش را سفت چسبیده بود!-

نگاهش عجیب بود _ مهربان و نافذ _دستش را گرفتم

–انگار او دست مرا گرفته بود- 

راه افتادیم ...مقصد را نمی دانستم اما جده دلش محکم بود،

در کوچه پس کوچه ها می رفتیم تا شاید آَشنایی بیابد یا خانه ای

 را بشناسد...

-جده جان خدا خیرت دهد ،الهی از حوض کوثر بنوشی،

خدا تو را بیامرزد...-

می گفت ومن ناباورانه به کاری که می کردم و او این همه

برایش پاداش می طلبید می اندیشیدم...

-من باید کمیل را می خواندم!-

پاهایش را به زمین می کشید

 – با آن سبد خریدش که اگر خوب می نگریستی

سه چهار میوه ی ته مانده ی میوه فروشی را می یافتی..-

رفتیم پرسان پرسان و او خانه اش را یافت، در زدیم

خانم جوانی در را گشود،صاحب خانه بود – نه دخترش!-

گفتم اتاق جده کدام است؟ زیر پله هارا نشانم داد-تاریک و نمور-

 اجازه گرفتم وارد شدم...همه ی داراییش  عکس هایی بود

که به دیوار چسبانده بود –بدون قاب-

بچه هایش بودند که هر یک به شهری و دیاری و جده خودش

 بود و عکس هایش!

راه گلویم بسته بود-نمی دانم چرا-حرف ها به دهانم نمی رسیدند

-نمی دانم چرا- ...وقت برگشتن گفتم :جده چه آرزویی داری؟

گفت:سالهاست که خاک شوهرم را ندیده ام ،فقط یک بار دیگر

 می خواهم سر خاکش باشم ...برگشتم...فردا روز پیش از آنکه

 غبار فراموشی –مثل همیشه-بر دلم بنشیند به سراغش رفتم،

نشانی داد،نمی دانستم ،پرس و جو کردم

گفتند قبرستان متروکه ایست که تبدیل به فضای سبز !!

 گشته است...بردمش...پیرزن چه خوب می دانست ...

لنگ لنگان رفت و نشست-بر جایی که هیچ نشانی از قبر و

 قبرستان نبود!-سرش را بر زمین گذاشت و ناله هایش بلندشد :

کبلایی! تو خوب مردی بودی...کبلایی! خدا الهی به تو حوری

بهشتی دهد...کبلایی! بچه ها هم خوب هستند...

کبلایی! دلم تو را می خواهد...

-می گفت و اشک می ریخت- مات و مبهوت نگاهش می کردم...

آمد ویک صدتومانی مچاله در دستم گذاشت وگفت:جده جان!

برای مردَم قران بخوان...

نگاهم را دزدیدم- نمی توانستم، دست خودم که نبود- ...

.

.

یک هفته بعد به سراغ جده رفتم تا نذرم را ادا کنم – خیر سرم!!-

درزدم ،زن صاحب خانه...جده نبود...باید حدس می زدم ،

جده رفتنی بود...

جده دلش  تنگ محبت بود ...جده رفته بود تا همه ی عشقش

 را به مردش هدیه کند...

....................................................................................

من کمیل نخواندم اما هزار بار ندبه خواندم و خواندم و خواندم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:12  توسط همیشه عاشق | 

گفت:خسته ام ...گفتم:زچه؟...گفت:روزمرگی...

 گفتم:این که حرف جدیدی نیست همیشه هست...!

 .............................................................................................

 روزمرگی های من وتو که تازگی

 ندارد،حرف امروز ودیروز نیست ماهمیشه گرفتار همیشه ایم!!

 چقدر شبیه یک آدم که دهانش رابسته اند تا نفس نکشد و

 او کمی دست وپا میزند و بعد بی جان وبی رمق به زمین میفتد

 این بار دهان جسم مارا نبسته اند...پای شخص ثالثی هم در

 کار نیست ! ما بر روح وروان خویش قفسی کشیده ایم به بزرگی

 همه کسالت هایمان،به تاریکی تنبلی هایمان وبه محکمی توجیهاتمان؛

 روان ما آنقدر دست وپا زده است که دیگر توانی برایش نمانده وشاید

 علت همه ی خستگی من وتو این باشد...!گفته اند که

مامی توانیم سرشارترباشیم،می توانیم باران باشیم یا رودی که 

  به دریا بریزد یا  دریا نه ،

 خود اقیانوس باشیم ...اینکه چرانیستیم ! مجالی می خواهد ودستی که

 شاید ازغیب برآید ...باید از خود او بخواهیم که به دریا بودنش سوگند ،

 حبلی بیفکند و بالایمان کشد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:4  توسط همیشه عاشق | 

                             « مثنوی باران – مرحوم احمد زارعی »

 باز امشب هوس گریه پنهان دارم                      میل شبگردی در کوچه باران دارم

کسی از دور به آواز مرا می‏خواند                     از دل این شب پر راز مرا می‏خواند

راهی میکده گمشده رندانم                            من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم

باید از خود بروم تا که به او باز آیم                     مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم

ابر پوشانده در مخفی آن میخانه                      پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه

خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد                  عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد

... باز امشب هوس گریه پنهان دارم               میل شبگردی در کوچه باران دارم

حال من حال نماز است و دو دستم خالی     راه من راه دراز است و دو دستم خالی

شب و باران و نماز است و صفا پیدا نیست        کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست

امشب از خود به در آییم و صفایی بکنیم          دست اخلاص برآریم و دعایی بکنیم

پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود            بین میخانه و ما این همه دیوار نبود

کاخ با کوخ؟ چه می‏بینم؟ یاران، یاران!           این قصوری‏ست که از ماست نه از هشیاران

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 12:1  توسط همیشه عاشق | 

حقیقت ندارد اگر بگویم صبح نمی شود، صورت تب دار مهتاب، وقتی تو نیستی. اما این را باور کن که وقتی تو هستی، نقطه کوچک رو به افق امید من، به سیاهی نا امیدی شب نمی رسد.

It's not true if I say moonlight won't die with its red face when you're not here. But believe it when you're here, the little tiny hole of hope to horizon won't catch the dark disappointment of night.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:46  توسط همیشه عاشق | 
زندگی کاملا مثل تخته‌نرد می‌مونه.
دست تو نیست که تاس چی بیاد؛
ولی هرچی اومد این تویی که باید تصمیم بگیری باهاش چطور بازی کنی.
زندگی قماره.


روزمرگی هایم را با تو که قسمت می کنم دیگر روزمرگی نیست

با تو هر روز را زندگی کرده ام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:40  توسط همیشه عاشق | 

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده

و چه زیباست رویای با توبودن....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:39  توسط همیشه عاشق | 

خیلی دلم هوات رو کرده فرانک خانم اینقدر بی معرفت نباش

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:3  توسط همیشه عاشق | 

امشب از کوچه و خیابانی گذر کردم که بعد از یک سال یادآور خاطرات شیرینی بود که امشب وقتی تنها داشتم از اون خیابون میگذشتم اشکم بر روی گونه هام چون قطرات باران سرازیر شد...

شب تاسوعا شبی که عباس(ع) درس عشق را با تمام وجود برای تنها معشوقش به جای اورد...

عباس(ع) با تمام سختی ها به عشقش یعنی حضرت حق ایمان داشت و نماینده حضرت حق را در بهترین شرایط همراهی کرد تا اسمی در تاریخ برای خود بدست آورد...

آقا جون ابوالفضل شما رو به همون عشقتون ، شما رو به کسی که باهاش تا پای جون بودی و تنهاش نگذاشتین قسم میدم که کمکم کنی...

آقا جون خودت که میدونی من تو این دنیا جز شما هیچ کس رو ندارم...

آقا جون کمکم کنین...

جالب اینجاست که داره تلوزیون مراسم عزاداری شهرتون رو نشون میده... ولی شهرتون کم عاشق نداره...

امشب ۱۰۰ برابر شبای دیگه اشک ریختم که دیگه اینقدر چشمام میسوزه که خدا میدونه...

نمره عینکم یه دفعه نیم نمره رفت بالا ...

موهای سرم رو بگو که موهای مشکیم جلو همه شده رنگ برف سفید...

وای عجب مراسمیه شهرتون...

امشب همه چیز دست به دست هم دادن که اشکم همینجوری بیاد...

دیگه هیچ امیدی واسه زندگی ندارم چون بودن فرانک اینجوری خیلی سخت تر از هر چیزه...

امیدوارم عزاداریاتون با یکم خلوص نیت باشه تا اجرتون رو امام حسین بده...

برای منه حقیرم دعا کنین....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:18  توسط همیشه عاشق | 

ترانه عشق را سر دادم تا به گوش تو برسد!حقیقت عشق را باور کردم که دلتنگ دوری تونشوم!اما امروز دلتنگ تر از همیشه فراق تو را بیشتر احساس میکنم.....هر چه از عشق سخن گفتی به یاد آوردم هر چه از مهر برایم خواندی به زبان آوردم اما.....اما آنگاه که به نام تو رسیدم زبانم قاصر گشت از اینکه نامت را برایم زمزمه کند... پیام عشق را از لاله ها شنیدم ولی کامل نبود دیدار آشنا را به جان دل خریدم ، اما کسی که آشنا تر از تو باشد نبود نمیدانم این همه حرف را ، که باید بگویم .... نمی دانم با دنیایی از غربت چه کنم؟ ای کاش ، شب طولانی انتظار به پایان می رسیدو افق صبحی روشن می دمید تا باز هممهربانی را در چشمان سر شار از محبتت ،بخوانم..ای کاش !
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 15:42  توسط همیشه عاشق | 
 

بیــاد آرزوهــایی که می میرند

 

سکوتی میــکنم سنگین ترازفریاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:4  توسط همیشه عاشق | 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....

تو رفتي شب از فكر فردا تهي است

خيال شب از رنگ رويا تهي است

تو رفتي و فرداي شب دير شد

 تو رفتي ستاره زمينگير شد

غزلخوان شبهاي خلوت كجاست هواي شب و حال صحبت

 كجاست

 سياهي شب حسرت موي توست تمام شب آغشته ي بوي

 توست چه مستي؟

شراب آتشي خامش است چه صبحي؟ شب تيره عاشق كش

 است

شب از گفتگوي تو و من تهي است صداي شب از حس

 رفتن تهي است

تو رفتي و شب خالي از من شده است پر از هاي

 هاي شكستن شده است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:3  توسط همیشه عاشق | 
 

امشب خیلی دلم گرفته

میدونین چرا؟

برگشتم و نوشته های سال پیش  اون رو خوندم یعنی درست یک سال پیش،

وقتی که اس ام اس هایی سرشار از عشق با موضوعات بیخود ولی پر از عشق برام میومد.

ایمان زنگ نمیزنی تا بهت بگم...

ایمان درسم تمام شده ، حوصلم سر رفته چیکار کنم ...

ایمان اذیتم نکن حالم خوب نیست...

ایمانی دوستت دارم

ایمان .......

وقتی با چه شوق و امیدی باهم در ارتباط بودیم...

حالا اینقدر از هم دوریم که نمیتونیم همدیگه رو تحمل کنیم...

 

بهتون گفته بودم محرم ماه خوبیه واسم ولی این محرم هیچی ازش متوجه نشدم

بیشتر تویه کلبه ی تنهاییم بودم و نه درس میخوندم نه هیچی فقط فکر کردن به کسی که بهم فکر نمیکنه .... وروزی ۱۰۰۰بار لعنت کردن خودم که بهت قولی دادم که ..........

اینا همش  بهونه ای بود تا یه ذره دلم آروم بگیره.

همیشه با خاطرات اون روزها زندگی میکنم

 آرزوی خوشبختی و سلامتی واسه همه دارم.

 این روزا که تنهاتر  از همیشه ام و دلم شکسته از خدا میخوام که هیچ وقت تنها نباشه مثل الآن شاد و بدون هیچ مشکلی زندگیش رو بکنه و

درد تنهایی رو حس نکنه.

(تنهاترین عاشق)

با آرزوی روزهای روشن و زیبا برای همه

ای خدا خیلی دلم گرفته آروم نمیشم !!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:59  توسط همیشه عاشق | 

آه...آه...اما

او چرا این را نمی داند که در اینجا من دلم تنگ است، يك ذره است؟

داره ديونه ميشه از تنهايي

خيلي وقته ابر سياه تنهايي رو دلم سايه انداخته، حتي نمي باره تا غبار تنهايي رو از دلم پاك كنه.

خيلي وقته خورشيد و نديده، بيچاره دلم ديگه نور رو هم نميبينه!!!

ایمان ( تنهاترين عاشق)

 

اگر دور و اطرافت شلوغ نبود و یکمی به من فکر میکردی!!!اگه یکم عاشقم بودی!!!

اصلا هیچی تو که حرفای منو نمیفهمی پس بیخودی چرا بگم

دود می خیزد ز خلوتگاه من    

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟


با درون سوخته دارم سخن


کی به پایان می رسد افسانه ام ؟


 دست از دامان شب برداشتم


تا بیاویزم به گیسوی سحر


خویش را از ساحل افکندم در آب


لیک از ژرفای دریای بی خبر

 
بر تن دیوارها طرح شکست


کس دگر رنگی در این سامان ندید


چشم می دوزد خیال روز و شب

 
از درون دل به تصویر امید


 تا بدین منزل پا نهادم پای را


 از درای کاروان بگسسته ام


 گر چه می سوزم از این آتش به جان


لیک بر این سوختن دل بسته ام


تیرگی پا می کشد از بام ها


 صبح می خندد به راه شهرمن

 
 دود می خیزد هنوز از خلوتم


با درون سوخته دارم سخن

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:48  توسط همیشه عاشق | 

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی
ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه ارومت کنه
اون لحضه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
اخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیراهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دست تو احساسموباور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دست تو احساسموباور کنی
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزهم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

بیاد تو با قلم تو . تقدیم به تو که برای تو مینویسم  برای تو که دیروز بودی و بروی در و دیوار دلم این شعر رو  نوشتی و رفتی. هنوز صدای آخرین قدم های رفتنت به گوش می رسد بدنبالت می دوم شاید برسم ولی هر چه میدوم به تو نمیرسم کاش میماندی تا بیایم دستانت را بگیرم سر بر روی شانه هــــــایت!    بغض چند ساله ام را بشکنم و زار زار گریه کنم .

هر کجا و با هر کسی که هستی ! آسمانت آبی ! فرشت سبز ! بهارت پرگل و زندگیت سراسر نشاط و شادی باد دوستت دارم ای آرزوی محال!! ای بزرگ ! ای دوست.

ایمان ( تنهاترین عاشق) (عشق کویری)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 16:45  توسط همیشه عاشق | 

این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت

 

باور کن این قلب و نرو این التماس آخره

 

چقدر می خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

 

هر چی می خوای بگی بگو اما نگو بهم برو

 

این دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداری

 

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جا بذاری

 

دلم پر از شکایته اما صدام در نمیاد

 

می ترسم از دستم بری کاری ازم بر نمیاد

 

نرو نذار که بعد ازین دنیا به عشق شک بکنه !!!

 

هر کی دلش جای دیگست عشق و بخواد ترک بکنه

 

نفس زدم از ته دل معصوم این قلب بخدا

 

نذار بشه محال واسش باور عشق آدما

 

مرگ دلم پای تواه اگه ازش گذر کنی

 

لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:5  توسط همیشه عاشق | 

دکتر علی شریعتی

عمیقترین و بهترین تعریف از عشق این است که

عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است


تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد .... کسی در پیرامونش نباشد


اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست


برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند


و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:10  توسط همیشه عاشق | 

:دکتر علی شریعتی

خداوندا


از بچگی به من آموختندهمه را دوست بدارم


حال که بزرگ شده ام


و


کسی را دوست می دارم


:می گویند


فراموشش کن


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:8  توسط همیشه عاشق | 

گفتند: ستاره را نمى ‌توان چيد


و آنان که باور کردند


براى چيدن ستاره حتى دستى دراز نکردند


اما باور کن

که من به سوى زيباترين و دورترين ستاره دست دراز کردم


هرچند دستانم تهى ماند


اما چشمانم لبريز ستاره شد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:7  توسط همیشه عاشق | 
می گویی : تکرار کن با من:

"دوستی ما یک رابطه معمولی است"

صدای پسرک کوچک از بالکن همسایه بالایی می آید...برادرش می گوید: تکرار کن:

"اقلیم عشق مال سنایی"

با صدای بلند تر می گوید: بیا اینجا...تا اینو نگی نمی ذارم بخوابی...فردا امتحانتو خراب می کنی...

سعی می کنم به حرفهایت گوش دهم: باور کن اگه الان اینو تموم نکنیم بعدا بد تر می شه...

خب....ترجیح می دهم گوش نکنم! برادر پسرک می گوید: تکرار کن

پسرک تکرار می کند...

و می دود و می روم....

تو می گویی :تکرار کن

من هم تکرار می کنم...

و می دوم....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:6  توسط همیشه عاشق | 

امشب براي گريه ام يك شانه مي خواهم كه نيست 

   در اين خرابات يك خانه مي خواهم كه نيست

    در غربت چشمتن تو تنهاييم آواره شد

    در وصف اين نامردمان يك واژه مي خواهم

                      كه نيست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:2  توسط همیشه عاشق | 

اینم از بخت بد ماست

راضی ام هر چی خدا خواست...**

به خدا اگه راضی باشم!...مجبور به پذیرشم...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:42  توسط همیشه عاشق | 

بغض تویه گلو داره خفم میکنه

 

قلبم بد جر درد میکنه

اگه تا الآن چیزیم نبود ولی الآن دارم حس میکنم که دارم از درد قلب میمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:47  توسط همیشه عاشق | 

این شبای محرم شبای خوبیه که اشک بریزم و کسی ازم نپرسه چته؟

این شبای محرم رو از همون بچگی دوست داشتم و نمیدونستم که چرا اینقدر عاشق این شبا هستم!

تا محرم شروع بشه کلی ثانیه ها رو میشمرم که زودتر به این روز ها برسیم و وقتی تمام میشه غم تمام وجودم رو فرا میگیره که از محدود محرم های زندگیم بدو هیچ سودی گذشتم!

این شبای محرم برام از طلا هست و بهترین شبای عمرم هست چون طبق عادتی که دارم میرم یه حسینیه یا مسجدی که هیچکی منو نشناسه و حسابی و بی ریا برای خودم و خدای عشق عشق بازی میکنم !

گفتم محرم رو دوست داشتم و از بچگی دیوانه وار ثانیه شماری میکردم برای رسیدن این ماه ولی نمیدونستم چرا اینطور هستم اما امروز که عشق رو فهمیدم میدونم که چرا این شبا رو دوست داشتم و فهمیدم که بالاخره این دوست داشتن که نمیدونستم از سر چیه امروز بهم یه فرصتی برای بازیابی میده!

تقریبا یک سال پیش مثل روز قبل تاسوعا در حال شستن دیگ ها بودم برای درست کردن حلیم اون شب!

همه حال و هوای خودشون رو داشتن و همون لحظات بود که یه مسیج اومد که من فرانکم!

تعجب کردم نمیتونستم حرف بزنم چون بدجور شکه شده بودم که فرانک بد اینهمه مدت بالاخره زنگم زد!

فقط تونستم با ۲-۳تا اس ام اس جواب بدمش!

شبش ساعت های ۶ بود که داشتم با داییم میرفتم هیات واسه مراسم شب تاسوعا زنگش زدم!

اینقدر سر و صدای تویه خیابون زیاد بود که صداش رو نمیشنیدم...

به هر حال با لهجه ای که برای اولین بار با صدای فرانک یکسان شده بود شنیدم و گفت لطف کن زنگ نزن!

گفتم چشم............

شب ساعتای ۱۱ یا ۱۲ بود که از هیات اومدم!

یه مسیج زدم که سلام معذرت که اونجوری مزاحمت شدم..........

اونم اس ام اس داد که زنگ و اس ام اس نمیدی تا من بگم! منم مثل همیشه احترام گذاشتم و قول دادم که به حرفش گوش بدم و اینکار رو کردم...........

بعد اس ام اس داد تولدم مبارک تبریک نمیگی؟ منم تازه یادم اومده بود شب تولد فرانک هم هست و بهش اس دادم که تولدت مبارک امیدوارم ۱۰۰ سال زنده و سلامت باشی.........

چند تا مسیج دیگه هم اون شب تبادل شد که شروعی بود برای چند ماه خیلی خوب..........

یادش بخیر چه شبا و روزایی بود!

تلفن های یواشکی،مسیج های دزدکی،وب هایی که زیبایش رو به رخم میکشید.........

خدایا کجای کارم اشتباه بود که اینجور شد؟

خدایا به قسمتی که برام رقم زدی اصلا ناسپاس نیستم ولی .............

شب خوبی داشته باشین و اجرتون با امام حسین باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:56  توسط همیشه عاشق | 

كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟ دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

 

 

تو مرا می فهمی من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 21:39  توسط همیشه عاشق | 
 

از واقعه ای تو را خبر خواهم کرد

وان را به دو جمله مختصر خواهم کرد :

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:12  توسط همیشه عاشق | 

سلام خانومی

اونقده از کوه بالا رفتم تا خوب حس کنمت و نتیجش این شد که الان سبک سبک نشستم و دارم به تو فکر میکنم . خدا این تعطیلات رو بیشترش کنه . تاحالا این شعرو گوش دادی ؟ منو که دیوونم کرده :

...

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که دگر بار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمنِ مجنونِ دل‌افکار چه کرد

دیدی ای دل که غم عشق، دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

فکر عشق، آتش غم بر دل حافظ می‌سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد .

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:12  توسط همیشه عاشق | 

سلام خانومی

میخوام یه تصمیم بزرگ بگیرم حتی اگه تمام آینده رو پشیمون زندگی کنم مهم نیست . نه . اون چیزی که فکر میکنی نیست خانومی . خدایا بیشتر از تمام روزا و شبای دیگه بهت احتیاج دارم . خدایا کمکم کن . خدایا کمکم کن که از پا نیفتم . یه نکته جالبو بگم :

من از مدار زندگی خارج شدم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:8  توسط همیشه عاشق | 
 

به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم     

بيا کز چشــم بيـــــمارت هـــــزاران درد برچينم

الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد    

مرا روزي مباد آن دم کـــه بي يــــاد تو بنـشينم

ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل    

بيار اي باد شبگيري نســــيمي زان عرق چينم 

جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي  

که سلطاني عالم را طفيل عــــشق مــي‌بينم

اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست  

حرامم باد اگر من جان به جاي دوســـت بگزينم

صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز       

که غوغا مي‌کند در سر خيال خــواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين   

اگر در وقت جان دادن تو باشي شـــــمع بالينم

حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد        

همانا بي‌غلط باشد که حـــــــافظ داد تلقينم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:6  توسط همیشه عاشق | 

زندگي فصل غريبانه دلهاي ترك خورده ماست               

  فصل قانون وفاست.......فصل پرپر شدن شببوهاست

                                                                 زندگي باز به جاست!!!

  وخداي احساس،در كنار دل رنجيده ماست.......

  و دل سنگ به رحم آمده است....،آنچه سخت گشته دل مجنون هاست

                                                                 زندگي باز به جاست!!!

  بلبل و شاخه گل و شمع و قناري،همه مدفون گشتند...

  آنچه باقيست غرور درياست...

  وسكوت دل كوه هاي فروزان ،مدتي پا برجاست

                                                               زندگي باز به جاست!!!

 همه سردند ولي...در دل كوه شكوهي برپاست......

شعله آتش عشق،از دل ناب زمين،از ازل بوده ولي نا پيداست...

  دل انسان ز گل است....ز دل ناب زمين.......

                        پس چرا بي رحميم؟؟؟؟؟؟         

                                         دل انسان تنهاست

                                              عشق انسان زيباست

                                                               زندگي باز به جاست!!!  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:54  توسط همیشه عاشق | 
چند شبه ستاره ها بد جوري فرياد مي زنن

                                                  تو شب‌و پيش‌ خدا عشق منو داد‌مي‌زنن

 چند شبه انگار خدا مثل منه منتظره

                                                    اما نه؛فقط واسه شنيدن يه خاطره

 شايدم منتظره فقط شكايت بكنم

                                                  شايدم واسه همه عشقو حكايت بكنم

 چند شبه ماه و ستاره ديگه نوري ندارن

                                                  قاصدك ها واسه رفتن راه دوري ندارن

 چند شبه آسمونم بدون تو بارونيه

                                                  دل آسمون گرفته خورشيدم زندونيه

  چند شبه مهتابياش ،اون آدماي ساحلي

                                                 تا ميان يادبگيرن جاي پاتو مي شن گلي

  چند شبه ستاره ها دارن شكايت مي كنن 

                                                دارن بي وفايي ماه رو حكايت مي كنن

 "اونا مي گن كه با داشتن يه دنيا خاطره

                                                      چرا ديوونگي كردي و گذاشتي كه بره"

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:53  توسط همیشه عاشق | 

  بسم رب الحسين

من عشق حسين،عشق حسين در سينه دارم

                                     شد عشق حسين،عشق حسين دارو ندارم

داني كه چرامهر جبين خاك حسين است

                                   چون قبله دل پيكر صدچاك حسين است

داني كه چرا كعبه جان نام حسين است

                                       چون عشق‌و صفا مست مي جام حسين است

داني كه چرا آب فرات هست گل آلود

                                   شرمنده ز لعل لب عطشان حسين است

داني كه چرا چوب شود قسمت آتش

                                      بي حرمتيش بر لب و دندان حسين است

داني كه چرا خانه حق گشته سيه پوش

                                   زيرا كه خدا هم عزادار حسين است

....................................................................................................

              مانده ام در فلسفه بين عقل و احساس آدمي.................

  چگونه مي شود كه آدمي از زمين خوردن كودكش به درد مي آيد و از كشتن كودكي به شرم

نمي آيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  چگونه مي شود كه آدمي از رفتن خاك به چشمان كودكش به دلهره مي افتدو از رفتن خار به

پاي كودكي به تنگ نمي آيد؟...........

  چگونه مي شود آدمي از نگاه بد به ناموسش به خشم مي آيد ولي شرم نمي كند كه به ناموس

خدا چشم ندوزد؟؟؟؟؟؟؟؟

  چه مي شود كه آدميان  فرزندانشان را از گزند و بلا و ستم ديگران نگاه مي دارندو بر كودكان

بي پدر دست دراز مي كنندو در كارزار به جنگ با آنها مي پردازند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  چه مي شود آدميان را كه بر گوسفند ذبح شده اي دل مي سوزانند و آدم ذبح مي كنند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  چه ميشود این آدميان را كه دم از دين و رسول خدا ميزنند و بر روي نوادگان و فرزندان

رسول خدا شمشير مي كشند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:51  توسط همیشه عاشق | 
سالهاست
تا خیال رودها
از پرندگان خونشان شکفته روی دشت
سرخ فام مانده است
همچنین نگاه مات آسمان
از درنگ سیب زرد رنگ شاخه غروب


سالهاست
باد در مزارع پیمبران
جامه بلند خویش را به خاک می کشد

سالهاست
مادران سرزمین ابرها
پشت انتظار روزها و ماههای کور
نان گرم و رنج داغ و اشک سرخ زاده اند

سالهاست
آری آه سالهاست
این مترسک کنار راه بغض کرده است...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:47  توسط همیشه عاشق | 
همیشه در فراز باش

حتی وقتی از تراس آویزانت می کنند

و دستی نیست نوازشت کند

وقتی دستی دیگر را به دست می فشارند

و دیگر تو را . . .

باز هم در فراز باش

روی پاهای بزرگی کوچکی ات را نگه دار

تا باز شانه به شانه کسی باشی

که تو را با بند انگشتی به آسمان آویزان کرد

 وتو غافل . . .

که سنگینی ات را تاب خواهد آورد

یا . . .

امروز با ماه نو

و آخر ماهی که سال می شد

از روی بند انگشت آخر ول شدی

حالا زمین . . .

توی آغوش تو بزرگ، بزرگ

تو بگو چند ماهه می شود، امروز؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:46  توسط همیشه عاشق | 

چون پاره سنگی عاشقم

به گنجشگکی هراسناک

و هر بار نا امید بر میگردم به خواب

به خویش

جدایی از نخ نگاهم

هر چه هستم از تو دورم

دور

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:44  توسط همیشه عاشق | 

باز هم روی بوسه های موج و ماسه پا گذاشتم
خاطرات خیس را
زیر گریه های موج و ماسه جا گذاشتم


من غرور کوچه های موج را
با عبور قایقم شکسته ام

قایقم شکسته دل رهاست روی ماسه ها
خاطرات من رها در آسمان
من رها تر از پرنده های مرده در قفس

ای... که دل به بوسه های موج و ماسه بسته ام
ای... که از نگاه تند آفتاب خسته ام
باز هم پرنده ام
گرچه پرشکسته ام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 21:41  توسط همیشه عاشق | 

دنیا خیلی بی حیا شده  حالا که رفتی تو برو واسه همیشه دلم از دوری تو دیگه تنگ نمیشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:55  توسط همیشه عاشق | 
تو که دلمو می بری دیگه مردی واسم

جمله خیلی قشنگی هست

می خواستم بگم که میشه اره میشه از صفر مطلق به بالا ترین نقطه ها رسید اره میشه فقط باید فعل خواستن رو صرف کرد .

اگه عشقت هم رفت بدون که خوب شد که تنها شدی چون که خدا هم تنها هست.

کی می گه تنهایی سخت نیست تنهایی سخته الهی بی کس نشی به خدا بی کسی سخته اینم از بخت ما راضی هم هرچی خدا ساخت ای خدا برس به دادم

ای خدا.............. ما هم از فرش به عرش برسون می دونم که میریسونی ولی زودتر برسون

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 20:46  توسط همیشه عاشق | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:7  توسط همیشه عاشق | 

من نشاني از تو  ندارم  اما نشاني ام را براي تو  مي نويسم:

 

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار.خيابان غربت

 

را   پيدا کن   و  وارد  کوچه   پس   کوچه هاي   تنهايي  شو!

 

کلبه ي  غريبي ام را  پيدا کن،  کنار  بيدمجنون  خزان زده   و

  

کنارمرداب آ رزوهاي رنگي ام! درکلبه راباز کن و به سراغ بغض

 

خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:5  توسط همیشه عاشق | 

نمیدونم این زیر عکس چی بنویسم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:4  توسط همیشه عاشق | 

ما که به دل عشق تورا کاشتیم

                                                        ما که به سر شوق تو پنداشتیم

                    بود اگر  صحبت دوست داشتن

                                                         بیشتر از هرکه تورا داشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:3  توسط همیشه عاشق | 

فکر مي کرديم عاشقی هم بچگيست ...

 اما حيف اين تازه اول يک زندگيست

زندگی چيزيست شبيه يک حباب ...

 عشق آباديه زيبايی در سراب

فاصله با آرزو های ما چه کرد ...

 کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:1  توسط همیشه عاشق | 

                مرا بر نازنینان این نویدست

                که پایان شب غم ها سپید است

               مترس از شام تار٬ آسوده دل باش

               چراغ روشن فردا (( امید )) است

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 22:0  توسط همیشه عاشق | 

 

قیامت بی حسین غوغا ندارد”شفاعت بی حسین معنا ندارد”حسینی باش كه در محشر نگویند”چرا پرونده ات امضاء ندارد

ماه خون ماه اشك ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد .

فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میكنم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:59  توسط همیشه عاشق | 

سلام به همه ی دوستای گلم و سلام به عشق خودم فرانک خانم

این روزها ساعت خوابم به روزی ۵ ساعت کاهش پیدا کرد و اکثر وقتم با امتحان های میانترم و آزمایشگاه گرفته شد... که بالاخره امروز تمام شد و از فردا شروع میکنم به درس خوندن برای پایان ترم.

محرم هم بالاخره شروع شد و باز حس و حال قشنگ این ماه شروع شد.

یادمه پارسال نوشتم تویه این ماه اونایی که عاشق هستن حسابی به اوج عاشقی میرسن و اونایی که عشق رو قبول ندارن بدجوری عاشق میشن.اونایی که تا قبل محرم از دین هیچی حالیشون نیست تویه این ماه حسابی به عشقشون میرسن و امام حسین رو خدای عشق میبینن و حتی اشکشون هم در میاد.

خودم کربلا رو تویه خیالات خیلی تجربه کردم و واقعا دوست دارم یه بار برم ولی هیچ وقت نرفتم ولی به فرانک گفتم کربلا رفتم و واقعا رفتم شاید برای خیلی ها این یه خیال و تخیل هست ولی من واقعا کربلا رو با تمام جزییات تجربه کردم و این موضوع اولین بار به علی گفتم و خندید بعد گفتم که به هیچکی نگم که مورد تمسخر واقع نشم شاید یکی از نشونه های دیوونگی منه ولی من این دیوونگی رو دوست دارم.......

من که این ماه رو خیلی دوست دارم .....

این روز ها هم اسرائیل و غزه شده ماجرای یزید زمانه و مظلومیت های یه عده بی گناه که تصویری از سالهای ابتدای اسلام و وقوع وقایع نینوا و اسارت ها نمایش میدهد.

قربون اون ضریح حرمت بشم

قربون انسان هایی که بین حرمین رو باقدم های کوچیک بر میدارن تا فرشته ها براشون قربون بشن ، بشم

قربون اون ساقی برم که دیوونشم و فداش بشم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:38  توسط همیشه عاشق | 

تصاویری که دل هر کس را به درد می آورد

وبلاگ ما یه وبلاگ دلنوشته های عاشقانه هست ولی واقعا این جنایت برای هیچ کس

پوشیده نیست

 

واقعا متاسفم برای این مردم بی احساس!

مگه این دنیا چی داره که اینجور باید بخاطرش همه چیز رو نابود کرد؟

مگر اون بچه حق زندگی نداره؟

مگه اون مادر نباید رشد و تکامل بچه ی خودش رو با آرامش ببینه؟

 

بازم متاسفم و خودم رو به عنوان یک مسلمان با توجه به پیام کتاب آسمانی و سخن حق در

غم آنها شریک میبینم.

فرانک رو نمیدونم ولی از طرف اونم میگم که اون هم از این واقعه و فاجعه انسانی ابراز

انزجار میکنه و برای نابودی این ننگ زمانه دعا میکنه و برای مردم غزه و مظلوم متاسفه

 

برای نابودی انسانهایی که از انسانیت هیچ چیز نمیفهمند دعا کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 21:16  توسط همیشه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه
فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشیو موضوعی
روزشمار عشق
حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8
دل نوشته های عاشق کویری
قصه های عشق
راه خوشبختی
آهنگ
پیوندها
پولدار شويد
عشق زيباست(آدرس قبلي)
دانشگاه آزاد واحد زاهدان
پيش بيني فوتبال1
پيش بيني فوتبال 2
×× ســرمـه ی خــورشیـــــد ××
داستان هاي عاشقانه
شوق پرواز
قالب وبلاگ
فروشگاه پايگان
تنهاترين
موسسه کامپيوتري رضوان
دنيا دات کام
سايت اشتهارد
اس ام اس هاي زيبا
رایگانهای انترنت
کد وبلاگ
یادش همیشگیست
در جستجوی ستاره ام
۩۞۩ قشنگ ترین دختر دنیا ۩۞۩
عاشق های تنها
بانک صوت و فیلم مذهبی
شب زنده دار
اشک عشق
۞۞▒░هر روز زیباتر شوید-دکتر نگار کریمی▒░۞۞
پولدار شويد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ