![]() |
آلبوم جدید و زیبای فرامرز نصیری به نام آذرخش .
01 - آذرخش [192] [128] [64] [24] |
![]() |
![]() |
|
| دیوانه ی عاشق |
|
عزیزترین شبای سال داره سپری میشه و من و فرانک از نظر موقعیتی از هم خیلی دوریم و از نظر دل خیلی به هم نزدیکیم. ای تو همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تورو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم
فرانک جان همیشه شاد باشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 21:19 توسط همیشه عاشق |
|
|
هزار تا رگ دارم و هزار تا رفيق اما تو شاهرگي و تک رفيق ادمک اخر دنیاست بخند/ادمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد/شوخی کاغذی ماست بخند
ادمک خر نشوی گریه کنی/کل دنیا سراب است بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی /به خدا مثل تو تنهاست بخند
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:11 توسط همیشه عاشق |
|
|
Every night in my dream,s .I see you I fill you . No star is of reach. شمشیرنفرت همه چیز را به دو قسمت تقسیم می کنه ، اما شمشیرعشق اعجازگونه دو قطعۀ جدا را به هم پیوند می دهد و آنها را یکی می کند. پاسخ همۀ مشکلات زندگی درعشق نهفته است عشق والاترین قانون و حکم ران هستی است. زندگی بدون عشق مرگ است و مرگ با عشق همانا زندگی است. سفرعشق طولانی و پرمشقت است ، اما همه باید این سفر را آغاز کنند ودراعماق خود فرو روند تا عشق را بیابند ودرآن زندگی کنند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:9 توسط همیشه عاشق |
|
|
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
دیگه لبخند رو جایگزین گریه های شبانه میکنم دیگر به این میاندیشم که فرانک را تا آخر عمر خواهم داشت زیرا دیگر به او اعتماد دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:7 توسط همیشه عاشق |
|
|
سایه های شک و تردید روی ذهن خاک خورده من خبر از نابودی رویاهای نه چندان محال میدهد خبر از ویرانی تمام آرزو ها در یک روز دلچسب پاییزی خبر پر کشیدن لحظه های با تو بودن ، موندن یک عمر حسرت بی تو موندن سوختن و با اشک دل شبها رو به صبح رسوندن
دیگه امروز زیادی نوشتم امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:10 توسط همیشه عاشق |
|
|
دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گل های باغ می آورد وگيسوان بلندش را به بادها می داد و دست های سپيدش را به آب می بخشيد
دلم برای كسی تنگ است كه آن دونرگس جادو را به عمق آبی دريای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای كسی تنگ است كه همچو كودك معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی خود را نثار من می كرد
دلم برای كسی تنگ است كه تا شمال ترين شمال و در جنوب ترين جنوب درهمه حال هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت كه بود با من و پيوسته نيز بی من بود و كار من زفراقش فغان و شيون بود كسی كه بی من ماند كسی كه با من نيست كسی ... دگر كافی ست.
دلم برای فرانک بسیار تنگ است |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:9 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود و آخرین سیاه پوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود…
وقتی عاشق میشی و بعد میخوای شاعر باشی تا بتونی مفهوم زیبای عشق رو با تمام وجود بنویسی و بگی اونوقت این چیزا که برای خیلی ها حتی شاید تو بیمزه و مزخرف باشه رو میگم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:7 توسط همیشه عاشق |
|
شاید اون روز که مطلب ( خدا رو شکر که خوابها کوتاهن ) رو نوشتم از غیب بهت الهام شده بود که این یه حقیقته . حقیقتی که داره به وقوع می پیونده .و امروز روز وقوعشه آره سلام . اما اینجا در نداره که نامه رو روی در بچسبونم . در ما این وبلاگه . عزیزم سلام . فکر میکنم ، دارم میرم سفر ولی این سفر مدت نداره . مقصد هم نداره . مدت = تا زمانی که زمان می گذرد مقصد = نا کجا آباد هیچ وقت نگاهتو به کوچه خیره نکن نگو خدا رو شکر که خوابها کوتاهن دعا کن بیداری ها کوتاه بشن چون این واقعیت تو بیداریه شرمنده اینبار کسی نیست بهت بزنگه و بخنده و بگه این حرفا شوخی بود . کسی نیست بهت بگه چون بهت قول دادم بی تو جایی نمیرم . می خوام برم جایی که هیچ دغدغه ای نداشته باشم . درد دوری از یار و ... آخر واقعیت اینجاست . تو اتاق من . توی شعر سهراب روی دیوار اتاقم امروز جمعه است . روز دلگیری غروب . روز رفتن من . شاید هم روز اومدن تو معلوم نیست . ولی اون روزی که بر میگردم خیلی پیر شدم . اونقدر پیر که دیگه نمی تونی عشقو توی چین و چروک صورتم پیدا کنی اونقدر پیر که دیگه حنجرم که روزی واست حرفای قلنبه سلنبه میزد تبدیل شده به سرفه های زشت و خشن اونقدر پیر و شکسته که دیگه منو نشناسی و تو .... تو شاید هم جوون تر . جوون تر شدن تو از عشق . از عاشقی . از عشق بازی اونقدر جوون میشی که وقتی دیدمت باورم نمیشه که من فقط 2سال از تو بزرگترم وقتی برگشتم شاید نظافتچی محلتون بشم تا شاید روزی حداقل یه بار تو رو ببینم و یاد دوران عاشقیم بیفتم شاید تو از سر لطف و دلسوزی وقتی که منو نمی شناسی یه چایی بهم بدی یا یه تیکه لباس کهنه شاید گدای محلتون بشم و هر روز بیام در خونتون که خانم تو رو خدا به من گدای پیرمرد کمک کنید و تو شاید دلت بسوزه و بهم کمک کنی وقتی بر میگردم تو منو نمی شناسی ولی من تو رو خوب میشناسم
من دارم میرم . مطمئن باش که میرم تا تو آزاد و راحت و رها باشی و اینجور که میگی البته غیر مستقیم که وجود من باعث ناراحتی خیلی ها میشه راحت بشی و با آرامش درست رو بخونی و عزیزات ازت دلخور نباشن........... باز میگم که از امروز ۲۹ روز دیگه مونده . هر جایی هم که باشم مطمئن باش چه روی خاک ، چه روی سنگهای کوه ، چه روی درختای خیابونا ، چه روی ماسه های ساحل و ...... واسه دل خودم می نویسم که ۲۸ روز دیگه مونده . نه نه ۲۷ . نه نه ۲۶ ........ شاید هم اینقدر زود بگذره که بگم 1 روز دیگه مونده . و امروز تولدشه . اینارو نه به تو بلکه واسه دل خودم میگم شاید روز تولدت همه جمع بشن . همه عزیزانت و فقط جای من خالی باشه یا شاید اینقدر مشغول رقصیدن و خندیدن باشی که جای خالیه دیوونه رو حس نکنی شاید تا اون روز یکی دیگه به جای من بهت تبریک بگه نمیدونی الآن که دارم می نویسم چه حالی دارم ولی مطمئنم هم تو و هم کسانی که این نامه منو می خونن از دل پر خون من با خبرن شاید هم به این زودی به آرزم رسیدم و از این دنیای لعنتی رفتم و وقتی که تو این دنیا نیستم این نامم جزء نامه های پر درد دنیا شناخته بشه شاید الآن اشک تو چشمای عاشقت حلقه بسته و داری به آیندت بدون من فکر میکنی دیگه بسه زیاد نوشتم ولی تو رو خدا همشو بخون . الآن که این نامه رو نوشتم تو توی خواب نازی . شاید هم به خوابت اومدم
عزیزم ، عشق مجنون وار دوستت دارم یادت باشه ۲۹ روز دیگه مونده . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:6 توسط همیشه عاشق |
|
|
تو را دوست ميدارم نمي دانم چرا؟ شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد اما چه كسي مرا دوست مي دارد؟ اي فرشته نازل شده بر چشمانم اي شقايق زندگي ام اي تنها ستاره آسمان قلبم اي زيباترين زيباييهاي محبت اي بهانه خواب شبهايم اي تنها نياز زنده بودنم اي آغاز روز بودنم اي نيمه پنهان من و تو اي معشوقه من تورا با تمام وجود دوست دارم و مي پرستم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
دیشب باران بارید اولین باران برای من بود باران روی خاکهای بیاحساس بویی مست کننده داشت مثل نوری که در شب، سیاهی را پاره میکند قلبات را گیج میکرد ماه از پشت ابرها سرک میکشید گاهی تا ببیند من خوشحالم یا نه؟ به ماه سلام دادم چشمانم را بستم و گذاشتم بوی خاک بارانخورده در تمام وجودم بپیچد. و نفس عمیق و نفس عمیق، نفس ... نفس ... فکر میکنم اگر در شصت و هفت سالگی احتیاج به عمل قلب باز پیدا کنم بعد از اینکه پزشکان قفسهی سینهام را باز کنند تمام اتاق عمل پر از بوی خاک بارانخوردهای شود که دیشب روی در و دیوار دلم تهنشین شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:53 توسط همیشه عاشق |
|
|
بخاطر بغض هایت
بخاطر حزن غریب تو وقتی به تماشای کوچه ایستاده ائی وکسی را که میخواهی نمی آید بخاطر تنهایی بزرگ تو داغی است بر دلم که اقیانوس آبها تسلی ایم نمیدهد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
گناه بزرگی است زیستن
من تا آنجا که به یاد می آورم گناه بزرگی نکرده ام ! اما هر چه باداباد بیا به آنچه سهراب گفته عمل کنیم : " بیا زندگی را بدزدیم و آنگه میان دو دیدار قسمت کنیم ... "
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:51 توسط همیشه عاشق |
|
|
اكنون مي خواهم بار ديگر تو را بخوانم تا شايد اين بار چاره اي براي اين زخمي عشق بينديشي اي كه مرا به نام زيباي عشق مي خواني اين بار من تو را بخاطر درد دوريت غريب مي خوانم چراكه ازهستي خود دور افتاده ام و نمي دانم كجا و چگونه در پي گمشده ي خويش باشم. نمي دانم چگونه ميتوان براي فرار از دست خيالات خود سر به بيابان بگذارم و خودم را زير كدامين نقاب آپينه اي پنهان كنم مرا در اين سياهي و گرداب تنها مگذار و خود را از من پنهان مكن من دريا و آسمان و ستاره و زمين را به حرمت شكوه عشق تو تقديس مي كنم
عهدي را كه با تو بسته ام هرگز از ياد نخواهم برد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:50 توسط همیشه عاشق |
|
|
در ميان اشتياقي كه در آرزو باشد با وصال و شوقي كه بي آرزو باشد چه بسيار فرق است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:46 توسط همیشه عاشق |
|
|
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
از ته قلب مي نويسم شعري كه اميخته با عشق درون است چو عشق ان است كه به خاطرش بسوزي و بسازي تا اخر عمرم به خاطر عشقت مي سوزم و مي سازم چو شمعم كه مي سوزم ز غم نهفته ي درون |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
ديشب دوباره خيالت زد به سرم خيالي كه نمي ره يك لحظه از نظرم خيالي كه خوشم هر لحظه اي با آن خيالي كه ميگذراند عمرم را در خواب
ديشب با خيالت خوش بودم تو اوج تنهايي من با تو بودم در اوج تاريكي خوشحال بودم با خيالت انگار در اين دنيا نبودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:41 توسط همیشه عاشق |
|
|
نمیدونم شاید دیوونه هستم چون ۳-۴روزه که تنهاییم با نبود خانوادم بیشتر از قبلش شده ولی من که عادت دارم........ شبا کارم شده از ساعت ۶-۸ راه رفتن و بعدشم میام خونه و یه آهنگ میزارم و از پشت پنجره بارون تویه حیاط رو نگاه میکنم............ زیر بارون راه رفتن واقعا فوق العاده هست و تماشای اون از راه رفتن زیرش زیباتره....... ساعت های ۱۲ هم میرم زیر بالکن میشینم و تا ساعتای ۲ بارش برف و بارون رو تماشا میکنم............. چون این چند روز همش یا برف یا بارون داره شهره خشک مارو سیر آب میکنه....... خوبیه عشق به اینه که هیچ وقت سیرآب نمیشه........... دیگه ساعت ۲ هم میام تویه خونه و میگیرم میخوابم تا ساعت ۷ و بعدش یه مطالعه نصفه و نیمه و بعدش هم یه اینجا میام یا هم میشینم دفترمو مینویسم و یا هم کتاب میخونم.........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:41 توسط همیشه عاشق |
|
|
اشکی که بی صداست پشتی که بی پناه است دستی که بسته است پایی که خسته است حرفی که صادق است شرمی که اشنا ست دل را که عاشق است دارایی من است ارزانی شماست دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
ترا در آب باید دید و معنای تو را در واژه های ناب
جهان تار است در چشمی
که غافل باشد از چشمت
نگاهت را مگیر از من |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:23 توسط همیشه عاشق |
|
|
خدایا ٬ ازت ممنونم به خاطر هرچیزی که من دادی یا ندادی .
چون می دونم هر چیزی که بهم دادی به خاطر لطفت بوده و هر چیزی که بهم ندادی به خاطر مصلحتم . خدایا ٬ ازت ممنونم به خاطر داشته ها و نداشته هام . چون می دونم که هرچیزی که دارم یا ندارم از توئه . خدایا ازت ممنونم که بهم اجازه دادی باهات درد و دل کنم . چون می دونم هر چیزی رو می تونم بهت بگم . چیزایی که به هیچ کدوم از بنده هات نمی تونم بگم . خدایا ٬ ازت ممنونم به خاطر لبخند پر مهر پدرم ٬ آغوش گرم مادرم و کانون گرم خانواده ام . چون می دونم که این گرمی بدون لطف تو هیچ وقت امکان پذیر نبود . خدایا ازت ممنونم به خاطر خندیدنم ٬ گریه کردنم ٬ راه رفتنم ٬ نشستنم ٬ صحبت کردنم ٬ سکوتم . چون می دونم که همه ی این ها نعمت های توئه که بی منت به من عطا کردی . خدایا ٬ ازت ممنونم به خاطر زنده بودنم چه با غم چه با شادی . چون می دونم اگه زندگیم غمگین باشه دلیلش این نیست که فراموشم کردی چون : هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهد پس دعا می کنم که این جام بلا می نابی برای تزکیه ی روح من نصیبم کنه و از تو می خوام که کمک کنی تا از این امتحان سربلند بیرون بیام و منو در این بزم مقرب تر و مقرب تر کنی . آمین . خدا جونم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:18 توسط همیشه عاشق |
|
|
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
اگه يه روزي يکي بهت گفت دوستت دارم سعي نکن بهش بگي دوستت دارم اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش باشي اگه گفت که تو همه ي زندگيمي
سعي نکن همه ي زندگيش باشي چون يه روزي مي ياد بهت مي گه ازت
متنفرم اون موقع نمي توني سعي کني ازش متنفر باشي
ديشب نديدي که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم ديشب که سکوت دق مرگم مي کرد وابسته گي ام را به تو عادت کردم
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:16 توسط همیشه عاشق |
|
|
امشب يه جمله ي زيبا تويه اون مراسم شنيدم......... گوينده گفت ميدونم اينجا عاشق هم وجود داره و همينطور کسي که عشق رو قبول نداره.......... بعد گفت کاشکي همه عاشق واقعي باشن و کلمه دوستت دارم رو بگن ولي نه اينکه الآن به اين هستن و بعد با يکي ديگه بع باز با يکي ديگه و مفهوم عشق و عاشقي و دوست داشتن رو به بي راهه ميکشن........... اينو گفتم که اميدوارم تک تک همه شما دوستاي گلم عاشق واقعي باشين....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:12 توسط همیشه عاشق |
|
|
قالیچه ای جادوئی خواهم بافت از جنس ابرهای سپید و همراه تو بر بلندای ابرها سفر خواهم کرد تا دور ها و دور دستها و مقصد ما خوشبختی است . . . .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام به همه امروز صبح وقتي از خواب بلند شدم طبق معمول ميخواستم مسخره بازي در بيارم و حواسم نبود مامان نيست و بعد که متوجه شدم مامان نيست حالم گرفته شد و خودمو خنده گرفت البته تا ساعت ۵صبح بيدار بودم ديشب و بعد نماز صبح سرم رو گذاشتم روي ميز ديگه چشمام روي هم رفت و خوابم برد تا ساعت ۷........ بعدشم تا ساعت ۱۱و نيم نشستم تو بي حوصلگي کامل درس خوندم که اين نوع درس خوندم طبق افکار من از درس نخوندن بدتره.......... ديگه ساعت ۱۲ آمدم اينجا و بعد از چند دقيقه ديدم فرانک خانم هم تشريف آوردن تصميم گرفته بودم تا يه مدتي لااقل هر ۲هفته يه بار ببينمش و بعد که ديدم اومد فکر کردم کارم بايد زشت باشه اگه برم و موندم........... کلي حرف زديم مثل هميشه و افکار جديد و نظرات جديد و ................. ديگه بعد از اينکه فرانک رفت با علي و و اومدن دکتر يه جمع دوستانه و يه مهمونيه کوچيک راه انداختيم......... تا به حال دکتر رو اينجور نديده بودم با اينکه حداقل ۱۰-۱۲سال ازمون بزرگتر هست ولي مثل دوست صميمي با هم بوديم............ اولش که اومد ازم خواست که يه آهنگ ملايم بزارم منم با تعجب زياد اين کار رو انجام دادم و بعد تاثير اون آهنگ رو تويه گفت و گومون متوجه شدم........ کلي حرف زديم و شوخي هاي دوستانه و ديگه استاد و شاگردي نبود و حسابي خوش گذشت که به قول علي ايمان دکتر جادوت کرد که اونجور شوخي ميکردي و ميخنديدي؟............... و منم گفتم حتما جادوي دکتر بوده................... ولي واقعا جادو بود............. اون خنده ها و شوخي هام از ته دلم بود چون واقعا داستان زندگي اون با من خيلي شبيه بود............. مثل من شهرتمون فقط از خانواده هامون بود ونه آنچنان که بخوايم بلند پروازي کنيم و همين جور ماجراي عشقش که واقعا زيبا و شبيه من بود................ عاشق يکي بوده و بعد فقط به خاطر اينکه خانواده اون دختر......... همين مشکلاتي که بر سر راه من و فرانک بوده بر سر راه اونا هم بوده و اين باعث شده بود که دکتر از اون دختر جدا و دور باشه و اين دوري بيشتر ميشده و اون دختر هم تلاش ميکرده که براي دکتر واضح و مشخص بوده ولي دکتر بعد از چند سال همين که من گفتم رو ميگه و ميگه که اون بياد دنبالش و ديگه آزادي رو ميده دست اون دختر و خودش اسير دل اون دختر ميشه و بدون خبر از اون دختر تا امروز که به قول خودش ۲سال از اون قراري که با اون دختر گذشته ميگذره تنها مونده و اينم ميگفت که چون عاشقش هستم هميشه عشقش برام تو دلم ميمونه و هيچ وقت اگه عاشق کسي باشي عاشق کس ديگه اي نميشي................. ديگه دکتر تا ۴ باهامون بود و حسابي نصيحت که نه تجربش رو برامون تعريف کرد و بيشتر از من علي تويه بهر اين صحبت ها رفته بود............ ديگه علي ديشب برا امروز يه کنسرت از محمدرضا هدايتي گرفته بود بليط که با اسرار زياد علي مجبور شدم رفتم......... ديگه جمعيت اينقدر زياد بود که صف واستاده بودن اتفاقا اين مراسم داخل دانشگاه خودمون داخل سالن آمفي تاتر بود .............. يه خانمه اي با خواهرش و بچش اومده بود جمعيت اينقدر زياد بود که بچه داشت خفه ميشد بعد از اون خانمه اجازه گرفتم بچشون رو بقل کردم و بردم داخل چون بچه هاي حراست دوستامون بودن ما سريع رفتيم داخل با اون بچه و چون برف هم ميومد و حسابي سرد بود آورديمش داخل که علي ميگه خيلي مهربون شدي به خاطر بچه بود يا به خاطر آبجيه خانمه ..........آبجيه خانمه چون به بچه گفت خاله........... ديگه منتظر شديم تا مامانش اومد داخل و حالا خواهره خانمه که سنش حداقل ۳-۴سال ازمون بزرگتر بود شروع کرد به حرف زدن با ما...........که اعصابم خورد شد به علي ميگم بيا با تو حرف بزنه............. از همه چي ميپرسيد........حتي از زن محمدرضا هدايتي.........که يه بار گفتم معذرت خواهش ميکنم حرف نزنين داريم مثلا آهنگ گوش ميديم............... بچه ي اون خانمه هم حسابي خوشگل بود يه دختر بچه ۳ساله که با موهاي بور و صورت سفيد حسابي محشر شده بود.............ترک بودن معلوم بود از زبونشون........ ديگه آخرش هم ما ماشين نداشتيم چون دايي علي اومد جلو دانشگاه ماشين علي رو برده بود ......... ديگه منتظر ماشين بوديم ديديم يه زانتيا جلومون داره بوق ميزنه سرم رو ايين کردم ديدم همونا هستن......... داشت اشکم در ميومد که حوصله وراجي هاي دختره رو نداشتم............. بعد با کلي خواهش اونا سوار شديم و بعد فهميدم اينا کين و کلي حال و احوال از مامانم چون اون خانمه دوست مامانم بود و تازه شناخته بود منو............ خوشبختانه دختره همون خواهر کوچيکه نمازد داشت و عقد کرده بودن وگرنه ترسيدم که نکنه برنامه اي دارن و هي علي ميگفت مبارکه ايمان و هي ميگفتم دهنت رو ببند ................. امشبم بخير گذشت هر جور که بود................ فردا هم با دکتر کلاس دارم و اصلا حوصله کلاس رفتن رو ندارم خدا کنه يه ۱متري برف بياد که دانشگاه رو تعطيل کنن............که خيالي بيش نيست.............. ديگه برم بخوابم کم کم اميدوارم شب خوبي داشته باشين همتون............... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
روزگاری جاده بودم جاده ای غرق تردد جاده ای کز رفت وآمد لحظه ای خالی نمی شد من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم عاقبت خود ماندم وویرانه تنهایی خود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:38 توسط همیشه عاشق |
|
|
غربت آن نیست که تنها باشی
غرق در غصه غم ها باشی غربت آن است که چون قطره آب تشنه دیدن دریا باشی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:33 توسط همیشه عاشق |
|
|
حقیقت دارد که تو را دوست دارم در این باران دلم می خواست در انتهای این خیابان نشسته باشی من از تو عبور کنم وبا سلامم تو لبخند بزنی من لبخندت رازیر باران می خواهم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:27 توسط همیشه عاشق |
|
|
در دل سياه شب،
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:25 توسط همیشه عاشق |
|
|
بعداز ظهر یک روز پاییزی است چند قدم مانده به باران و ابر ومن تنها عابر خسته این کوچه ام که عاشقانه شعر دلتنگی می خواند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:23 توسط همیشه عاشق |
|
|
تا ته قصه چه پيدا و چه پنهوون با تو ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
اي تو را چشمان من دلتنگ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:20 توسط همیشه عاشق |
|
|
تو جـاده های انتظار، تو راه بهم نمی رسيم انـگار ميون آدمـا، پـرنده ای تو قفسيم اسمت شـده آرامشم ، توی تموم سختی هام ابر بهاری واسه من،با دست توجون می گيرم اگه نيـايی،بدونِ تو، يکه و تنـها می ميرم با عشق پـاک من و تو، گل ميکنه اقـاقيا از نا اميـديا نگو، نخون تو از رنگ سيـاه بيـا دوباره پا بـزار تو کوچه باغ شعر من تا دوبـاره گل بکنه اميـد رو داغ شعر من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:19 توسط همیشه عاشق |
|
|
دلم واست خیلی تنگ شده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:10 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای عشق من بی من کجا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:9 توسط همیشه عاشق |
|
|
وصیت میکنم
که چون مردم ....... همی خاکم به می با هم در آمیزند سپس خم کرده و بر سر در میخانه اویزند و هر گاهی ... بر این خم جرعه ئی پس مانده هم ریزند که جانی گیرم و بینم دمی رندان درد آشام فردا را که تا کوی خراباتم شود مسکن به عقبی را که تا بینم به رندی مستی مستان دنیا را و ..................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:0 توسط همیشه عاشق |
|
|
زندگی گل زردی ست به نام غم مروارید غلتانی ست به نام اشک آینه ی شکسته ای ست به نام دل فریاد بلندی ست به نام آه عشق من عیدت مبارک به دریا بزن قایقت میشوم حقیرم ولی لایقت میشوم من عاشق شدن را بلد نیستم تو یادم بده عاشقت میشوم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
امشب تنهایی تمام این چند وقت را دارم یک جا میکشم........... همه رفتن تفریح چابهار جز من........... به بهونه درس موندم خونه............ حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم حتی درس خوندن........... هر کاری هم میکنم که خودم رو از این اوضاع در بیارم بدتر میشه که بهتر نمیشه...... آدمی که عاشق هست همیشه درمونش یه درد جدیده.......... صبح سر کلاس نشسته بودم............... کلاسی که من تو اون کلاس یا کلا تو دانشگاه به اسم پسر دکتر یعنی همون استادمون معروفم............. استادی که فوق العاده هست و با من بهترین رفتار رو داره و به همین خاطر بچه ها بهم میگن پسر دکتر.... داشتم میگفتم که دکتر اومد بالا سرم آخه گفته بود همه سوال رو حل کنن........... منم که همیشه ردیف اول و وسط کلاس مینشستم یه مدتی هست ردیف های عقب تر و یه گوشه میشینم.......... تو عالم خودم بودم و داشتم سوال رو حل میکردم............ دیدم یکی کنارم نشست و میگه اول این ترم خیلی خوب شروع کردی همه درسا رو وسطای ترم چرا ول کردی درس خوندن رو ایمان ، مگه به من قول نداده بودی این ترم نمره الف بشی............... گفتم دکتر دل خوش سیری چند........... ما همین که پاس کنیم همین ۱۰-۱۲ واحدمون رو باید کلامون رو بندازیم بالا.............. گفت ایمان تو رو داره یه چیزی اذیت میکنه.......... گفتم این دنیا همه رو اذیت میکنه نه من و نه شما بلکه همه رو.............. گفت باش آخر کلاس با هم بریم خونه............. آخر کلاس اونم با استاد بری همین جوری که حرف پشت سرم هست گفتم ممنون میشم نیام......... گفت نه بابا بیا حالا که پسر من هستی بیا کارت دارم................ کلی با هم حرف زد و تمام مسیر رو باهام پیاده اومد و همش حرف میزد......... نصیحت نبود چون یه جوری بود و بیشتر به تجربیات شبیه بود............ گفت امشب شام برم خونشون که قبول نکردم و گفته فردا ناهار اون میاد پیشم......... جالبه رابطه ی استاد و شاگردی من و اون............. پس بی دلیل نیست به پسر دکتر..... مشهور شدم.................... حالا از تنهایی اومدم پشت کامپیوتر و گفتم یه چیزی بنویسم که سرگرم باشم....... فردا و ۲روز بعد هم تعطیل هست و این تنگی دیوار های خونه اذیتم میکنه........... علی هم درگیر کارای خودش هست و مشغوله............. این وبلاگ رو خیلی دوست دارم چون دیگه از خودم هست و هر کاری هم کنم هر چی هم بگم کسی نمیتونه به من چیزی بگه............ فردا رو هم به همه ی سادات تبریک میگم و امیدوارم نمونه های کاملی از جد بزرگوارشون در این زمان باشن................ به امید فردایی سبز که نور زرد خورشید در تلالو شبنم های بر جای مانده از باران دیشب بر روی سرخی گل های سوسن جلوه ای از شکوه و عظمت معبود عشق را بیان کنند.......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
خط هاي دستش
تنها شمال را نشان مي داد و كف هايش ساحل را اندازه مي گرفت غروب از چشم دريا مي افتاد و پدر آويزان از تور سر به اسكله مي ساييد و پهلو به پهلوي ما هي ها پهن مي شد روز با تمام سنگيني اش در شانه هايش جا مي انداخت شب پولك ها ستاره مي شد و او با چشماني روشن تر از آسمان ستاره ها را تماشا مي كرد خط هاي دستش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:25 توسط همیشه عاشق |
|
|
از چشمهایم می افتی مثل بوسه ای که از دهن این حرفها مدتهاست که لبهام را میسوزاند می خواستم در آوارگی این همه چشم دوستت داشته باشم و در جنوبی ترین نقطه پیراهنت غروب کنم آنجا که تا اندامت راهی نیست جز دستهای کوچکم در این شهر اما پشت هر شیشه کلاغی ست که قصه مان را از سر می برد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
در این شبها چه خاموشم به یاد تو هم آغوشم به من گفتی وفاداری چه شد کردی فراموشم؟
همیشه میگی ایمان تو عوض شدی ایمان من همون ایمان اول رو میخوام ایمان پر از غرور که هیچی اذیتش نکنه نمیدونم والا چی باید بهت بگم............. چیزی که معلومه تو بیشتر دوست داری از هم جدا و دور باشیم باشه مهم نیست اصلا......... خودت خراب کردی خودتم باید درست کنی............. ولی به قول معروف بعد از مرگ سهراب شیون و نوش دارو فایده نداره پس مراقب باش........... ایمان اگه شناخته باشی تا ۵سال اصلا تحمل نداره اینو حتم داشته باش به کلم میزنه که به تو توجه کنم برم جلو و خودم پیش برم ولی ثابت میکنی زن زندگی نیستی فرانک و همه حرفات فقط به اندازه یه حرف ارزش داره نه بیشتر من میخوام به خودت بیای و بفهمی آره حالا بهونه میاری که درس و امتحانا باشه بعد از درس و امتحانا هم نمیخواد بیای و دیگه مزاحمت نمیشم یعنی هیچ وقت مزاحمت نمیشم.......... وقتی میگم دستم به هیچ جایی بند نیست همینه که خودمم نمیدونم چه غلطی باید بکنم............. متاسفم برای خودم و تو که تو اینجور رفتاری داری میدونم از حرفام بدت میاد و ناراحت میشی ولی تو اینجور خواستی وگرنه چرا باید ایمانه یک سال پیش باید تغییر کنه؟ تو به این ایمان رسیدی که ایمان بدون هیچ نگرانی تو رو میخواد و آخرش هر چی هم بشه ایمان از تو هست پس این چند سال عشق و حال بعدش ایمان .................. فکر نمیکردم برای رسیدن به ایمان هیچ تلاشی نکنی........... مگه چیه که به یکی بگی یکی رو دوست داری............ مگه بابات میکشت؟ بابا ، بابات میشینه باهات حرف میزنه و میفهمونت همین.............. اصلا با تو کل کل کردن فایده نداره.......... برو عشق و حالت رو کن................ فقط میگی منم مریض شدم منم بهم بد میگذره منم کوچیکترین چیز اشکم رو در میاره ولی .................... هیچی بازم مثل همیشه بیخیالی بهترین شاید باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:47 توسط همیشه عاشق |
|
|
شکسپیر می گوید :
هر لحظه که به شدت احساس تنهایی می کنی،
مطمئن باش یک نفر برای دیدنت لحظه شماری میکند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:12 توسط همیشه عاشق |
|
|
دیگر چه فرق میکند
خورشید از کدامین سمت طلوع میکند تو برگه ی نا مهربانیت را بامن امضا کرده ای. ---------------------------------------------------- *+*از من به تو که پیوست میزنم:گوشهایم از حرف های مردانه ات پر است نامرد من!! *+*هر کی میپرسه حالمو میگم همه چیزعالیه...هیشکی نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه... حالا میفهمم خالی یعنی چه حس و حالی.... خالی یعنی بی تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 19:5 توسط همیشه عاشق |
|
|
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود، مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد . امیر از او پرسید : << چه بر سرت آمده ؟ >> مرد در پاسخ گفت : << ای امیر ، پیشه ی من دزدی ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم . وقتی که از پنجره بالا می رفتم ، اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم . در تاریکی روی دستگاه بافنده افتادم و چشمم از کاسه درآمد . اکنون ای امیر ، می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری . >>
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند . بافنده گفت : << ای امیر فرمانت رواست . سزاست که یکی از چشمان مرا درآورند . اما افسوس ! من به هر دو چشمم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم . ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد ، و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست . >> امیر کس در پی پینه دوز فرستاد . پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند . و عدالت اجرا شد .!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:1 توسط همیشه عاشق |
|
|
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا... تو به اندازه یک پروانه زیبایی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:57 توسط همیشه عاشق |
|
|
عشق چیزی است که : بیش از هر چیزی و بیشترازهر چیزی و هیچ کس در نمی یابدکه عشق همان چیزی است پذیرفته نمی شود!!! ((جبران خلیل جبران))
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 15:55 توسط همیشه عاشق |
|
|
فاصله بین تو و کسی که دوستش داری همیشه باقی است :به قول سهراب همیشه فاصله ای هست اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست. * و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر * در من غم بیهودگیها می زند موج در تو غروری از توان من فزونتر در من نیازی می کشد پیوسته فریاد در تو گریزی می گشاید هر زمان پر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:19 توسط همیشه عاشق |
|
|
قرار گذاشتیم مثل همیشه من تغییر کنم نه فرانک ............ قرار شه من بشم ایمان سابق و برگردم به ایمان ۱ سال پیش........... جالبه ولی عیبی نداره برای شادی دل فرانک حتی اگه جونمم رو هم از دست بدم هیچ غمم نیست و برای اون فدا میشم................. بچه ها فردا مامان فرانک رو عمل میکنن براش حتما دعا کنین ................ تو رو خدا برای مامان فرانک دعا کنین................. امشب خودم تویه خیابون داشتم قدم میزدم تویه موبایلم یه قرآن دارم رفتم مغازه یکی از دوستام نشستم بعد به دلم زد که احتمال داره مامان فرانک رو عمل کنن براش جز ۳۰ قرآن رو خوندم..................... امشبم براشون که حالا فرانک بهم گفته دعا کنم براشون ۱۰۰صلوات و ۱۰ آیه الکرسی میخونم............. اینا رو گفتم که همه اونایی که میان وبلاگم برای مامان فرانک یه دعای حسابی بکنن که اجرش هم برای خودشون هم برای سلامتی اون بنده خدا بره............ بازم ازتون ممنونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:0 توسط همیشه عاشق |
|
|
دیگر ستاره ای در آسمان عاشقی نمی درخشد و آبی عشق حتی در دور دست ها پیدا نیست شاید برای لمس حضور عشق باید از حصار شب گذشت دیشب باز به مهمانی غم رفته بودم من بودم وعشق و یاد و اشک کسی مرثیه می خواند و سیلی از چشمانم روان بود آن قدر گریستم که دل شب هم شکست شب تمام نیاز من است براستی اگر شب نبود، در آغوش چه کسی می خفتم؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:15 توسط همیشه عاشق |
|
|
اگه تو یه ذره با من بودی همین امشب میومدم خاستگاریت و با رضایت کامل خانوادت تو رو واسه خودم برای همیشه چون دو ستون که هیچ چیز جز نیروی خداوند نابودمان نمیکرد............... فرانکم حال که تو مرا برای سال های بعد میخواهی میتوانستی به گونه ای رفتار کنی که هیچ چیز عشقمان را دچار دو گانگی و سر در گمی نمیکرد............. کاش همچون پیامبری عشقت را راهنمایی میکردی و به سوی هدفت پیش میبردی........... همواره میتوانی این راه را باز گردی و نگذار که دیر شود چون هرچه دیر شود راه دشوار تری در پیش خواهد بود............... آری در راه عشق هنوز وارد نشدی پس سعی کن بیشتر بیاندیشی شبت خوش شاید فردا نتونم بنویسم پس نگرانم نباش |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:29 توسط همیشه عاشق |
|
|
ميدوني وقتي به اينكه باید اینجوری زمان رو سر کنیم و اینکه افکارم با این پر شده تو که امروز منو اینجور و فقط با یه قول و عهد که معلوم نیست به جا بیاد یا نه فکر میکنم چطور میشم؟ وقتي اينكه ميبينم ديگه همه چي داره تموم ميشه نميدونم چي بگم بهت قديم چقدر خواستگارها رو مسخره ميكردي و با هم ميخنديديم.... ولي حالا دختر كوچولوم حالش بد هست و من فقط دارم نگاش ميكنم حتي ديگه نميتونم بيام نزديك و آرومت كنم الان دارم با چشمهاي گريون فقط نگاه ميكنم حرفي هم بنظرم نميرسه بگم
لعنت به اين رسم و سنت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:24 توسط همیشه عاشق |
|
|
یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او این را نمی داند نگاهش می کنم شاید از نگاه من بفهمد که دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:18 توسط همیشه عاشق |
|
|
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:16 توسط همیشه عاشق |
|
|
فقط میخوام باهات حرف بزنم .نمیدونم از چی بگم.از روزایی که توی تنهایی چقدر بهم سخت میگذره از لحظه هایی که فقط منتظر نشونی خبری ازتو هستم از امیدی که هنوز تو دلم هست اینکه یه روز دوباره میبینمت. کاش میتونستم یه مدت برم یه جایی که هیچ کی کنارم نباشه میخوام فکر کنم.میخوام داد بزنم.میخوام تمام غصه هام رو گریه کنم میخوام تنها باشم.کاش ناکجا آبادی بود که میرفتم برا خودم زندگی کنم جایی که هیچ کی خبر نداشت ازم شاید دیگه به زندگی عادی بر نمیگشتم چند ماه دیگه بگذره همین کارومیکنم.به سرم زده برم یه جای دور.شاید یه روستا اطراف شهرکرد جایی که اونقدر دنج هست که شاید توی زمستون حتی به مدت 5 ماه جاده بسته باشه نشه از اونجا خارج شد وقتی میخوام با خاطراتم زندگی کنم بهتره از این شهر دور باشم
شاید بگی این بچه بازیا چیه ایمان تو از یه خانواده محترمی و این کارا چه معنا داره خانواده ای که حرف اول و آخر توش منطقه ولی به خدا دیگه چاره ای ندارم ، انتظار های بی جایی که از تو دارم و یا بگم داشتم رو به خاطر یه چیزایی که به نظر من بی ارزشن زیر پا میذاری نه معذرت دارم اشتباه میکنم نباید تفکر و افکارم رو بر تو تحمیل کنم چون نظر من تویه راه عشق باید از هیچی نترسی و این به نظر تو و خیلی از آدما شاید همه جز من غلط باشه و بی منطق باشه بیخیال امشب بار دومی هست که دارم برات مینویسم تویه دفتری که اسمش رو نمیدونم چی بذارم مینویسم ولی اونجا چیزایی مینویسم که تو هیچ وقت درکشون نمیکنی پس همین چرت و پرت های همین جا برات اگه قابل درک هست قبول کن چون عشق و راه های عشق رو شاید تو بهتر بفهمی و درک کنی و دیوانگی ایمان برات زیاد مهم نباشه بابا داره صدا میکنه بیا شام و مجبورم برم لااقل سر میز شام بشینم که حرفی نشنوم از دیروز تا حالا کارم سخت تر از قبل شده و کم خوردن ها شده تبدیل به بی اشتهایی که اصلا میل ندارم و نوشتنا شده چند برابر و گریه های یه پسره مغرور شده آسون ترین کارش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:52 توسط همیشه عاشق |
|
|
سرگذشت کسی که
هیچکس نبود .... و همیشه . . . گریه میکرد . . بی مجال اندیشه به بغض های خود .. تاوان خیانت کودکانه ام بعد سالها دلدادگی دوری ابدی ام شد به قیمت .................. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
سلام واقعا نمیدونم چی بنویسم فقط امروز خیلی سخت و بد برام گذشت که دیگه طاقتم سر اومد
انگار عوض اینکه تو به خودت بیای من به خودم اومدم........ چقدر بده که............ هیچی بیخیال امیدوارم تو فقط شاد و خوش باشی............. سخترین روزه ۲۲ رو امروز گذروندم تمام ۲۲ های من بهترین ها بودن و برام خاطرات شیرنی رو میساختن که ۲۲ شده بود عدد شانس من ولی ۲۲ امروز شد یکی از نحس ترین ۲۲ های عمرم و دیگه نمیتونم بگم عدد شانس............... بیخیال
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي برميگرده و نگاهت ميکنه،بدون براش مهمي. اگه يکي رو ديدي که وقتي داري ميفتي برميگرده و با عجله مياد به سمتت، بدون براش عزيزي. اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي خندي برميگرده و نگاهت ميکنه،بدون واسش قشنگي. اگه يکي رو ديدي که وقتي داري گريه ميکني برميگرده و مياد باهات اشک مي ريزه، بدون دوست داره. اگه يکي رو ديدي که وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني، ترکت ميکنه، بدون عاشقته.
دكتر علي شريعتي عشق هم عشق حسين |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند . براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام يک جوان مرده يافتم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:4 توسط همیشه عاشق |
|
|
نمیدونم چی بنویسم........یعنی این ندونستن چی بنویسم شده یه عادت ولی امشب واقعا نمیدونم چی بنویسم........... امروز عصر یه حرفهایی زده شد که شاید برای عشق مفید باشه......... امروز تصمیم گرفتیم تا خودمون رو به دست زمان بسپاریم تا ببینیم سرنوشتمون رو زمان چه جور میسازه......... تا حالا خودمون داشتیم سر نوشتمون رو میساختیم ولی حالا شده زمان سازنده ی سر نوشتمون ........... خودمون نتونستیم.......... قرار شد که زمانی هم دیگه رو دریافتیم و پیدا کردیم بیایم جلو........... زمانی بیایم جلو که حاضر باشیم واسه طرفمون سخت ترین توهین ها سخت ترین زجر ها و سخت ترین نا ملایمت های زمان رو تحمل کنیم............. چون الآن بیشتر از اون که به فکر طرف مقابلمون باشیم خودخواهی رو پیشه کردیم........... امیدوارم اون روز خیلی سریع تر برسه................. جالبه نوشته هایی که اینجا مینویسم با نوشته هایی که مینویسم روی کاغذ و تویه کمدم نگه میدارم زمین تا آسمون فرق داره.................. دیشب تویه کتابخونه نشسته بودم و علی سر کلاس بود داشتم مدار میخوندم بعد یه دفعه تصمیم گرفتم بنویسم................. خیلی به قول معروف از نوشته های دیشبم حال کردم ولی امشب.............. قرار گذاشتم بعد از اینکه تا یه مدتی هیچ رابطه ای بینمون نیست و تنها جایی که میای اینجاست فقط از حالم و دل نوشته های خوبم بنویسم و اونایی که ناراحتت میکنن ننویسم............... کاشکی....................... کاشکی هیچی..................... کاشکی و اگر ها هیچ وقت واسه عشق مناسب نیست شاید یه خیری توش هست........................ شعر های عاشقانه داستان های عاشقانه زیبایی های عاشقانه خواب های عاشقانه سختی های عاشقانه طعام های عاشقانه ناسزاهای عاشقانه همه را دوست دارم چون عاشقم دوست ندارم عشقمون مثل عشق های کتاب ها باشه دوست دارم عشقمون خودش یه کتاب باشه کتابی که آخرش خیلی زیباست و مخاطبش رو از وی ذوق به گریه در آورد ولی از روی زیبایی عشق................ امشب به زمان هایی فکر میکنم که شاید فکری بیش نباشد........... مثل همیشه تویه رویاهای خیسم میچرخم و به تنهایی رویایی زیبا میسازم ولی امیدوارم اینبار دیگر رویاییم خیس نباشد و از قالب یه رویا به واقعیت تبدیل شود..............
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
انتظار های طولانی
سردی هوا سردی زمونه کمرنگ شدن عشق تاریکی روزها گذشت سریع عمر برنامه های بی هدف خدایا چرا اینجور شده یه کتابی خونده بودم که توش در مورد جادوگر های سالهای خیلی دور توش نوشته شده بود البته به جادو و این حرفا هیچ اعتقادی ندارم ولی چون در مورد تاریخ یه کشور بود و تخیلات نویسنده توش دخیل بود به یه نتایجی رسیدم توش نوشته بود که جادوگرا برای درک آینده کاری میکردن که زمان خیلی سریع بگذره یه بار یه جادوگر این کار رو میکنه ولی پادزهر این جادوش رو فراموش میکنه بنویسه و این جادو گر میمیره و این گذر سریع عمر باقی میمونه تویه این گذر سریع خیلی چیزا از بین میره و یا کم رنگ میشه که یکیشون عشقه انگاری خانمی اومده کارم داره بقیه نوشته هام بمونه واسه بعد موفق باشین تا بعد یا حق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:45 توسط همیشه عاشق |
|
|
سر کلاس درس معلم پرسيد:هي بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟ هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟ لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟ دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:31 توسط همیشه عاشق |
|
|
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب
انجام نشد
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت
او را به جهنم فرستاد.در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس
به آنجا برسد می تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند . . . چند روز بعد شیطان با خشم به
دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: " این کار شما تروریسم خالص است!"
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟شیطان که از خشم قرمز شده بود
گفت:
آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته و
به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم
گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. جهنم جای این کارها نیست!
لطفا ً این مَرد را پس بگیرید
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی
خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:21 توسط همیشه عاشق |
|
|
وقتی تو نيستی
نه هستهای ما چونان که بايدند نه بايدهای ما مثل هميشه ، آخر حرفم را و حرف آخرم را با بغض فرو می خورم عمريست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخيره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقويم روزی به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزی شبيه ديروز روزی شبيه فردا روزی شبيه همين روزهای ماست اما کسی چه می داند شايد امروز نيز روز مبادا باشد وقتی تو نيستی نه هستهای ما چونان که بايدند نه بايدهای ما هر روز بی تو روز مباداست ! زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست ... ساعت بعد "حساب" داریم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:19 توسط همیشه عاشق |
|
|
چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:17 توسط همیشه عاشق |
|
|
کوچه خالي کوچه غمگين کوچه سوت و کوره بي تو... رنگ خوش بختي عزيزم ديگه از من دوره بي تو... مه گرفته کوچه هارو اما سايه تو پيداست... ميشنوم صداي شبرو ميگه اونکه رفته اينجاست... تو با شب رفتي و باشب مياي از ديار غربت... توي قلب من ميموني پر غرورو پر نجابت... حالا دست من تنها شعر دستاتو مي خونه... حس خوب با تو بودن تو رگاي من مي مونه...
اون که واسش جون ميدادم/ بريد ازم ساده و مفت/ اما دل عاشق من/ پشت سرش هيچي نگفت/ نامه هارو آتيش زد و/ خاطره هامونو سوزوند/ اشک چشامو درآورد/ بغض گلومو ترکوند/ اون که واسش جون ميدادم/ عشقمو دست کم گرفت/ رفت و تمام خودشو/ با رفتنش ازم گرفت/ رفت و شکسته شد دلم/ عشقو به ديگري سپرد/ حتي براي دلخوشيم/ عکسمو با خودش نبرد/ اون که واسش جون ميدادم/ جاش توي خونه خاليه/ رفته ولي حس ميکنم/ هنوز همين حواليه/ بو ميکشم ياس تنش/ هنوز تو کوچه جاريه/ هنوز هواي چشم من/ از نفساش بهاريه/ اون که واسش جون ميدادم/ نفس نفس بهونمه/ خورشيد رو زمينمه/ ماه تو آسمونمه/ اون نميخواست دل بخره/ من دلو ارزون ميدادم/ رفت و منو تنها گذاشت/ اون که واسش جون ميدادم/ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:14 توسط همیشه عاشق |
|
|
زمستان بود هوا سرد و برفی من و دخترک سوار بر موتور توی جاده دراز زندگی با سرعت داشتیم به سوی خوشبختی می رفتیم . دخترک خیلی سختی کشیده بود همیشه آرزوش بود توی آغوش گرم محبت و آرامش کامل پیش من باشه توی راه فکرم مشغول بود اصلا توجهی به جاده و سردی هوا نداشتم طوفان سرد و برفی شدیدی جاده رو فرا گرفته بود توی دلم ترس وحشتناکی داشتم همش به این فکر می کردم که شاید عذاب الهی باشه شاید خدا می خواد چیزی رو به من بفهمونه من اصلا سردم نبود چون دخترک منو توی آغوش گرم خودش گرفته بود تا سردم نشه مدتها بود که داشتیم می رفتیم و طوفان سردتر و شدید تر می شد دخترک همش تحمل می کرد و امید وار بود هر چه زودتر به شهر گرم خوشبختی ها می رسیم و تا ابد اونجا می مونیم توی شهر خوشبختی ها آدمهای بد هیچ جایی ندارن توی این شهر نه میشه دروغ گفت و نه میشه چیزی را کتمان کرد من بدی هایی در حق دخترک کرده بودم و اون هیچ اطلاعی از این نداشت اونجا بود که همه چی رو می شد و دخترک غصه می خورد من اصلا دوست نداشتم غصه خوردن دخترک را ببینم . فکری به ذهنم اومد تصمیم گرفتم اشتباهم را هر طوری هست جبران کنم نیاز به زمان داشتم من مسیر را عوض کردم و پیچیدم به یه جاده فرعی که بیراهه ای بیش نبود دخترک از من پرسید که چرا مسیر را عوض کردم در جواب بهش گفتم این راه نزدیکتره از روی اعتمادی که به من داشت چیزی نگفت و با گرمای وجودش منو گرم می کرد مدت زیادی بود که توی بیراهه داشتیم می رفتیم هنوز جراتشو پیدا نکرده بودم که به دخترک بگم اشتباهاتی داشته ام سردی هوا دخترک را زجر می داد ولی پیش من امید وار بود و تحمل می کرد هر بار که از من می پرسید چرا نمی رسیم من دروغی سر هم می کردم و بهش می گفتم . هوا داشت تاریک می شد و من همش توی دلم کلنجار می رفتم هیچ فکری به ذهنم خطور نمکی کرد که چطور بهش بگم چون دخترک از شنیدن حرفهام ناراحت می شد و من تحمل دیدن ناراحتی اونو نداشتم... زمان زیادی از آخرین حرف زدن دخترک که به من گفت (گلم کی می رسیم ) گذشته بود دخترک ساکت بود و چیزی نمی گفت انقار فهمیده بود دارم بهش دروغ می گم انقار فهمیده بود راهی که داریم می ریم بیراهه ای است کم کم داشت صبح می شد منم دیگه خسته شده بودم تصمیم گرفتم هر طوری که شده همه چی رو به دخترک بگم و ازش طلب بخشش کنم تو همین فکر ها بودم که احساس کردم داره سردم میشه دستم را گذاشتم روی دست دخترک که محکم روی سینه من گره زده بود تا سردم نشه دیدم که مثل یک تیکه یخ شده فوری نگه داشتم دخترک دیگه تکون نمی خورد . نفسی نداشت سرمو گذاشتم روی سینه اش تا صدای قلبشو بشنوم ولی صدایی نبود باورم نمی شد ... قلب کوچیک دخترک یخ زده بود حدسم درست بود اون فهمیده بود که دارم بهش دروغ میگم با خودش فکر کرده بود که همسفر خوبی براش نیستم نا امید و ضعیف شده بود . اشک از چشام سرازیر شد و فریاد زدم خدا رو خاستم می خاستم کمکم کنه می خاستم دخترکو به من بر گردونه ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ظاهرا خدا هم اون دور بر نبود . دخترک را به آغوشم کشیدم محکم تو آغوشم فشردمش تا گرمای بدنم گرمش کنه ولی فایده ای نداشت دخترک دیگه تندیس یخی بیش نبود حالا من موندم سرمای زمستان و راهی بی هدف ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:55 توسط همیشه عاشق |
|
|
این من و تو حاصل تفریق ماست پس تو هم با من بیا تا ما شویم حاصل جمع تمام قطره ها می شود دریا بیا دریا شویم
هیچ عشقی برتر و بالاتر از عشق به خدا نیست
( برنارد شاو )
عشق یک تنفس آسمانی از هوای بهشت است
( ویکتور هوگو )
هرگز گمان نکنید که زمام عشق به دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند زمام شما را به دست خواهد گرفت و شما را هدایت خواهد کرد.
من در شگفتم از شما که عشق هاتان دیوانگی کوتاه و ازدواج شما حماقتی طولانی است
( نیچه )
ناداری بلاست و از آن بدتر بیماری تن و از بیماری تن دشوارتر بیماری دل است
( پیامبر اعظم ص )
چه سخت است زندگی هنگامی که مه احساس کنیم در زیر آسمان کسی نیست که ما را دوست داشته باشد
( لرد آوریبوری )
عشق شهپری است که خداوند به انسان داده تا با آن به سوی خدا پرواز کند
( میکل آنژ)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:48 توسط همیشه عاشق |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:32 توسط همیشه عاشق |
|
|
شبهايی هستند که نوشته نمیشوند، زيسته میشوند
اوایل دلم هوس چیزهای زیادی داشت. گاهی هندوانه، گاهی ماستوخیار گاهی هم از فرط شکمسیری و دهن درهگی یک ویلای بزرگ لب آب با یک ساحل آرام و مردهای نهچندان قلچماق. گاهی دلم میرفت که سبک ببافم خودم را پرت شوم میانهی دنیایی دیگر. گاهی دیگر هم اصلن نه. دلم همین دنیای خیلی خیلی معمولی را میخواست که ارزش طاق زدن با هیچچیز دیگری را هم ندارد. تکان میدهی مهرهها را. کمک و بیشش میکنی. نگاهم میکنی. من خم میشوم. نگاهت میلغزد. چای میخورم. دوباره میاندازی. دور ِ اتاق را میپایم. لممیدهی. لیوان را دو دستی میگیرم. ابروهایت را میاندازی بالا اشاره میکنی به میز. لیوان را میگذارم روی میز. سیگار روشن میکنی. می اندازم سکه را. پوک میزنی به سیگار. میافتد روی میز. تق تق تق... میآیی جلو. خم میشوی. نزدیکی. خیلی. موهایم ریخته. پسشان میزنی. نگاهت نمیکنم. نگاهم میکنی. چانهام را میگیری. میخندی. نگاهت میکنم. زمزمه میکنی :«باختی»
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:28 توسط همیشه عاشق |
|
|
این روزها بالا و پایین میکنم زندگی را؛ شاید که در این آمدنها و رفتنها ثانیهای بایستم روی نقطهی ثقل و تعادل مزهمزه کنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:10 توسط همیشه عاشق |
|
|
وقتی کسی که دوستش داریم میمیرد٬ دیگر هیچوقت نمیبینیمش و سخت دلتنگش میشویم. کاش همیشه فقط دلتنگ کسی بشویم که زنده است و فقط ما دیگر هیچوقت نمیبینیمش. رهایم کن میان ابرها رهایم کن کسی نشسته است میان چشمهایم دعای باران میخواند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط همیشه عاشق |
|
|
یادمون باشه هیچ کس رو امیدوار نکنیم بعد یک دفعه رهاش کنیم چون خرد می شه می شکنه آهسته میمیره یادومون باشه که قلبمونو همیشه لطیف نگهداریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو که به کسی می دیم عمل کنیم یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نزاریم چون ممکنه زیاد نتونه طاقت بیاره یادمون باشه اگه کسی دوسمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم *** دنیای با تو بودن آغاز زندگیمه اما به پات نشستن از روی سادگیمه چشام اگه یه روزی نخواد تو رو ببینه بهتره تا قیامت به انتظار بشینه آتیش نزن به جونم خودت به پاش می سوزی یادت باشه عزیزم دوسم داشتی یه روزی *** آن روز که گذشت نمی آید باز فردا طلوع می کند حتی اگر ما نباشیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 21:1 توسط همیشه عاشق |
|
|
واسه من مثه یه خوابه دیدنه تو لحظه هام پر شده از دوست داشتنه تو میشه با تو عاشقه همیشه باشم با تو هم قصهء این ثانیه باشم بی تو این ترانه ها چه بی قراره بودن و نبودنم فرقی نداره زندگی رو با تو و عشق تو میخوام تو نباشی بی تو من همیشه تنهام میخوام تا ته دنیا با تو باشم دوست دارم تو خواب و رویا با تو باشم توو این شبای خالی از ستاره کاش میشد توو آسمونا با تو باشم خط بکش روی تمام بی کسی هام بی تو از این لحظه ها چیزی نمی خوام من به جز نگاه تو چیزی ندارم بی تو از تمام دنیا در فرارم بی تو این ترانه ها چه بی قراره بودن و نبودنم فرقی نداره زندگی رو با تو و عشق تو میخوام تو نباشی بی تو من همیشه تنهام میخوام تا ته دنیا با تو باشم دوست دارم تو خواب و رویا با تو باشم توو این شبای خالی از ستاره کاش میشد توو آسمونا با تو باشم
می نویسم تا تو بخوانی ... می دانم می دانی چه می خواهم بنویسم... می دانم... ولی باز می نویسم... دلتنگت هستم... بیش از آن که در تخیل هر که بتوانی بیایی... خودت می دانی به چه اندازه...!! فقط می گویم... دلتنگت هستم... برای رسیدن به تو تنها تو می توانی یاریم دهی... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:15 توسط همیشه عاشق |
|
|
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 17:11 توسط همیشه عاشق |
|
|
ای تو بهانه واسه موندن , ای نهایت رسیدن , ای تو خودِ لحظه بودن , تو طلوع صبح خورشید و دمیدن
ای همه خوبی همه پاکی , تو کلامِ آخر من ای تو پر از وسوسه عشق تو شدی تمامی زندگی من اسم تو هر چی که میگم همه تکرار تو حرفای دل من چشم تو هر جا که میرم جاری تو چشمای منتظر من تو رو اون لحظه که دیدم به بهانه هام رسیدم از تو تصویری کشیدم که اونو هیچ جا ندیدم تو رو از نگات شناختم قصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم با تو یک خاطره ساختم ای تو بهانه واسه موندن , ای نهایت رسیدن , ای تو خودِ لحظه بودن , تو طلوع خورشید و دمیدن ای همه خوبی همه پاکی تو کلامِ آخر من ای تو پر از وسوسه عشق تو شدی تمامی زندگی من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:46 توسط همیشه عاشق |
|
زيباترين آهنگ اين آلبوم که نمره مثبت از طرف من گرفت آهنگ انتظار هست
البته همه آلبوم زيبا هست |
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:20 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:59 توسط همیشه عاشق |
|
|
دلم برای تمام دنیا تنگ شده................ یاد اون وقتا بخیر که لااقل تماس تلفنی داشتم و از حالت با خبر بودم الآن ۱ساعت هست که نمیدونم کجایی بعد از یک ساعت میای میگی که اورژانس بودی............ نمیدونم به خدا چی باید بگم............ هیچ چیزی برام نمی سازی که من به این دنیا و به تو امید داشته باشم............ دیشب قول دادی ایمان یه کاری میکنم که هیچ وقت دیگه نگی از هم دور داریم میشیم.......... منم گفتم امیدوارم همین طور باشه..................... اما کارامون داره روز به روز از هم دورمون میکنه.................. خوب امشب شاید اورژانس رفتنت دست خودت نبود ولی ............... هیچی ازت میترسم.............. چون هر وقت هر چی گفتم و نوشتم حتی اون جمله هایی که عشق توش لبریز بود و مفهوم عشق و علاقمو بهت میرسوند علیه خودم استفاده کردی و با منفی نگریت همه چیز رو خراب کردی......... منم که آدمی هستم که سری بهم بر میخوره هر چی هم خودم و کنترل میکنم ولی آخرش میشه یه بحث عجیب که اصلا برای دو تا عاشق یه افت بدی داره این کارا.......... میدونم وبلاگم نمیای این حرفارو مینویسم...................... جالب اینجاست من گفتم خوب بهتره بری استراحت کنی ولی تو تمایل داشتی بمونم بعد رفتی و اومدی گفتی میخوای بخوابی............ جون عزیزترین کست نباید به این کارات شک کنم؟ به هر حال میدونم همین حرف کوچیک شک رو اینقدر بزرگ میکنی و تو سرم میزنی که از عاشق شدنم بیزار میشم..................... نمیدونم مفهوم عشق و دنیای عاشقا چه جوریه؟؟؟؟؟؟ اگه اینجوریه که ما هستیم پس همه ی این داستانا و قصه ها همشون به درد همون نویسنده هاشون میخوره........... چون اینجوری عاشق بودن رو دوست ندارم................... نه میخوام از دستت بدم و نه اینجوری میخوام با هم باشیم..................... حرفی رو که یه سال پیش بهت زدم رو اینجوری بهم دیشب گفتی::: تقریبا ۱ سال پیش گفتمت که آدم کوچیکا عاشق نمیشن اونایی عاشق میشن که بزرگ هستن......... گفتم تو سنت پایینه ولی عاشقی چون بزرگی.............. اما دیشب بهم گفتی آدم کوچیک ها هم عاشق میشن و من همین عشق آدم کوچیک ها رو دوست دارم ................... به نظر من بیشترین و بزرگترین کوتاهی رو تو داری میکنی.......... مامان و بابات باید غیرت و تعصب رو انجام بدن و من هم اگه جای اونا بودم همین کار رو میکردم و ۱۰۰ برابر بیشتر.................. اما این وسط تو همه چیز رو راحت و آماده میخوای و قصد هیچ حرکتی رو نداری........ ازت انتظارای بزرگ نمیره ولی اینکه در مورد من حرف بزنی فکر نمیکنم کاره بزرگی باشه............ شاید و حتما این حرفام غلطه چون دارم تو رو با شرایط خودم میسنجم ولی ازت یه انتظارایی میره که متاسفانه در قبال عشقت هیچ وقت انجام ندادی.......... فکر میکنم تو بعد از گفتن ماجرامون به مامانت همه چیزو تمام کردی تا وقتش برسه.......... تویه خونیه ما هم سخت گیری ها و مثل هر خونه ی ایرانی تعصبات و ارزش های زیادی هست که شاید از خونه شما هم سخت تر باشه نمیگم بیشتر ولی کمترم نیست............. ولی همیشه در مورد تو حرف میزنم تا از نظر روانی تا وقتی که قضیه ما جدی شد درک تو قبول کردن تو بینشون خیلی راحت باشه............ حالا قبول کردن تو بین ما زیاد مشکل نیست ولی من برای خانواده تو خیلی قبول کردنم سخته........ چون من یه بچه شهرستانی از یه استانی که آوازش همه جا پیچیده و خیلی چیزای دیگه که قبول کردن من بین خانوادت براشون سخته............. به هر حال من که اینقدر بیخیال شدم که انگار هیچ وقت بهت نمیرسم.......... چون تو اینو ازم خواستی و بهم یاد دادی............... علنی نگفتی ولی با کارات و با حرفات فهموندی بهم................. نمیدونم به خدا دیگه چه کار کنم فقط ...............هیچی شبه همتون بخیر سالم و سلامت باشین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:58 توسط همیشه عاشق |
|
|
فقط یک فانوس برایم باقی مانده
و باید تا آخر عمر با آن سر کنم ولی شعله آن می رقصد و آخرین غزل های عمر خود را می خواند وه ! که چه شیرین می خواند کمی جلوتر می روم انگار سایه ای مرا تعقیب می کند بی صدا ، فقط می آید کمی جلوتر خسته از تکاپو و رقص آخرین غزل خوانده می شود وه ! که چه شیرین خوانده می شود و من تنهای تنها می شوم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:38 توسط همیشه عاشق |
|
|
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد صوفی مجلس که دی جام و قدح میشکست باز به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:42 توسط همیشه عاشق |
|
|
امشب غریبانه کوچه را گذشتم.فردا شهر غریبی را سفر...... امروز تاریکتر از شب فردا را نمیدانم! دیروز را مانده ام. امروز نیامده.فردا..... تمام نوشته هایم خط خط قدم هایست که ناتوان به سویت شتابزده می ایند. ولی بی فایده از ندیدن تو کوچه را بر میگردند.به امید فردایی که نمیدانم..... صدای برگشتنم زمزمه کوچه میشود.دوباره سه باره و چند باری شنیده میشود ولی دیده نه......! پژواک انتظار بود وبس!انتظاری ترسناک تر از تنهایی شبهای بی شبگردی که کابوسم میشدند. دیگر تمام شد! سکوتی ممتد انتهای کوچه فریادم میزند که بیا!!! من میروم! ولی کوچه بی پایان است! غرق در بینهایت کوچه..... دیگر خودم را نمی یابم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:40 توسط همیشه عاشق |
|
|
عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است
در تصویر اول پرنده زخمی روی زمین افتاده و منتظر جفت خود می باشد
![]() در تصویر دوم پرنده برای جفت خود غذا می آورد
![]() در تصویر سوم پرنده مجددا برای جفت خود غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد
![]() در تصویر چهارم لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند
![]() در تصویر پنجم کنار جنازه جفتش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:26 توسط همیشه عاشق |
|
|
چه زیباست که لحظات شب به انتظار نوازش خورشید بیدارند، و درخت در خواب زمستانیش، جوانه می بیند، و آسمان با خنده ی صبح، شبنم را به زمین هدیه می کند. چه زیباست که عشق از کلمات لبریز می شود. آهسته گام بردار، صمیمیت ما به روی بال شاپرک ها جاریست. بستر رویاها از جنس ابریشم نرم احساس است. در رد پای بودنت، گل های ایمان و اعتماد رویید. اعتراف می کنم که: "عشق ناموس زندگیست" وشیدایی من نه در کلام، که ریشه در پرتوهای روشن خورشید دارد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:43 توسط همیشه عاشق |
|
|
کیه که آخر دیوونگیه واسه چشات
کیه جز من که می میره واسه زنگ خنده هات کی برات قصه میگه شبا که خوابت نمیره کیه پا به پات میاد وقتی که بارون میگیره اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو میافتم هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره هنوزم میگم خدایا کاش که بر گرده دوباره |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:41 توسط همیشه عاشق |
|
|
دلم خیلی گرفته فقط همین.........
گر خواهي در شبي عاشق شوي
سوي من آي تا در مان شوي
عشق درد است هيچ گاه عاشق مشو
گر شدی عاشق ولی مجنون مشو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:38 توسط همیشه عاشق |
|
|
پروردگارا از عشق امروزمان چيزي براي فردايمان باقي بگذار....به اندازه يك نگاه...به اندازه يك لبخند....تا به ياد داشته باشيم كه روزي عاشق هم بوديم
گویند کسان بهشت با حور خوش استمن میگویم که آب انگور خوش استاین نقد بگیر و دست از آن نسیه بدارکآواز دهل شنیدن از دور خوش استمن بنده عاصی ام رضای تو کجاستتاریک دلم نور و ضیای تو کجاستاز منزل تو تا .... یک نفس است
....................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:35 توسط همیشه عاشق |
|
|
مهم نبوده سوختنم، دور از تو پرپر زدنم، مهم تو بودی عشق من، نه قصه شكستنم، به افتخار عشق تو میگم كه بازنده منم...
ايستگاههای متروک ...
چمباتمه می زنم کنار تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:31 توسط همیشه عاشق |
|
|
خواستم تنهایی رو معنی کنم
اولین کاری که کردم به خودم نگاه کردم
و به دور و برم
خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دریا دیدم
فهمیدم تنهایی یعنی
خودت باشی و خدایت
خودت باشی و دل شکسته ات
خوت باشی و یک دنیا حسرت
خودت باشی و اشکهای پشیمانی ات
الآن ۳-۴ روزه شهر ما که خيلي کم بارون ميباره يه سره بارون مياد که به قول معروف کم سابقه هست انگاري خدا اين بارون رو واسه دل من واسه اين شهر فرستاده و از دل من خبر داره آخه دل من واقعا چند روزه عجيب گرفته از رفتار هايي که با هام ميشه از نوع حرف هايي که بهم زده ميشه از همه چيز.......... صبح از خونه تا دانشگاه پياده ميرم که ۱ساعتي طول ميکشه از اون طرف از دانشگاه تا خونه پياده ميام زير بارون يه حس و حال خوبي داره حس ميکنم آسمونم داره با من حرف ميزنه و از درد و دل من اشکش سرازير شده
حسش به اينه که هواي سرد و بارون شديد که خيابون هاي اين شهر نسبتا شلوغ خلوته تنهاي تنها پياده قدم بزني............ نميدونم ........................
راستي امروز سالگرد آشناييم با فرانک هست. اين روز رو بهش تبريک ميگم و بابت بي ادبي و بدي هايي که در حقش کردم تويه اين ۱سالي که گذشت منو مثل هميشه ببخشه و به خاطر اون خوبي هايي که کرده در حقم از خدا بخواد که زيباترين ها رو نصيبش کنه فرانک جان به خودت بيا رسم دنياي عاشقا اينايي که سر من مياد نيست.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:46 توسط همیشه عاشق |
|
|
چرا سهراب سپهری گفت تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ شاید آن روز سهراب که نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر دردگل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست !!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:25 توسط همیشه عاشق |
|
|
دستام در مقابلت بسته هست يا اينجور بگم دستم به هيچ جايي بند نيست همه چيز به دست تو بسته شده چرا دنيا بايد اينجوري بسازه داستان منو چرا تو کمک نميکني که اينجور نباشه چرا چرا چرا |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:22 توسط همیشه عاشق |
|
|
مرگ
چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند. آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... . مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد. اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:13 توسط همیشه عاشق |
|
|
گفتی میایی . نیومدی ... نیومدی
عزیز من خیلی بدی ... خیلی بدی شکستنو خوب بلدی شنیدم. عکس منو اتیش زدی گفتی نرو ... نرفتمو دل به کسی نبستمو... چه کاری دادی دستمو نباشی . کی است بگیره دستمو... قول دادی تنهام نزاری .. گفته بودی که همدمی .. گفته بودی که همدمی ..
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:11 توسط همیشه عاشق |
|
|
آهنگ زيبا از ابي و کامران و هومن به اسم مگه فرشته هم بده اين چند روزه حسابي طرفدار پيدا کرده البته هنوز شادمهر با آهنگ تقديرش تو دل من يه جاي مخصوص داره
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:3 توسط همیشه عاشق |
|
|
وقتی به یه قلب سرد محبت می کنی به جای اینکه گرم بشه منجمد می شه جالبه نه؟
وقتی یکی رو دوست داری به جای اینکه دوست داشته باشه ازت متنفره جالبه نه؟ وقتی قلبتو تقدیم می کنی به یکی به جای اینکه ازش نگه داری کنه اونو زیر پاهاش له می کنه جالبه نه؟ وقتی همیشه به یاد یکی هستی به جای اینکه اونم به یادت باشه فراموشت می کنه جالبه نه؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 13:30 توسط همیشه عاشق |
|
|
سرمای زمستون با وجود من شده برابر تو تلاطم این دنیا شده ام بی یار و یاور پس کجایی ای مسافر با کوله بار عشقت منو تنها نمیذاری تو یه این دنیای بی مهر شده ام برای تو جز یه سرگرمیه تو خالی پس چرا اینجا نشستم بی یار و یاور قاعده ی بازی دنیای بی محبت کرد منو از تو دورتر و دورتر پس کجایی ای مسافر چرا نیستی هم زبونم چرا من همیشگی ام با حرف های نگفتم نمیدونی معنای شعر منو تو هیچ وقت چه کنم سرنوشت اینو رقم زد که نفهمی معنای عشقو شعر من نه قافیه داره نه آهنگ ولی توش یه دنیا عشقه که بازم نمیشه درک کرد خودت که میدونی این دنیا مثل اون دنیاست ولی اون دنیا رو میشه با دستامون حس کرد اما این دنیا شده چندتا حرفه درهم میگی عشق،محبت،دوستی کجایه ایمان؟ میگم چیزی ندارم واسه گفتم شده کارم بهونه نه معذرت شده کارمون بهونه نمیدونم مگه عاشق هم نیستیم؟ اگه عاشق همیم این که رسم دنیای عاشقا نیست تویه دنیای عاشقا هیچی ملاک نیست بعضیا عشق و با چیزه دیگه اشتباه میگیرن دوست من زندگی پیچ و خمش بیشتر از ایناست میدونم به شعر من میخندی میگی مثل حرفاش هرکدوم از یه وره یه بار این ور یه بار اون ور ولی کلا بدون که تنهاترین کسم تو دنیا توای همیشه عاشقتم راستی یادم اومد که بگم فرانک جان بهت گفته بودم یه روزی خرابت میکنم ، یادت اومد؟ خرابت میکنم از عشق چنان عاشقت میکنم که اون لحظه ای که گفتم همون لحظه مرگ من آسمون و زمین به حالت گریه کنن ولی در عین حال احساس غرور کنی وای شعرم شد نثر معذرت فردا کلاس دارم برم بخوابم شاید امشب خواب با تو بودن رو ببینم دوستت دارم فرانکم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 19:58 توسط همیشه عاشق |
|
|
باز هم هنگام غروب به دریا رفتم و به دست های بی عاطفه ی شب
که سردی را بر دل آسمان می کشید, نگاه کردم. رقص انوار در گوشه ای از آسمان و ظلمات مطلق در گوشه ای دیگر. لیک من فقط به ظلمات آن می نگرم. آه ...! حتی گوشه ی افکارم هم پر از ظلمات شده. زندگی...! دیگر نمی مانم. نمی خواهم دست شب بر زندگی من بیش تر از این کشیده شود. می روم... می روم... جای دیگر هم هست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:16 توسط همیشه عاشق |
|
|
در کوچه های عشق تنها می روم دست گرم تو ز دستانم رهاست آوای صداهایت نمی خواند * من به تنهایی این کوچه ی تار دل بستم چاره اندیشیدم یادم آمد شعر یک شاعر بی نام و بی آوازه: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن خیره شدم چشم به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم باز به افکار خودم می گردم من همینجام, همینجا هم من خواهم ماند تا که مویم رنگ ابر پاک آسمانی شود, بر تو و پیمان تو ای دوست من خواهم ماند
چه بیایی چه نیایی تا ابد خواهم ماند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:14 توسط همیشه عاشق |
|
|
عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا عشق نخستین سبب وجود انسانیست . وونارگ عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . ارد بزرگ عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد . شکسپیر عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی . شانفور عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست . کوستین عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند . جبران خلیل جبران عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است . مادام دوژیرادرن عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است . زابوتن عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است . ژرژسان عشق معجزه ایست . امیل زولا عشق شیرینی زندگیست . مارسل تینر عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند . سنت بوو عشق یکنوع تب و حرارت شدید است . استاندال عشق گل کمیابی است . آندره توریه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:12 توسط همیشه عاشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:50 توسط همیشه عاشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
روزشمار عشق حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8 دل نوشته های عاشق کویری قصه های عشق راه خوشبختی آهنگ |
|
RSS
|