تبليغاتX
عشق کویری(عشق زیباست)...................
دیوانه ی عاشق

امشب علاوه بر خودمون به فکر دیگران هم باشیم

هوای مارو داشته باشین و برامون دعا کنین

 

یا علی کمکمون کن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:46  توسط همیشه عاشق | 

از لاله زار که میگذرم ....زخمی تر از ترانه ام ....تشنه محکومیت یه حکم

عاشقانه ام


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:39  توسط همیشه عاشق | 
 

همه چیز به خاطر دیگران- هیچ چیز بخاطر خودم-ممکن است پر شکوه نباشم.

 

تقدیم به انسان هایی که دنیا را زیباتر ساخته اند تنها به خاطر حضورشان در این جهان.

 

آیا تا کنون پرواز غازها را برفراز آسمان مشاهده کرده ای؟ اگر با دقت به پرواز دسته جمعی غازها بنگرید متوجه مطلب تعمق برانگیزی میشوید.هنگامی غازی بیمار میشود و یا گلوله ای به او اصابت می کند و از مسیر به پایین سقوط می کند، دو غاز دیگر به همراه او پایین می روند و او را همراهی می کنند تا کمک و حمایتش کنند. آنها با غاز سقوط کرده و می مانند تا دوباره پرواز کند یا بمیرد و در آن زمان است که دوباره تنهایی شروع به پرواز کرده و یا به گروه دیگری می پیونند تا گروه خودشان را دریابند.براستی ما انسان ها که خود را با شعورترین و فهمیم ترین موجودات این کره خاکی می دانیم تا چه اندازه با چنین احساس هایی در قلبمان زندگی می کنیم و مانند غازها در کنار هم و برای هم می مانیم؟

ما نباید از وابستگی به دیگران ترس داشته باشیم . همه ما به نوعی به هم نیازمندیم .هرچند وانمود کنیم به توجه دیگران و عشق آن ها اهمیت نمی دهیم.

بیایید باور کنیم در این دنیای مادی و فرسایشگر که کسی به کسی رحم نمی کند تنها عشق به همنوعان است که میتواند به یاریمان بیاید و زندگی جاوید را زنده ماندن در قلب دیگران را بدانیم که زندگی خیلی ها به مانند مادر تو را زاده بعد از مرگش آغاز می گردد.

حق داریم باور کنیم که دنیا به آخر رسیده است هنگامی که هیچ قدمی در جهت مرحم بخشیدن بر زخم هایمان و التیام دردهایمان بر نمیداریم.

امید دارم تلنگری زده باشم به کسانی که از بروز دادن احساساتشان هراس دارند.  

البته می دونم این عکس هیچ ربطی به موضوع نداشت اما هم جمله ی خوبی داره هم یه کم تنوعه به بزرگی خودتون معذرت...!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:41  توسط همیشه عاشق | 

 

روزی يک کشتی در دريا اسير طوفان شد از تمامی مسافران فقط 2 نفر ماندند که به سختی خود را به جزيره‌ای می‌رساندند. يکی از آن‌ها فردی با ايمان و ديگری بی‌ايمان بود. يک روز بعد از دعاهای زياد، توسط فرد با ايمان- از کنار دريا به طرف کلبه آمدند ناگهان ديدند که کلبه‌شان آتش گرفته. مردی بی‌ايمان گفت: « لعنت به اين شانس که اين همه‌ی نتيجه‌ی دعاهای توست!» مرد با ايمان گفت: « حتماً اين هم حکمتی دارد. نگران باشيم، زيرا خداوند را می‌نگرد»

فردای آن روز يک کشتی به جزيره آمد و آن‌ها را نجات داد.

ناخدای کشتی گفت:‌« ديروز ما دود را ديديم و فکرکرديم حتماً به کمک احتياج داريد و به طرف جزيره آمديم.»

و گاه گذشت زمان ثابت خواهد کرد آنچه را «امروز» فاجعه و مصيبت می‌ناميم لطف و عنايت الهی بوده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:37  توسط همیشه عاشق | 

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط همیشه عاشق | 
از دانه های انار

             

                تسبیحی دور دستت می بافم

   

       تا لحظه ی قنوت

                   

                          روبروی تو باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:32  توسط همیشه عاشق | 

قدر بي علي معنا ندارد

قدر بي نام علي سودا ندارد

قدر با نام علي اينگونه سر شد

قدر با نام علي اينگونه قدر شد

 

 

 

ميگن امشب يه صاحب مخصوص هم داره آقا امام حسين

ميگن امشب هرکي ۳ بار بگه

السلام علي علي ابن الحسين

ثواب ۳ بار زيارت امام حسين نصيبش ميشه

تورو خدا واسه من و فرانکمم دعا کنين

 

تويه عمر آدما مثل اين شبا خيلي کم رخ ميده

بعضي ها ۱سال ، بعضي ها ۱۰ سال ،

بعضي ۷۰ سال ، بعضي ها ۱۰۰ سال

به هر حال دعا يادتون نره

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 22:40  توسط همیشه عاشق | 

یا  صاحب جمعه !

وقتی نوای شورانگیز ندبه درهوای تو میپیچد دل هرعاشقی روانه

جمکران می شود. چه خوب می شد که همگام با تو تا صبح مشغول راز

ونیازشوم و چه خوبترمی شد که حتی برای لحظه ای لیاقت دیدنت را

داشته باشم

 

یا صاحب الزمان ادرکنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:5  توسط همیشه عاشق | 

راه طولانی ای را دویده ام! ‏
در جاده که بودم ، ‏
تنها خیال نگاه تو دلیل دویدن های بی پایان بود.‏
و حالا که رسیدم...‏
حالا که رسیدم باز زبانم ، ‏
از گفتن آن چه تمام راه از ترس فراموشی زمزمه اش کردم ؛ ‏
آن چه کلماتش را با تمام وسواس بالا و پایین کردم ؛
ناتوان است! ‏

راه طولانی ای را دویده ام! ‏
راستی نگفتمت؟‏
آدم های کنار جاده همه از دویدن های بی وقفه ام متحیر بودند!‏
چهره هاشان دیدنی بود.‏
به گمانم از معجزه ی "عشق" بی خبر مانده اند...‏

راه طولانی ای را دویده ام! ‏
مقصدم را کسی حتی گمان هم نمی کرد...‏
مقصد ، تمام دوری ای ست که تو آینه وار در تمامشان حاضری و نیستی! ‏
و من مثل همیشه تجلی این آئینه ها را پاس می دارم... عزیز می دانم.‏

خسته نیستم...‏
نگران نباش! ‏
هذیان هم نمی گویم.‏
این اشک ها هم که می بینی؛ ‏
لبخند های من است که انگار در بازتابشان وا مانده ام!‏
با این همه ،
از تکلم واژه های پیش ساخته معلولم! ‏
می دانم که می بخشی ام.‏
مثل همیشه ‏
با آن لبخند های عمیق مهربان ات‏
لبخند های بی دریغ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:56  توسط همیشه عاشق | 
 

خیالی نیست ! ‏
                   تا نهایت سوختن می سوزیم.‏
                   تا نهایت دویدن می دویم.‏
                   تا نهایت بودن می مانیم.‏
                   تا بی نهایت عشق عاشقیم! ‏

دیگر هراس تعبیر رویای غریب و لبخند تلخ را به دست باد می سپاریم.‏
کاش می دانستی تا درون استخوان هایم چه گونه آزادی را حس می کند! ‏

حالا برخیال ابر می نشینیم و ستاره می چینیم.‏
چه شور استواری! ‏
گمان نمی کنم حتی هراس مرگ هم ویرانش کند! ‏

وقتی تو هستی خیالم از به زنجیر بودن تمام دردها، جمع است.‏
وقتی تو هستی ، هستِ من ، چونان که باید است.‏
مگر نه آن که رضایت چشمانت و باور قلبت نهایت زندگی است؟!‏
وقتی تو هستی دیگر خیالی نیست
                                          تا بی نهایت عشق عاشقیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 23:53  توسط همیشه عاشق | 
چه لحظه ی زیبایی است آنگاه که تو در کنارمی،
چه گرمایی دارد آن دستان مهربانت ...
آن لحظه که در کنارمی احساس می کنم که به تنها آرزوی زندگی ام
رسیده ام...
دلم میخواهد برای همیشه و تا ابد در کنار تو باشم
و با گرمای عشق تو زندگی کنم عزیزم...
حتی یک لحظه نیز طاقت دوری تو را ندارم ای بهترینم...
چه آرامشی دارم آنگاه که سرم را بر روی شانه های مهربان تو میگذارم
و تو نیز مرانوازش میکنی و به من میگویی که دوستم داری....
لحظه ای که در کنار تو هستم ،
لحظه ای است که به اوج عشق می رسم
و با تمام وجود عشق را حس میکنم...

ولی حیف که همه ی این حرف ها برای الان نیست شاید سالهای نچندان دور به این حرف ها رسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:32  توسط همیشه عاشق | 

در بازی دل نگاه من مست تو بود،هر برگ دلم شکسته پا بسته تو بود

من شاه دلم رابه زمین انداختم

 اما چه کنم که تک دل دست تو بود




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:29  توسط همیشه عاشق | 
من تو را به خاطر عشقت و

 

 

                                   عشق پاکت را به خاطر دلم و

 

 

                                                       دلم را برای عشق به تو دوست دارم

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ،
اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ،
اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ،
اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ،
اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ،
اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست ،
پس با تمام وجود فرياد مي زنم :

دوستت دارم

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط همیشه عاشق | 

دلم می خواست همچون کبوتری بودم

 

 

                                        و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم

 

 

                                 و هميشه مهمان تو بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط همیشه عاشق | 

مي گويند يک دقيقه طول ميکشد

 تا کسي رو پيدا کني وبا هاش دوست شوي

 يک ساعت طول ميکشد

تا بهش بگي دوستت دارم

 يک ماه طول ميکشد

 تا بهش عشق بورزي

 يک سال طول ميکشد

 تا دوستش داشته باشي

اما يک عمر طول ميکشد

 تا فراموشش کني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:0  توسط همیشه عاشق | 

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند.

 قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد.

 باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ،

اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ،

 خودش دنيايي است

لحظه نبودن نيستن ها ،

 اگر منت مي نهي بر كلام من ،

 با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه

 به چشمانت هديه مي دهم.

 قابل ناز چشمانت را ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:58  توسط همیشه عاشق | 

بی دل وخسته در این شهرم دلداری نیست

 

                          غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست

 

 

شب به بالین من خسته به غیراز غم دوست

 

 

                           زاشنایان کهن یاروپرستاری نیست

 

یا رب این شهر چه شهری ست؟؟؟...

 

 

                  که صدیوسف دل به کلافی بفروشیم

 

وخریداری نیست

 

 

فکربهبودخودای دل بکن ازجای دگر

 

 

                         کان دراین شهرطبیب دل بیماری نیست.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط همیشه عاشق | 

عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار

عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او

عشق یعنی ماتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق

عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقی با او بخوان

عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:29  توسط همیشه عاشق | 

این كه می پرسی نشان عشق چیست؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا
عشق یعنی مهر بی اما، اگر
عشق یعنی رفتن ِ با پای سر
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او
حرف های دل ، بدون گفتگو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط همیشه عاشق | 
دو عالم دارم ای نامهربان از دولت عشقت

که گاهی می روم از خویش و گاه از خویش می آیم


چاره ای کو بهتر از ديوانگی؟!                    بُسکلدصد لنگر از ديوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خويش              هيچ ديدی کافر از ديوانگی؟!

رنج فربه شد، برو ديوانه شو                     رنج گردد لاغر از ديوانگی

در خراباتی که مجنونان روند                      زور بِستان لاغر از ديوانگی

اه چه محرومند و چه بی بهره ان؟!           کيقباد و سنجر از ديوانگی

شاد و منصورند و بس با دولتند                   فارِسانِ لشکر از ديوانگی

بر رَوی بر آسمان همچون مسيح                گر تو را باشد پَر از ديوانگی

شمس تبريزی! برای عشق تو                   برگشادم صد در از ديوانگی

                                                     مولانا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:35  توسط همیشه عاشق | 
          عشق    تمنای پروازی ست در حصار وجود....

             عشق    جامی ست لبریز از حکایت دل....

 

             عشق    شکوه بی نیازی ست از هر نیاز....

               عشق    نقش قدرتی ست جاوید برروی حریر زمان....

 

               عشق    کاروانی در ره بیداری ست....

         عشق    سایه ی قامتی ست به وسعت زندگی....

 

         عشق    تمنای شراب از جام زندگی ست....

               عشق    قانون نانوشته ایست از ناگفته ها....

 

               عشق    لبریز از رایحه ی هر آغاز است....

               عشق    تصویر دوست بر پرتو دل است.... 

 

              عشق    خواهشی دلنشین در اندیشه ای غریب....

              عشق    حدیث رویش در موسم بهار احساس....

 

               عشق    داشتن امید است در خیالی لطیف....

               عشق    شوق پرواز است آنجا که دیگر نفس نیست....

 

         عشق    رهگذری غریب در نبض لحظه هاست....

              عشق    فرار بغایی ست در امتداد....

        عشق          شکوه رویایی که در ثبات و بغاست......

 

اگر         

عشق ٫ عشق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 9:33  توسط همیشه عاشق | 

تو با من؛

خنده هایت مال مردم                        

نگاه آشنایت مال مردم

هوس هایت در آغوش رفیقان

غمت با من

وفایت مال مردم...

 

شدم مثل دیوونه ها دلم خیلی داره بی تابی میکنه بدجور دلتنگتم

دلم بدجور تو رو بهونه کرده.خیلی...

کاش اینجا بودی

 

فراموشم چرا کردی؟                      فتادم در هوای تو

ز احوالم نمی پرسی                      الهی من فدای تو!

 

امروز مامانه می گفت حواسم خیلی بهته خیلی با خودت حرف می زنی

 و لی به جان خوم من با خودم حرف نمی زنم مثل اسکل ها با تو حرف

 می زنم...

 

دلم تنگ است

دلم برای آن همه عشق، آن همه مهربانی و نور

تنگ است

ای کاش لحظه های بی ریا،

لحظه های با تو بودن تمامی نداشت

هنوز انتظار از گونه هایم می چکد

و به آسمان بی ابر فکر می کند...

 

کاش بودی درم دیوونه می شم

خیلی سرگردونم نمی دونم چیکار کنم دارم منفجر می شم

کاش هنوز داشت بارون می یومد

دلم چقدر گرمی دستهایت را تمنا می کند...!

کاش لحظه های با تو بودن تمامی نداشت!!!

بی نهایت دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:18  توسط همیشه عاشق | 

کاش می تونستم بهت بگم دیشب چه حس مزخرفی داشتم دقیقا دو ساعت تو رختخواب داشتم ... فک می کردم به چیزهایی که ... هنوز زوده بهشون فک کنم! به چیزهایی که امیدوارم هیچ وقت اتفاق نیفته.

دارم همچنان می شمارم . الان تقویم دستم بود داشتم می شمردم . یک ماه دیگه...3هفته دیگه... 2هفته دیگه ... 1هفته دیگه ... یک شب دیگه و انتظار به سر آمد. کاش زودتر تموم شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط همیشه عاشق | 

بـگرفـت کار حسنت چون عـــشق من کمالی
                                              خوش باش زان کـه نـبود این هر دو را زوالی
 در وهـم می‌نگـنــــجد کاندر تــــصور عقـل
                                              آیــــــــــــد بـه هیچ مـعـنی زین خوبـتر مـثالی
 شد حـظ عمرحاصل گرزان کـه با تو ما را 
                                             هرگز بـه عــــــمر روزی روزی شود وصالی
 آن دم که با تو باشم یک سال هسـت روزی
                                             وان دم که بی تو باشــم یک لحظه هست سالی
 چون مـن خیال رویت جانا بـه خواب بینـم 
                                             کـــــــــــز خواب می‌نـبیند چشمـم بـجز خیالی
 رحـم آر بر دل مـن کز مـهر روی خوبـت
                                             شد شـخــــــــص ناتوانـم باریک چون هـلالی
                      حافـظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی 
                      زین بیشـتر بـــــــــباید بر هـجرت احـتـمالی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:9  توسط همیشه عاشق | 
عشق صدای فاصله هاست

فاصله هایی که غرق ابهامند

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:5  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:46  توسط همیشه عاشق | 

 

عشق

عشق بهانه ی آغاز بود

آغاز

قشنگترین صفحه ی زندگی

و بهانه ی سبز با هم زیستن

و حال عاشق ترین دستها

در روز و سال

رونق بهاری ترین پاییزهای زندگی است

کاش تو می دانستی دوریت

در دل این روزها

درد سختی دارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:45  توسط همیشه عاشق | 

بسوز و بساز

 

 وقتي نميتوني فرياد بزني ناله نكن!! خاموش باش، قرن ها ناليدن به كجا انجاميد؟؟ تو محكومي به زندگي كردن تا شاهد مرگ آرزوهاي خودت باشي

ای كاش ميدانستی بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشكيباست ... عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست... هيچ كس نمي تواند به عقب برگردد و از نو شروع كند، اما همه مي توانند از همين حالا شروع كنند و پايان تازه اي بسازند ای مهربانم، ازین پس هرشب سراغت را از ماه می گیرم و هر روز به خورشید می سپارمت تا مبادا به سایه غم گرفتار شوی نه خطّی گوشه ی چشمم! نه رنگی بر لب و گونه

مرا کم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش اين وزن آواز من است اگر مرا بسيار دوست بداري شايد حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضي ام دوستي پايدار، از هر چيزي بالاتر است بگو تا زماني که زنده اي، دوستم داري! و من تمام عشق خود را به تو پيشکش مي کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:41  توسط همیشه عاشق | 
بخت از دهان دوســــــــت نشانم نمی دهد

                                                دولـــــــــت خبر ز راز نهانم نمی دهد

از بهر بوسه ای ز لبـــش جان همی دهم

                                               اینم نمی ســــــــــــــتاند و آنم نمی دهد

مردم ز اشتیاق و در این پرده راه نیست

                                               یا هــــــست وپرده دار نشانم نمی دهد

زلفش کشید باد صبا چرخ سفـــــله بین

                                              کآنجا مــــــــــــجال باد وزانم نمی دهد

چندانکه بر کنار چوپرگار مـــــی روم

                                             دوران چو نقــــطه ره به میانم نمی دهد

شکر به صبر دست دهد عــاقبت ولی

                                            بد عهـــــــــــــدی زمانه زمانم نمی دهد

گفتم روم به خواب و ببینم خیال دوست

حافـــــــــــــظ زآه و ناله امانم نمی دهد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:34  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:33  توسط همیشه عاشق | 
آدمك آخر دنياست بخند..
آدمك مرگ همين جاست بخند..
دست خطي كه تو را عاشق كرد..
شوخي كاغذي ماست بخند..
آدمك غم نخوري گريه كني..
همه دنيا سراب است بخند..
آن خدايي كه بزرگ است و عزيز
به خدا مثل تو تنهاست بخند..!!!!!!


یادت باشه همیشه مخصوصا ً شبا که میخوای بخوابی یه دل تنها هست

که یکم اونور تر برای تو  میتپه

یادت باشه فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی

بدون این که قفلشو بشکنی

 

یادت باشه من شبها حتی تو رویاهام با تو حرف میزنم

 تویی که یادت و خیالتم آرامش بخشه

 

یادت باشه تو همه زندگی منی .... یادت باشه خیلِِِِِِِِِِِِِِی دوستت دارم

 

یادت باشه اونقدر بهت وابسته شدم که اگه تو نباشی

دیگه زندگی واسم معنایی نداره

هیچ میدونی وقتی یه کم ازم دور میشی چقدر غصه دارمیشم؟؟؟؟؟

بگو عزیزم اینا رو میدونی؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:22  توسط همیشه عاشق | 

کاش در ان لحظه که تقدیم تو شد هستی من

                                                  می سپردم که مراقب باشی

جنس این جام بلور است پر از عشق و غرور

                                                  مبادا بازیچه شود

                                                                       می شکند........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:18  توسط همیشه عاشق | 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...

      چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط همیشه عاشق | 
ای دل ریش مرا بر لب تو حـــــــــق نمک

                                             حق نـــگهدار که من می روم الله معک

تویی آن جوهر پاکیزه که در عالــــــم قدس

                                            ذکر خیر تو بود حــــاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن

                                           کس عیار زر خالص نشناسدچو محک

گفته بودی که شوم مست ودوبوست بدهم

                                          وعده از حدبشد ومانه دودیدیم ونه یک

بگشا پسته خندان و شکر ریــــــزی کن

                                         خلق را در دهن خویش مینداز به شک

چرخ برهم زنم ار غیر مــــــرادم گردد

                                        من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری ، باری

ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:32  توسط همیشه عاشق | 

خيلي دوستت دارم فرانکم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:36  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط همیشه عاشق | 
خوشتر از فکرمی و جام چه خـــواهد بودن

                                                 تا ببینم که سر انــــجام چه خواهد بودن

غم دل چند توان خورد که ایــــــــــام نماند

                                               گو مه دل باش و مه ایام چه خواهد بودن

مرغ کم حوصله را گو غم خودخورکه براو

                                              رحم آن کــس که نهد دام چه خواهد بودن

باده خور غم مخور و پنـــــــد مقلد منیوش

                                             اعتبار ســــــــــــخن عام چه خواهد بودن

دسترنج تو همان به که شود صرف به کام

                                            دانی آخــــــر که به ناکام چه خواهد بودن

پیر میخانه همی خواند معمـــــــایی دوش

                                           از خط جام که فرجـــــام چه خواهد بودن

بردم از ره سر حافظ به دف و چنگ و غزل

تا جـــــــــــــــزای من بد نام چه خواهد بودن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط همیشه عاشق | 



ما به هم میرسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:24  توسط همیشه عاشق | 

فرانک عزیزم بهت قول میدم میام

تو ماله خودمی فقط مال خودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:19  توسط همیشه عاشق | 
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

 

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

 

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

 

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

 

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

 

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

 

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

 

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

 

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

 

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

 

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

 

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

 

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:17  توسط همیشه عاشق | 
اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟ شب كه مياديواش يواش با چشمك ستاره هاش,اجازه هست ازآسمون ستاره كش برم برات؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم ؟تو هم بگي دوسم داري؟ بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد و بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بزارم؟ اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني؟خيال كنم با رفتنت دل منو نميشكني؟ اجازه هست بشم فدات ؟برم به قربون چشات؟

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد.......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:6  توسط همیشه عاشق | 
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟؟

خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی,اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟؟

خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن....

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟؟؟

خدا جون تو تنها هستی می دونی تنهایی سخته....

زنده بودن یا مردن واسه من فرقی نداره,اون می خواد که من نباشم باشه اشکالی نداره.....

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت اما عمر اون زیاد شه حتی واسه ی یه ساعت......

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:4  توسط همیشه عاشق | 

یه لحظه در آغوش گرفتنت آرزوی من است

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:2  توسط همیشه عاشق | 

عشق يعني دستهايم ماله توست / چشمهاي خسته ام دنبال توست/ عشق يعني ما گرفتار هميم / دوستدار هم طرفدار هميم/ هرچه ميخواهد دلش آن مي كند /ميكشد مارا و كتمان ميكند/آمدم تا عشق را معنا كنم/ بلكه جاي خويش را پيدا كنم/ آمدم ديدم كه جاي لاف نيست/ عشق غير از عين و شين و قاف نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 16:1  توسط همیشه عاشق | 
تو همچو صبحی و من شمـــع خلوت سحرم

                                                    تبسمي كن و جان بين كه دون همي سپرم

چنين که بر دل من داغ زلف سرکش توست

                                                    بنفشه زار شــــــــــود تربتم چو در گذرم

بر آستان اميدت گشــــــــــــــاده ام در چشم

                                                  که يک نظر فکني , خود فکندي از نظرم

چه شکر گويمت اي خيل غم عــــفاک الله

                                                 که روز بي کسي آخر نـــمي روي ز سرم

غلام مردم چشـــــــــــــمم که با سياه دلي

                                                هزار قطره بــــــــــبارد چو درد دل شمرم

به هر نظر بت ما جـــــلوه مي کند ليکن

                                                کس اين کرشمه نبـــيند که من همي نگرم

به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد

ز شـوق , در دل آن تنگنا , کفن بدرم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:52  توسط همیشه عاشق | 

خیلی دلم برات تنگ شده

 قشنگ من

 عزیز قلبم

 زندگیم

 دارو ندارم 

 همه ی وجودم 

 نفسم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:48  توسط همیشه عاشق | 
اون قد منتظرت می مونم تا بالاخره به بهترین

آرزوی زندگیم برسم میدونم سخته ولی به هر

حال این راهیه که خودم ساختمش وتا تهش باید

برم دوست دارم وبدون تو همه زندگی منی


 

می نویسم ...

آری ...باز هم مثل همیشه برای تو مینویسم...

برای تویی که مقصود تمام نوشته های منی

تویی که الفبای عشق را به من اموختی

تویی که مرا سر گردان دنیای قشنگ عاشقی کردی

تویی که قلم روان قلبم را به دست دلم دادی تابرای اولین باربرای تو بنگارد

تویی که دگر هیچگاه نمی توانم از کنارت با بی تفاوتی بگذرم

تویی که چیزی به من هدیه کردی تا غمخوار و همدم تنهایی هایم باشد

تویی که فقط تو را از او می خواهم و بس ..

تویی که هیچ در وصف مهر بانی های بی

پایانت نمی یابم وتنها حرف و کلامی که

برایت می یابم این است:

با تمام وجودم **دوستت دارم **

بی نهایت

با صداقت

تا قیامت ...دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:45  توسط همیشه عاشق | 
تو ممکن است افرادي بهتر از من را ملاقات کني.شوخ تر از من و با نشاط تر از من اما يک چيز مي توانم به تو بگويم من هميشه کنارت خواهم بود زماني که همه ي آنها ترکت کردند


امشب دل تنگ تر از همیشه اومدم سراغت.دل تنگ تر از دفعه های قبل.نمیدونم؟ شاید بپرسی چرا ؟ باور کن این

من نیستم که مینویسم .حتی اشکای چشمم نمی ذاره ببینم که دستم چی مینویسه.نمیتونم جولوشونو بگیرم.

 

نمیدونم چرا و برای چی این اشکا این موقع شب سرازیر شدن؟؟؟ نمیدونم از کدوم بی وفایی زمونه شکایت میکنن؟ نمیدونم چشمام دل تنگ کدوم مهوشی شدن؟ وچه بسیار نمیدونم هایی که تا حالا هیشکی جوابشون رو نداده وهمیشه همینطوری بی پاسخ،ساکت وسرد موندن.

 

من هم نمیدونم کی این انتظار و رویای با تو بودن تموم میشه؟؟؟ اصلا تو به من بگو تموم میشه؟؟؟

تورو خدا منو توی سخت ترین شرایطی که بهت نیاز دارم رهام نکن ونذار دستهام تنها بمونن...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط همیشه عاشق | 

نمي دونم چرا اينجوري شدم

من اين قدر توقعي نبودم

هميشه عادت داشتم نيمه ي پر ليوان رو ببينم

مخصوصا وقتي صحبت سر يكي بود كه دوستش داشتم

اما جديداً مدام قهر مي كنم .

با كوچكترين چيز ناراحت ميشم . زود دلگير ميشم

با همه هم اينجوري نيستما !

فقط با تو اينجوري شدم

اگه يه خورده دير بياي سر قرار، هزار و يكي فكر مختلف مي كنم

يه جورايي نسبت بهت حسود شدم

بدتر از همه اينه كه تو فكر مي كني دارم دنبال يه بهونه مي گردم تا ازت دور بشم

نمي دوني همه ي اينا به خاطر اينه كه مي ترسم ،

مي ترسم از اينكه تو رو از دست بدم

مي دونم ، خيلي بد اخلاق شدم .

تو هم حق داري ازم دلگير بشي .

 اما ......

بگذار يه كمي پررو بشم :

 دلم هواي مهربوني هات رو كرده ،

يه كم نازم رو مي كشي ؟!!

 

فرانک عزیزم میخوام تو بگی که چرا یه دفعه اینجور میشیم اصلا نمیخواد بگی ولش کن تو کی بامن حرف زدی که اینبار دوم بشه پس به یاد عشق به یاد مهربونیات به یاد تمام لحظات شیرین این چند ماه میگم خیلی دوستت دارم فرانک عشق من تنهاترین و بهترین دوست و همراه و عشق من

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:35  توسط همیشه عاشق | 
چه زیباست به خاطر تو زیستن چقدر قشنگه ثانیه ها رو با خیال تو سپری کردن
اگه بگم چقدر دوستت دارم شاید باور نکنی اگه بگم دست و دلم می لرزه وقتی
صداتو میشنوم با اینکه مدتهاست صداتو نشنیدم شاید باور نکنی ولی اینو بدون عزیز دلم تو معنی لحظه های منی
عمر منی عشق منی دوستت  دارم و آرزویم دیدن توست حتی برای یه لحظه
خدای مهربونم زندگی چقدر قشنگه وقتی عشقم پیشمه و قشنگترین لحظه اش
اینه که نگاهمون به هم میگه دوستت دارم....
دلم خیلی روشنه از خدا میخوام زندگی رو با تو به من هدیه بده میخوام همیشه شاد
باشم و بخندم میخوام با تو باشم عزیزم... 

عزیز دلم تو شبهای بی کسی فکر نکن تنهایی
گل من از هم دوریم و بدون هم نفس میکشیم ولی برای هم
یه لحظه هم فکر نکن که تنهایی به خداوندی خدا قسم
هر ثانیه با حضور تو زندگی میکنم
هر جای دنیا که باشی با تو هستم عشق من
من سایه ی تو هستم وهمیشه با تو هستم
ما به هم نزدیکیم اگر چه از هم دوریم
دوستت دارم چون تو تنهاترین فکر تنهایی منی
و دوستت دارم چون تو زیباترین لحظات زندگی منی
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:24  توسط همیشه عاشق | 
می بینی زندگی چگونه لای رگهایم فسرده...

 

ببین چگونه از درده سیلی درد ناک تنهایی گونه هایم سرخ می شوند

 

 ولی فریاد بر نمی اورم...

 

یقین دارم می شنوی صدای هق هق شبانه ام را

 

 که از فراز کوهها در  های و هوی همهمه دور می شود...

 

می بینی که شبها ستاره ها چگونه خود را در اغوشم رها می کنن ...

 

انها هم از تنهایی من رنج می کشن و خود را مرهمی برایم می دانند...

 

ای اسمانی من انها هم ازتو دلگیرن...

 

مرا ببین چگونه عبور می کنم ازپیچ وتاب فاصله ها...

 

از قعر تنهایی ها...

 

از این دشت وسیع جدائیها...

 

می گذرم ولی افسوس که سکوت گمشده ام را نمی یابم...

 

تردید دارم...

 

از امدنم تا به این جا تردید دارم...

 

می دانی چرا؟؟

 

چون رهایم کردی و مرا گفتی که شاید روزی باز ایی...

 

ولی دیری ست که رفته ای...

 

دیری ست که من سراغت را از اسمان ها و زمین می جویم...

 

ولی...

 

 افسوس که  هیچکس حتی صدای پای سایه ات را در این نزدیکی ها نشنیده است...

 

ندانم شاید من ان  نبودم که می باید...

 

واین مجازاتم است...

 

پس این را توانم گویم:

 

 مهربانم مرا به خاطر نبو دن هایم ببخش...

 

به خاطر تمامی  لحظه هایی که مرا خواندی و خاموش بودم...


این جا من هستم...

 

و سکوتی محض...سکوتی شکسته و درهم... به خاطر دیگر ندیدن تو...

 

این جا من هستم تهی از زندگی وخالی تر از همیشه....

 

معنی عشقم را بارهابا چشمانم به سویت فرستادم...

 

اما نفهمیدی ...

 

اینجا من هستم با اوازی که هرگز نشنیدی...

 

من هستمو ترانه ی درد...

 

این جا من ماندم و تنها یی..

 

من هستم و گلی پر پر شده از عشقی کور...

 

من هستم و این دله ساده ی شکسته ام...

 

این جا در شهری دور من مانده ام به انتظارهر لحظه که باز ایی..

 

در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ

 

که سینه ام را هر ان می درد...

 

 تنها نشسته ام....

 

این جا من ماندم و تنهایی  ودرد که استخوانهایم را داغان کرد...

 

من هستم و چهره ای خسته و شکسته تر از همیشه

 

 این جا من هستمو خیال همیشگی چشمان مشکی تو

 

حتی کلمات دگر از نوشتن ثانیه هایم عاجزند...

 


تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

 

تو را به خاطر همه روزگارانی که نمی زیستم دوست می دارم

 

برای خاطر عطر گسترده ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

 

و برفی که آب می‌شود

 

و برای نخستین گل‌


برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رِماندشان

 

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم


جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟

 

من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم

 

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم

 

میان گذشته و امروزمی‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

 

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند

 

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

 

تو را به خاطر سلامت

 

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

 

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم


می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی


تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من می‌تابی، هنگامی که به خویش مغرورم

 

سپیده که سر بزنددر این بیشه‌زار خزان زده

 

شاید گلی بروید

 

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

 

پس به نام زندگی

 

هرگز نگو هرگز...
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:25  توسط همیشه عاشق | 

بوسه بر عكست زنم ترسم كه قابش بشكند


قاب عكس توست اما شيشه ي عمر من است


بوسه بر مويت زنم , ترسم كه تارش بشكند


تار موي توست اما ريشه ي عمر من است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط همیشه عاشق | 
در ازل پرتو حسنت ز تـــــــــــــجلی دم زد

                                                   عشق پـــــیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملــک عشق نداشت

                                                  عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد

                                                  برق غیرت بدرخشید وجهان بر هم زد

مدعی خواست که آید به تمـــــــاشا گه راز

                                                  دست غیــب آمد و بر سینه نامحرم زد

دیگران قرعه قسمت همه بر عـیــش زدند

                                                 دل غمدیده ما بود که هـــــــم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تــــو داشت

                                                دست در حــلقه آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت

که قلم بر ســـــــــر اسباب دل خرم زد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط همیشه عاشق | 

عشق یعنی کوچیک کردن دنیا به اندازه یک نفر یا بزرگ

کردن یه نفر به اندازه یک دنیا

 وقتی بارون میاد هر چند تا قطره بارون رو تونستی بگیری

تو منو دوست داری و هر چند تا رو که نتونستی بگیری من

تو رو دوست دارم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:52  توسط همیشه عاشق | 

وقتی داشتیم با هم از عشق میگفتیم ناگهان ازت سوالی کردم که بهش فکر نکرده باشی

دلیل این کارم این بود که همونی که تو ذهنته رو بدونم

پرسیدم اگه ازت بخوام بمیر میمیری؟

گفتی : نه

پرسیدم چرا؟

گفتی : تویه این دنیا خیلی ها بیشتر از تو برام با ارزش ترن

گفتم اگه تو بگی من بمیرم تو توقع داری من بمیرم؟

بازم گفتی : نه

گفتم حاضری با دنیا بجنگی تا ایمان رو داشته باشی

بازم گفتی : تویه این دنیا خیلی ها بیشتر از تو برام با ارزش ترن

 

میخواستم بهت بگم که فرانک من ، اگه مامان و بابات منظور از اون نفرایی هست که

حاضر نیستی با اونا بجنگی من هیچ وقت نمی خوام با مامان و بابات بجنگی حتی اگه

کوچکترین نارضایتی ازم داشته باشن هیچ وقت نمی خوام بهت برسم

 

من اگه تورو میخوام اونا رو هم میخوام مثل پر و مادر خودم

 

دیگه نمیدونم چی باید بگم

 

فقط میگم از خودم خوشحالم که عاشقم و هیچ وقت به عشقم خیانت نمیکنم و هر کاری

میکنم تا براش بهترین باشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:50  توسط همیشه عاشق | 

شاید آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد!!!

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت

خبر از تپش قلب جفاکار نداشت

باید این جور نگارش میکرد:

چه شقایق باشد چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط همیشه عاشق | 

من ترا بوسيدم

تا فراموش كنم قصه شيدايي را

تا بياميزم بارنگ هوس

واپسين لحظه تنهايي را

من ترا بوسيدم

بهر تو از ره دور

ارمغان دگري آوردم

مخمل نرم نوازش ها را

بر لب گرم تو جاري كردم

بي گناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست

اي سراپا ترديد

موجم و دامن دريا از توست

آتشم واي مكن خاموشم

اي سرا پاترديد

اي اميدگذران!!!

مرو از آغوشم

 

 

تو مرا می فهمی 


من تو را می خواهم


وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 
و تو هم می دانی

 
تا ابد در دل من می مانی

...

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

 

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

 

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

 

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

 

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:38  توسط همیشه عاشق | 
دارای جهان نصرت دیـــن خسـرو کامل

                                                یحــــــــــــــیای مظفر ملک عالم عادل

ای درگه اســــــــــــــلام پــناه تو گشوده

                                                بر روی جـــــهان روزنه جان و در دل

تعظیم تو بر جـان خــــرد واجب و لازم

                                                انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل

روزازل ازکلک تو یــــک قطره سیاهی

                                                بر روی مــــــــه افتاد که شد حل مسایل

خورشیدچوآن خال ســــیه دیدبه دل گفت

                                                ای کاج که مــــن بودمی آن هندوی مقبل

شاهافلک ازبزم تودررقص وسماع است

                                                دست طـرب از دامن این زمزمه مگسل

می نوش وجهان بخش که اززلف کمندت

                                                شد گردن بدخـــــــــــواه گرفتار سلاسل

دور فلکی یکسره بر منــــهج عدل است

                                               خوش باش که ظالم نبرد راه بـــه منزل

حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است

از بهر معیـــشت مکن اندیشه باطل

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 16:36  توسط همیشه عاشق | 
صبا وقت سحر بویی ز زلـــــف یار می آورد

                                                 دل دیوانه ما را به نو در کـــــــــــــــار می آورد

من آن شکل صنوبر را ز بــــــاغ سینه برکندم

                                                 که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد

زبیم غارت عشقش دل انــــــــدرخون رهاکردم

                                                ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد

فروغ ماه می دیـــــدم زبــام قـــــصر او روشن

                                               که روی از شرم آن خورشید در دیوار می آورد

به قول مطرب و ساقی بــــرون رفتم گه وبیگه

                                               کز این راه گـــــران منزل خبر دشوار می آورد

سراسربخشش جانان طریق لطف واحسان بود

                                              اگر تسبیح می فرمود و گر زنـــــــــار می آورد

عجب می داشتم دیشب ز حافظ جــــام و پیمانه

                                             ولی بحثی نمی کردم که صـــــوفی وار می آورد

عفا الله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد

به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:2  توسط همیشه عاشق | 

عاشقی جرم قشنگیست به انکارش مکوش

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:5  توسط همیشه عاشق | 
سرم خوش است و به بانـگ بلند می گویم

                                                 که من نسیم حیات از پیاله می جویم

عبوس زهد به وجه خمـــــــــــــار ننشیند

                                                مرید خرقه دردی کشان خـــوشخویم

گرم نه پیر مغان در بــــــــه روی بگشاید

                                                کدام در بزنم چاره از کـــــــجا جویم

مکن دراین چمنم سرزنش بـــه خودرویی

                                                چنانکه پرورشم می دهند مــی رویم

تو خانقاه و خرابات در میــــــــــانه مبین

                                               خدا گواه که هر جا که هست با اویم

غبار راه طلب کیمیای بـــــهروزی است

                                              غلام دولت آن خــــاک عنبرین بویم

زشوق نرگس مست بلــــــــــــــند بالایی

                                              چو لاله با قدح افتاده بــر لب جویم

شدم فسانه به سرگشتگی وابروی دوست

                                             کشیددرخم چوگان خویش چون گویم

بیارمی که به فتوی حافظ ازدل پاک

غبـــار زرق به فیض قدح فروشویم 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط همیشه عاشق | 

ما به هم میرسیم چون خودمون میخواهیم

 

چون ما عاشق هم هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:31  توسط همیشه عاشق | 
اینام حرفای عاشقانه هستن              فکر کنم خوشتون بیاد        

کاشکي دوستت نداشتم اونوقت مي تونستم

مغرورازکنارت رد بشم بدونه اينکه نيم نگاهي بهت بندازم .

کاشکي دوسم داشتي اونوقت وقتي باهات حرف مي

 زدم به چشام نکاه مي کردي نه لبام . چقد جاي وجودت

 خاليه کنار تنم جاي دستات خاليه توي دستام چقد آروم

قلب هزار دريچه منو تصرف کردي و چه آسون همه بهونه

 هام رو يکي کردي کي گفت اگه بري عشقتم مي بري تو

 رفتي و هر روز ديوونه تر شدم واسه شنيدن زنگ صدات

 سنگيني نفسهات و اون احساس بي ثبات

 

 

 دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت :

نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم

 تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه

 من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر

گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي

خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من

تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو

پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه

روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم

 

 

وقتی که گریه میکنم تو را در اشکهایم میبینم ولی

اشکهایم را زود پاک میکنم که کسی تو را نبیند

يک قطره اشک گوشه چشمات نشسته بود.... بهت

گفتم : اين ديگه چيه؟روت بر گردوندی و

گفتی هيچی.   گفتم:خودم ديدم که گريه

کردی.گفتی:نه.اين که اشک نيست.

گفتم اگه اشک نيست پس چيه؟ گفتی اين عشقه.   گفتم

عشق چيه؟ خيلی مهربون شده

بودی.نگاه کردی توی چشمامگفتی:عشق يعنی خاطره

 گفتم:خا طره چيه؟ گفتی يعنی

خاطره اولين بار که ديدمت. يادت هست؟  گفتم :عشق

 حقيقی که يک لحظه نيست.خا طره 

اولين ديدار يک لحظه بود و تموم شد.    گفتی :ديدی

اشتباه کردی! عشق شق يعنی تکرار 

خاطره اولين ديدار.که تا آخر عمر توی ذهن می مونه و

مدام تکرار ميشه. حا لا توی چشمات

نگاه می کنم و يک قطره اشک آهسته از گوشه چشمام

پايين مياد

 

بوسه يعني وصل شيرين دولب.

بوسه يعني عشق در اعماق شب.

بوسه يعني مستي از مشروب عشق.

بوسه يعتي آتش و گرماي تب.

بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب لذت از ديوانگي.

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق طعمه شيريني به رنگ سادگي .

بوسه يعني آغازي براي ما شدن................... لحظه اي با دلبري تنها شدن.

بوسه اتش ميزند بر جسم و جان............... . بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان.

بوسه يعني شادي و شور و نشاط ................ بوسه يعني عشق خالي از گناه.

بوسه يعني قلب تو از آنه من............... بوسه يعني تو هميشه ماله من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:24  توسط همیشه عاشق | 
یه داستان خوب  براتون دارم حتما بخونید

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم آخه می دونی

من اینجا خیلی تنهام .....بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم

فکر خوبیه منم خیلی تنهام .....یه روز دیگه بهم گفت:می خوام تا

 ابد باهات  بمونم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش

 لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام.....یه

 روز دیگه بهم گفت:می خام برم یه جای دور جایی که هیچ

 مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا هم اونجا آخه

 می دونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره

می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام

نوشت :من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه  می دونی من اینجا

خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه

منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه تو نامه برام نوشت :من قراره با

 این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی من اینجا خیلی

تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم:اره می دونم فکر خوبیه منم

خیلی تنهام.....حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم

چیزی که بشتر خوشحالم می کنه اینه که هنوز من خیلی خیلی

 تنهام.

                      هیچ کس اشکی برای ما نریخت

  هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست

  حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم

           گاه بر حافظ  تفال می زنم حافظ دیوانه فالم  را  گرفت

                           یک غزل آمد که حالم را گرفت

     ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

 

 

همه از من می پرسن چرا انقدر می خندی حالا منم جوابشونو اینجا می خند م..........

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تراست     کارم از گریه گذشته بدان می خندم 

  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:21  توسط همیشه عاشق | 

اینم داستانه شهرام از اردبیله(که برام فرستاده)

داستانیو می گم با آن که نوشتنش برام از مرگم سخت تره ولی

 به هر حال .........

جوانی بودم بیست ساله تو کارگاه تنهایی خسته از دادو بیداد

های روزگار نشسته بودم وهدفی ام برای زندگی نداشتم فقط

اینو میدونستم که زندگی یعنی صبح کارگاه و شب خونه اولین

روز تابستان بود که فصل تازه داشت شروع می شد و برای منم

 یه سال دیگه از زندگیم داشتم جلوی کارگاه قدم می زدم که یه

 دفعه یه دختریو دیدم که اصلا تا حالا ندیده بودمش همه می

گفتن که عشق تو یه لحظه تو دل آدم میشینه ولی من باور نمی

 کردم که این اتفاق برا منم افتاد مهر اون دختر به دلم نشست

انگار ازخودبیخود شده بودم من کپ کرده بودم فقط به چشماش

 نگاه میکردم اون روز همش تو فکرش بودم خلاصه روزوبه شب

رسوندم فرداش بازم رفتم اما این بار به خودم قول داده بودم که

باهاش حرف بزنم ظهر بود که دیدم دختر رویاهای من درو باز کرد

با اینکه خودمو گم کرده بودم ولی بهش سلام دادم اونم جواب

سلاممو داد خلاصه گفتم افتخار آشنایی میدینو از این حرفا اونم

گفت خواهش میکنم شمارشو گرفتمو خلاصه باهم آشنا شدیم

یه دل نه بلکه صد دل عاشقش شدم سه سال از من کوچکتر

بود خلاصه روزا گذشتو ما به هم بیشتر علاقه مند شدیم ازش

 خواستم با مامانش اینا صحبت کنه ببینه نظرش راجع به ازدواج

 ما چیه پسر عموم که باهم شریکیم توکارگاه بود اونم میدونست

 که من عاشق نسیم (دختر همسایه)شدم فردای اون روز که

من تو کارگاه نبودم دایی نسیم اومده بودو گفته بود که خانوادش

راضی هستن با این وصلت پسر عموم بهم زنگ زد که زود باش

 خبر آوردن که خانواده دختره راضی هستن وای نمی دونی چه

روزی بود داشتم بال در می آوردم بعد چند روز با مامانم صحبت

کردم چون با بابام رودرواسی داشتم که ایکاش میمردمو با بابام

رودرواسی نداشتم  حالا از خانواده ی اونا همه می دونن ولی از

 خانواده ی ما من میدونم ومامانم یه سال گذشت برا نسیم

خواستگار پیدا شده پسر عمش خواستگار فرستاده بهم زنگ زدو

 گفت برام خواستگار اومده منم به مامانم گفتم اگه نجنبید کار از

کار میگذره مامانم گفت اگه دختره دوستت داشته باشه به پات

می شینه ولی از این خبر نداشت که اگه اجباری بدنش دیگه

کاری از دستش بر نمی آد و اینجوریم شد حلقه طلا براش گرفته

 بودم با هزاران امید وآرزو و..............زنگ زدم بهش

گوشیو ورداشت داشت گریه می کرد هر چی می گفتم فقط

گریه می کرد آخرش گفت که تو نامردترین مرد روی زمینی گفت

من خیلی دوستت داشتم گفتم منم دوستت دارم مگه چی

شده حالا گفت دیگه همه چی تموم شد.گفتم تورو خدا چی

شده گفت من دیگه یار یکی دیگه شدم انگاری یه دیگ آبجوش

ریختن رو سرم نتونستم خودمو کنترل کنم اشک از چشام مثل

بارون بارید گفتم مگه ممکنه گفت چه جوری با یکی دیگه ازدواج

 کردی خانوادم منو مجبورم کردن بعد گوشیو گذاشت زمین.یه ماه

 گذشت که ای کاش همه ی عمرم همین یه ماه بودساعت ۹

شب بود داشتم جلوی خونه ای که توش عروسیه قدم می زدم

 صدای خواننده تموم کوچه رو پر کرده بود ماشین عروس اومد

داماد پیاده شد بعدش رفت عروسم پیاده کرد دستشون تو دست

 هم بود چشمم فقط به عروس بود نسم من عروس شده بود

 ولی نه عروس زندگی من ....کارم فقط گریه بود گلم گلی که با

هزار آرزو پرورده بودمش داشت جلو چشام پرپر می شد یه

لحظه نسم سرشو بالا گرفت نگاش به جوونی افتاد که به دیوار

تکیه کرده وگریه میکنه اونم گریه کردوسوار ماشین شدنو رفتن

اونم چه رفتنی با رفتنش زندگشم تباه شد تموم امید منم با

 خودش برد حالا دیگه ۴سال از این ماجرا میگذره منم همون

جوون که هیچ امیدی به زندگی نداره با همون حلقه که با یه

زنجیر از گردنم آویزون کردم هنوزم که هنوزه هر وقت چشامو می

 بندم عکسشو جلو چشام می بینم  .............حالام یه شعر

براش می گم

یوم و  زمانی که تو  را دیدم                به ناگه  از  جای  خود  پریدم

گفتم این ماه همان ماه توست           لطف خداست که در چاه توست

این دل باخته بودم به چشم               چشم سیاهی به قشنگی یشم

سال زیادی دل خود باختم                 با غم و غربت و جفا ساختم

سال دگر  آمد  از  راه  دور                 صورت ماهی به قشنگی حور

شاد بشد این دلم از آمدن                 مملواز عشق وشور شداین بدن

سال گذشت وغم ودردوبلا                 من به غم او شده ام مبتلا

بدیدم او یار دگر گرفته                       مهر من ازقلب وتنش برفته

سوختم از جوروجفا بر دلم                دم به دم افزون شده این مشکلم

چونکه  مرا یار فراموش  کرد               جام می از دست دگر نوش کرد

من که به خاطرش دلم باختم             بر دل خود خانه غم ساختم

لیک از کآن پس دلم از خانه شد         در به در از خانه ودیوانه شد

خشم وغضب بر دل من ریشه زد        یار عزیزم به دل من تیشه زد

زمزمه این دل من آه شد                   درد وعذاب بر دل من شاه شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:14  توسط همیشه عاشق | 
چو بر شکست صبا زلف عنبر افشانش

                                           به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

                                           که دل چه میکشد از روزگار هجرانش

نسیم صبح وفا نامه ای که برد به دوست

                                            ز خـــــــــون دیده ما بود مهر عنوانش

زمانه از ورق گل مثال روی تو ساخت

                                           ولی ز شرم تو در غنـــچه کرد پنهانش

تو خسته ای و نشد عشق را کرانه پدید

                                           تــبارک الله از این ره که نیست پایانش

جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد

                                           که جان زنده دلان سوخت در بيابانش

بدين شکسته بيت الحـــزن که مي آرد

                                          نشان يوسف دل از چه زنـــــــــخدانش

بگيرم آن زلــــف و به دست خواجه دهم

که کشت حافظ مسکين به مکر و دستانش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:54  توسط همیشه عاشق | 

مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق

تو كه سر سبز ترين منظره اي ، تو كه سرشار ترين عاطفه را ، نزد تو پيدا كردم

وتو كه سنگ صبورم هستي ؛ در تمام لحظاتي كه خدا

 شاهد اندوهم هست به تو مي انديشم و به تو مي بالم و

از تو مي گيرم ، هر چه انگيزه درونم دارم

روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است

رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست

دوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش

دوستت مي دارم از زمين تا به خدا

"خيلي دوستت دارم نَفَسَم"

 

ilove you

 

ديروز ، دستامون دور از هم ، تنها از هم جدا

امروز ، يك عشق بي پايان ، آغاز ماست ، اي همصدا

ديروز ، قصمون رويا بود ، ما گم ، ما سرگردون

امروز ، تو آغوش هم ، پر ميگيريم اي مهربون

دنياي ، مابا هم ، زندگي ميسازه 2 ، پرنده ،يك پروازه

لبهاي ما با هم ، دنياي پرخواهش ، بوسه هامون آغاز عشق

ديروز ، كوچه بيمعنا بود تاريك بي اتها

امروز ، ما تو چشمهاي هم ، زنده ميشيم با هر نگاه

love my

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 22:28  توسط همیشه عاشق | 
قلب ظریف ، حساس و شکننده ام در دست توست ... با اندکی لرزش

خواهد شکست .....

 

از آن مواظبت کن ... مگذار با احساس نا امیدی از تو بر خود بلرزد و در

هم شکند .....

 

پس عشق پاکم را آسان و با تمام وجود بپذیر ....

 

و این را بدان که تا ابد دوستت خواهم داشت با تمام وجود......


Every night in my dreams i see you

    I feel you                                               

that is how i know you go on                        

and you are in my heart for always

so 

accept my love

and know this

I will love you for always


هر روز و همه جا یاد تو با من است .....

                                اسمت در لبانم ......

                                          وجوت در قلبم ...........

اینگونه در عشق تو میسوزم همچون شمع ....

                                        تا روز دیدار و وصال .....

                                              عشق پاکم را بپذیر و این را بدان که تا ابد دوستت خواهم داشت ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:51  توسط همیشه عاشق | 
من همان عشقم که در فرهاد بود

                             او نمی دانسته خود را می ستود

من همـی کندم نه تیـشه کوه را

                            عشــق شـیرین می کند انـدوه را


من همان ستاره دنباله داری هستم که سرگردان در فضای بی کران می

گردم ...

  

            من همان دلی هستم که گرفتار عشقی شده است و رهایی از آن

ممکن نیست .....

 

این ستاره دنباله دار چراغ هدایتی می خواهد ..... تا راه را به او نشان

دهد .....

      

        این دل گرفتار عشق توست ... او را از سرگردانی و گرفتاری

نجات ده .......

 

چگونه .................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:47  توسط همیشه عاشق | 

تقدیم به بهترینم  

اگه این دلم سیاهه           چشای تو خیلی ماهه

می دونم دلت گرفته              از کار من که گناهه

اما من چاره ندارم                   آخه من اسیر یارم

کار من گریه و آهه               شب و روز دیگه ندارم

دل من واسه تو تنگه            دل تو واسه اون تنگه

عشقای ما همه رنگه         آخ که دنیا چه قشنگه


زندگی بی عشق مرگ است, مرگ بر اين زندگی

                  زنده بادا عاشق پرستی, زنده باد اين زندگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:43  توسط همیشه عاشق | 
در ازل هر کاو به فیــــض دولت ارزانی بود

                                               تا ابــــــــد جـــام مرادش همـدم جانی بود

من همان ساعت که ازمی خواستم شدتوبه کار

                                              گفتم این شــــاخ ار دهد باری پشیمانی بود

خودگرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش

                                              همچوگل برخرقه رنگ می مسلمانی بود؟

بی چراغ جام در خــــــــلوت نمی یارم نشست

                                             زانکه کنـــــــج اهل دل باید که نورانی بود

همت عالی طلب جـــــــــــام مرصع گو مباش

                                             رند را آب عنـــــــــــــب یاقوت رمانی بود

گرچه بی سامان نماید کار ما ســــــهلش مبین

                                            کاندراین کشور گـــدایی رشک سلطانی بود

نیکـنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

                                            بدپسندی جـــــــــــــان من برهان نادانی بود

مجلس لنس و بهار و بحــث عشق اندر میان

                                            نستدن جام می از جانان گرانــــــــجانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب

ای عــــــزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:37  توسط همیشه عاشق | 

فرانک جان من خیلی دوست دارم و به این راحتی ها عشق من به تو تموم

نمیشه شاید تموم شدن عشق من از تو زمانی باشه که بمیرم ولی اون موقع

هم نمیتونم بدون عشق تو تویه اون دنا زندگی کنم پس هیچ وقت و هیچ

چیز از عشق من به تو کم نمیکنه

 

آره بعضی وقتا عصبانی میشم از دستت ولی این رو روی عشقم نذار من

خیلی دوستت دارم

 

ازت یه خواهش دارم اونم اینه که فرانکم مطالب این ۲ تا وبلاگ رو کامل

بخون بعد برام بنویس لااقل داخل این نظرات یا ایمیل برام بنویس حرف

دلت رو بزن

 

تورو خدا این بار نگو حرفی نداری یا هر چیز دیگه یا یاد نداری ولی

بنویس

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 16:35  توسط همیشه عاشق | 
 

آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم

پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم:بر سر هر گوري صليبي مي نهند

اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است

زیر بارون توی سرما
مثل اون پری رویا
توی دریای خیالش
غرق خاطرات یارش
دلش انگار که خزون بود
اون چشاش کاسه خون بود
روی تیکه های قلبش
لحظه هاش بی حس و جون بود
چه پریشون تو خیابون
راه میرفت به زیر بارون
خسته از یه حس کهنه
تو سکوت هرچی غصه
مث دیروز و پریروز
گم می شد تو باغ قصه
مونده بین یه دوراهی
تو سراب چشم براهی
مونده با پاهای خسته
منتظر برات نشسته

 

نيمکت عاشقي يادت هست. کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود. بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود، برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد، اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد. بگو،

 


صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم، مرحمي بر سوز دلم باش، نگاه کن، پاييز به من مي خندد، بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم. بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند. دوباره صدايم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:58  توسط همیشه عاشق | 

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را.........
قانون دنیا تنهایی من است..............
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:54  توسط همیشه عاشق | 
تن تو ٬ظهر تابستون رو به یادم میاره

رنک چشمای تو بارون رو به یادم میاره

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن٬ بهترین شعر منه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن٬ بهترین شعر منه

تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی

تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

تو همیشه مثل یک قصه٬ پر از حادثه ای

تو مثل خواب کردن یک عروسکی

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن٬ بهترین شعر منه

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

گل های اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

از لبت دوست دارم شنیدنه

نفست شعر بلند بودنه

با تو بودن٬ بهترین شعر منه..

.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:41  توسط همیشه عاشق | 
دوش در حلقه ما قصه گیســـــــــــوی تو بود

                                                تا دل شب ســــــخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

                                               باز مشتاق کمـــــــــــــانخانه ابروی تو بود

هم عفاالله صبا کز تو پیــــــــــــــامی می داد

                                              ورنه در کس نرسیـــدیم که از کوی تو بود

عالم از شور و شــر عشق خبر هیچ نداشت

                                              فتنه انگیز جهان غمــــــــزه جادوی تو بود

من سرگشته هـــــــــم از اهل سلامت بودم

                                              دام راهم شکن طـــــــــــــره هندوی تو بود

بگشا بند قبا تا بگشــــــــــــــــــــاید دل من

                                             که گشادی که مرا بود ز پهـــــــلوی تو بود

به وفـــــــــــــای تو که بر تربت حافظ بگذر

کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط همیشه عاشق | 

رمضان     روزه     علی     قرآن      افطار     

صبر        معرفت     احیا     زندگی       دعا     

سحر       عشق      خدا        خدا         خدا        

عشق        خدا         عشق         خدا          عشق

 

 

حلال ماه پر فیض و برکت رمضان و آغاز ماه مهمانی

خدا  بر همه مبارک

 

امیدوارم ثانیه های این ماه هم برای تک تک ما درس

زندگی یا درسی برای ۱۱ ماه دیگه سال باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:21  توسط همیشه عاشق | 
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

 

پس خواهان تو ميشم فرانکم چون تنها کسي هستي که پايان مني


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:55  توسط همیشه عاشق | 
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد
__________________
بدترين شرايط زندگي ما آرزوي خيلي هاي ديگه است ...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 21:54  توسط همیشه عاشق | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:41  توسط همیشه عاشق | 

ماه رمضان هم در پيش هست از همه اونايي که به وبلاگم سر ميزنن براي

سلامتي و خوشبختي فرانکم ميخوام که براش دعا کنن

 

سر سفره هاي افطار يادي از عشق بکنن ولي دم افطار همه به فکر عشق

خودشونن ولي بعد عشقشون يه دعاي کوچيک هم براي فرانک من بکنين

 

عشق بعضي ها زميني ، بعضي ها آسموني ، بعضي ها خودشون ، بعضي

ها هم همشون ، بعضي ها هم...........................

 

نميگم براي من دعا کنين چون خدا منو نميگم دوست نداره ولي خيلي

آزمون هاي سختي رو برام ميذاره ولي فرانکم خيلي پاک هست و خدا

خيلي دوستش داره پس براي اون دعا کنين تا موفق و سلامت و خوشبخت

باشه

 

منم امروز روزه بودم و براي همه اونايي که عاشق هستن دعا ميکنم

 

ممنونم فقط دعا براي فرانک من يادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:25  توسط همیشه عاشق | 

هنوز که نيامدي ولي اگه آمدي و قرار شد که  تا آخر زندگيمون با هم

باشيم و با هم بميريم و غم و شادي هامون با هم باشه و هيچ حرف نگفته

اي از اين به بعد نداشته باشيم ، اون وقت قول ميدم ديگه غم و ناراحتي

برات نباشم و بشم بهترين و هميشه شاد باشي

 

فقط عاشق باش که همه چيز رو درست ميکنه

 

فرانک جان من بازم ميگم نه تيپ دارم نه هيچي که منو از بقيه سر کنه

پس اين تو هستي که بايد تويه ۱۷ سالگي تصميم نهايي رو بگيري رفتن و

فراموش کردن همه چيز و شروع زندگي جديد و يا موندن و دست و پنجه

نرم کردن با سختي ها براي رسيدن به فردايي روشن

 

اين ديگه تصميم تو هست ميخواي با ايمان بموني و باهاش همسفر ثانيه ها

بشي و تحمل کني تا به ميعادگاه عشاق برسي و خوشي رو تجربه کني و يا

ميتوني منو فراموش کني و از اون طريق بدون هيچ درد سري به ميعادگاه

عشاق برسي و طعم خوش زندگي رو تجربه کني

 

در هر صورت تو اينقدر خوب و پاک هستي که به وعده گاه عشاق

ميرسي چه با من چه بي من ولي فرقش در اينه که بودن با من مشکلات

زيادي داره اگه ميتوني تحمل کني اين مشکلات رو در کنار من

بسم الله!!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:18  توسط همیشه عاشق | 
 

آنچه از حُســــن و جمال تو بگویم مرا کاری نیست

آنچه ازرازدل وقلب اسیرم بسرایم مراباکی نیست 

 

تا خدا هست

مرا دردسری نیست

که نیست

تا دلی همچو شما  هست                     

مرا هیچ غمی نیست

 که نیست

تا خدا و دل تنهای من و عشق خدایی است

دگر هیچ غمی نیست

که نیست

در سکوتم همه حرف است

که از جان خیزد

در نگاهم همه عشق است

که از دل خیزد

 

میدونم همه چیز عشق نیست و خیلی چیزای دیگه هم برای زندگی لازمه ولی من فقط با عشق و علاقه ی به تو زنده موندم

و مطمئن هستم که هر چیزی رو حتی همین حالا دارم و میتونم یه زندگی رو اداره کنم ولی میخوام فرانکم عاشق تر بشه

نه که فقط فرانک بلکه خودمم میخوام عاشق تر بشم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:51  توسط همیشه عاشق | 

رقص باد را در پریشانی  گیسوانت

رقص نور را در درخشش چشمانت

رقص   آتش  را  در  شراره   لبهایت

رقص گل ها  ر ا  در   عِطر   وجودت

ورقص زندگی رادرهمیشه بودنت میخواهم

 

 

گل یاس نگاهت در جانم خانه کرده

رنگ چشمان تو رنگ آسمانم شده

عطر جانم بوی گلهای تن ترا دارد

حرف اولم، حرف آخرم تویی

صدایم صدای توست

خانه ام ترا فریاد میکند

چشمانم ترا جستجو میکند

دستانم ترا می کاود

نگاهم به در مانده

گریه ام رود خانه نامت شده

خنده ام ترا صدا میزند

من در وادی تنهاییم ترا می خواهم

آیا یاد داری مرا

آنزمان که دل را بتو باختم

آنزمان که ایمانم را در گرو چشمانت گذاشتم

و تو مرا به رویای دست نایافتنی خیالت مهمان کردی

و چه ساده باورت کردم

و چه آسان ترا به قلبم راه دادم

حالامن در دشت خاطرات تو سر گردانم

من در نمیدانم ها و چه باید ها سر گردانم

سینه ام مالامال یادها و یادواره های توست

قلبم سنگینی میکند

دلم بی طاقت است

ابر سیاه بد بینی ریشه ام را سوزانده

باران ریشخند بظاهر یاران ویرانم کرده

بیا دستانم را بگیر

نیازم تویی

هوای تنفسم تویی

بیا  در باغچه دلم دوباره خانه ات را بساز

بیا به رویای همیشگی مان سفر کنیم

دلم سخت انتظارت میکشد

میخواهم با دسته گلی

از خوشبوترین گل طبیعت خدا

به استقبالت بیایم

میخواهم با زیباترین

وقشنگ ترین واژه دنیا مهمانت کنم

میخواهم روی سقف آسمان

با درشترین کلمه بنویسم

عزیزترینم 

 

Image hosted by TinyPic.com(   دوستت دارم  ) Image hosted by TinyPic.com

به خانه ات به قلبم باز گرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:43  توسط همیشه عاشق | 
هر آن کاو خاطری مجموع و یــاری نازنین دارد

                                              سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

حریم عشق را درگه بسی بــــــالاتر از عقل است

                                             کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

دهان تنگ شیرینت مگر ملــــــــک سلیمان است

                                             که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگــــین دارد

لب لعل وخط مشکین چوآنش نیست جانش نیست

                                            بنازم دلبرخود را که حسنش آن و این دارد

چو بر روی زمین باشی توانــــــایی غنیمت دان

                                            که دوران ناتوانیها بسی زیر زمــــین دارد

به خواری منگرای منعم ضعیفان و نحیفان را

                                            که صدر مجلس عزت فقیر ره نشین دارد

بلا گردان جان و دل دعـــــای مستمندان است

                                       که بیندخیزازآن خرمن که ننگ ازخوشه چین دارد

صبا ازعشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

                                           که صدجمشیدوکیخسروغلام کمترین دارد

اگر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشقی مفلس

بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:30  توسط همیشه عاشق | 

خزان پاييزي پرستويي را ديدم در حال مهاجرت به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو

دوستش دارم و منتظرش مي مانم

 

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان؟؟؟؟؟؟

 ولی من همچنان منتظر یه نگاه عاشقانه فرانک میمانم شاید روزی گوشه چشمی به من انداخت و گفت ایمان واقعا دوست دارم

 

 

 

 

 

من نه قیافه و اصلا هیچی ندارم که بتونه دلیلی واسه جذب تو به طرف خودم بشه ولی یه امید دارم که دل فرانک به اندازه دنیا بزرگ نباشه که منو تویه اون دل گم کنه

نمیدونم واقعا این انتظار که از فرانک دارم درسته یا نه که منو که نه قیافه ای و نه پولی و نه هیچی دارم رو دوست داشته باشه در حالی که اینهمه بهتر از من با قیافه ها و پول داری بیشتر از من

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:56  توسط همیشه عاشق | 
میدونی فرانک جان دوست دارم که عشقمون حرفامون کارامون همه مثل این فل عاشقونه ها باشه

دوست داشتم فرانک هم حاضر باشه واسم بمیره لااقل تویه حرفاش بهم ثابت میکرد و میخواستم همون جور که من قربون صدقش میرفتم اونم یکم واسه من با حرفاش مرهمی میشد.

دوست دارم فرانک خودش بزرگ بشه خودش درک کنه خیلی چیزا رو

درک کنه که عشق چیه

عاشق کیه

معرفت چیه

زمان چیه

ایمان کیه

وجودش دلیل بر چیه

چرا با تو هست

چرا چرا چرا

فرانک بهترین کسی بود که تا این لحظه از عمرم با اون بودم و اینقدر بهش وابسته شدم که نبودنش حتی یه لحظه حسابی نابودم میکنه

عشقمون از جایی آغاز شد که حتی فکرش رو هم نمی کردیم

یه شب بعد کلی درس از خستگی تصمیم گرفتم بیام  اونجا

همون بار اول عاشقت شدم ......عاشق حرفات عاشق صحبت هات فهمیدم خیلی پاک و خوب هستی

بعد یه مدت حسابی بهم وابسته شدیم حالا شما رو نمیدونم ولی خودم حسابی بهت وابسته شده بودم و حتی همین حالا هم همون وابستگی روزای اول و بیشتر رو دارم

تا اینکه قضیه رو با خانواده هامون در جریان گذاشتیم فکر نمیکردم اینهمه عاشقم باشی که این کار رو بکنی ولی با این کارت بهم ثابت کردی که عاشقمی بیشتر از خودم

شرایط تو رو درک میکنم ولی این تو هستی که میتونی حرف آخر رو بزنی

میتونی بهترین باشی یا بدترین

زیباترین یا زشت ترین

پر غرور ترین یا ضعیف

 

فرانک جان الان هم برات میگم که تو در ذهن من همون فرانک همیشگی و حتی پاک تر و بهترین دوست و بهترین همسری که میتونم انتخاب کنم هستی

من هیچ نگرانی از بابت تو ندارم چون بهت اطمینان دارم

روزی هم که این جریان رخ داد بابام بهم گفت ایمان نظرت چیه گفتم اون خیلی پاک تر از این حرفاست و گفتم من به اون اطمینان دارم

درسته فاصله ما ۱۷سال با ۱۰۰۰کیلومتر هست و حتی از هیچی اون خبر ندارم و حتی میدونه من ازش بی خبرم و میتونه هر کاری رو بکنه ولی اون بهترین هست و این کارا از اون بر نمیاد اون اهل این کارا نیست و این حرفا دروغ هست

ولی باورت نمیشه این شبا چه جوره بدی واسم میگذشت

روزا از غم و غصه داشتم میمردم و شبا هم تویه خواب اعصابم داغون میشد که مامان میگه ایمان چرا تویه خواب گریه میکردی یا چرا حرف میزدی

نمیدونم ولی فقط برای جفتمون دعا کن

و اگه وفا داری تا آخرش باش چون میگم من بدون فرانک یه لحظه هم نمیتونم تحمل کنم

دوست دارم دیگه پر حرفی بسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:47  توسط همیشه عاشق | 

فردا....

خدا وصیت منو. گوش بده نامم رو بخونشاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپارمش بهت  میرم یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب ساده شـو کسی نیا د تو زندگیش  بیشین زیر سایشو

بهش بگه دوسش داره

خیلی بده زمونمون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

فراق راه من وتو از هم دیگه جدا بشیم

فردا  قراره همدم گریه بی صدا بشیم

تو کوچه های بی کسی نیستی پرسه میزنم

باید آدما نگاه کنی قوی شهرتون منم

یادش بخیر منو تو و یه قلب پاک و بی غرور

حالا چی شد عوض شدی

دلت کجاست سنگ صبور

من تو رو عاشق میکنم ،هر جور شده، حتی به زور

کـی می خواد فردا تو رو  از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره

ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم می میریم

ما باید قدر این روزارو بدونیم

واااای اگه فردا بیاد تنها میمونیـــم .....

 

 

خدا شاید این عشقی که من میگم رو تو نشناسی

نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دا رم راستی

یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه

خودم مهم نیست اما اون نذاری تنها بمونه

بمیرم واسه ی دلش گ ریه چه قدر بهش می یاد

وقتی حرسش می گیره میگه ارم بدش می یاد

اما وقتی اآروم می شه می بینه من بغضم میگیره

همین دیونه بازی هاش از اول چشم ممو گرفت

 

 

حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا همدیگه رو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم

اِِِِِِی ی وای داره فردا می یادباید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم می ده..

 

کـی می خواد فردا تو رو  از من بگیره کاش اونم ویرونه شه آتیش بگیره

عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه

اِِـــی خدا حتــی اگه دوسم نداره تو می تونی نذاری تنهام بذاره......

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:25  توسط همیشه عاشق | 

نمی خواهم ببینی زخمهای پیکر احساسم را

هرگـــــــــــــــــــز....

نمی خواهم ببینی  اشکهای سرکشی را

تمام روزها در زیر شلاق فراموشی

دوام آورده بودم من

دل تنهای من با درد می سوزد

نمی خواهم بدانی سخت و دلتنگم

نمی خواهم بدانی

چشم های من

به دنبال تو می گردد

سراغت را زهر آیینه می گیرد

تورا در هر سکوت سبز می جویم

در این شبهای تلخ و سرد تکراری

نوازش می کند دستی

نگاهم را...

برای یک نفر آرام می خوانم

چه راهت می توان از یاد بردش باز

چه آسان می رسد هنگام یک آغاز...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:19  توسط همیشه عاشق | 

 

دلم می خواد برای تو تا می تونم دعا کنم

 

واسه هميشه بودنت بازم خدا خدا کنم

 

دلم می خواد برای تو قصه بگم از آسمون

 

 بهت بگم تا هميشه پيشم بمون پيشم بمون ...

 

دلم می خواد تا بدونی ٬ تنهايی درد بی دواست

 

اما عزيز ٬ اينم بدون ٬ خدا به فکر عاشقاست ....

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه میكني با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم کمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم کنارآسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون

فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي کشیدم

حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت

به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته

يه قلب تنها و کبود هلاك يه نگاهته

من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره

بعدش خبر ميدن بيا آه داره دوستت ميميره

اگه واست زحمتي نيست بر سر عهد مون بمون

منم تو رو سپردم دست خداي مهربون

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم

رفتيم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم

از وقتي رفتي آسمونمون پرآبی تره

زخم دلم خوب نشده از وقتي رفتي بد تره

غصه نخور تا تو بياي حال منم اين جوريه

سرفه هاي مكررم مال هواي دوريه

 

تو از خودت برام بگو بدون من خوش ميگذره ؟

دلت مي خواد مي اومدم يا تنها رفتي بهتره

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده کاسه ی خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم کنار پنجره

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت ميآد خنديدي و گفتي حالا بذار برم

تو رفتي و من تا حالا کنار در منتظرم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:15  توسط همیشه عاشق | 

 

درست نمی شه زندگیم

خدای من به کی بگم؟کی بشه از دنیا برم؟

همیشه گریونه چشام،همیشه حیرونه نگام

بگوجرا قصر وفا ،همیشه ویرونه برام؟

می گن جونی تو هنوز،چی می گی از شادی بگو

نمی دونن که بخت من، از راحتی نبرده بو

روزا به فکر رفتنم ،شبا دچار موندنم

انگاری جا خوش کرده غم ،توی طنین خوندنم

واسه من بی سر پناه ،هیچ سقفی پیدا نمی شه

تو این زمونه غریب ،هیچ دلی دریا نمی شه

شبا تا صبح دعا و اشک ،روزا تا شب غم و جنون

بهار دیگه تموم شده،اومده باز فصل خزون

نمی دونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم

دل می گه بیرونش کنم،افسوس و آه و از تنم

کاشکی که بین عاشقا ،هیچ کسی تنها نمی شد

دوباره بیت آخرو،همون غم  هیشگی

هزار تا بیتم که بشه درست نمی شه زندگیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:9  توسط همیشه عاشق | 

فرانک جان خیلی دلم واست تنگ شده

واسه لوس کردنات

واسه قهر کردنات

واسه ناز کردنات

واسه حرفات

واسه صدات

واسه دیدنت

واسه.............................

خیلی دلم برات تنگ شده

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:3  توسط همیشه عاشق | 
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

                                                    فراق یار نه آن مــــی کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفـــت واعظ شهر

                                                   کنایتی است که از روزگار هجران گفت

نشان یار سفر کرده از که پـــــــرسم باز

                                                   که هر چه گــفت برید صبا پریشان گفت

فغان که آن مه نامهربان دشــمن دوست

                                                 به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت

من و مقام رضا بعدازاین وشکر رقیب

                                                که دل به درد توخوکردوترک درمان گفت

گره به باد مزن گرچه بر مـــــراد وزد

                                                که این سخـــــن به مثل باد با سلیمان گفت

به مــــهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو

                                                توراکه گفت که این زال ترک دستان گفت

غم کهن به می سالــــــخورده دفع کنید

                                               که تخم خوشدلی این است وپیردهقان گفت

مزن ز چون و چرا دم که بـــنده مقبل

                                               قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت

که گفت حافظ از انــــــــــــدیشه تــــو آمد باز

من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:1  توسط همیشه عاشق | 
 

با دل عاشق بد نكن اي آدم نامهربون

سنگدل وبي وفا نشو تو دل داري اين هم بدون

 تو قول همراهي دادي

رو وعده ي دلت بمون

 باطن پاك رو تو جهان ميخرنش خييييييلي گرون

عهد شكن عشق نباش خير نميبيني ازاون

اندکی ابر می خواهم...
تا قطره قطره اشکهایم را در آن بکارم
و وقت درو،
زیر ضربات شلاق گونه اش،
بی رحمانه
تنبیه شوم...
چرا که گمان می کردم
آرامش نزدیک است!
و این در دنیای من ،
گناهیست نا بخشودنی...
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 14:16  توسط همیشه عاشق | 

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

            دردا که این عشق را هوس گفتن ندارد...

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:59  توسط همیشه عاشق | 

وقتی که خاکم میکنن*بهش بگین پیشم نیاد

 

بگید که رفت مسافرت*بگید شماره ای نداد

 

یه جوری بگین که آخرش*ازحرفاتون حول نکنه

 

    طاقت ندارم ببینم*به قبر من نگاه کنه

 

دونه به دونه عکسامو*بردارید آتیش بزنید

 

هرچی که خاطره دارم*بریدو از بیخ بکنید

 

نزارید از اسم منم*یک کلمه جا بمونه

 

نمیخوام هیچ وقت تنها*توی گورم بلرزونه

 

برو آتیش به قلب من نزن*بزار نگاهت از یادم بره

 

بزار واسه همیشه قلب من*چال بشه و من کلی خاطره

 

برو نمیخوام ببینی*خونه ی من خالی شده

 

هم دم من به جای تو*ریگای پوشالی شده

 

اونکه میگفت میمرد برات*دیدی راست راسی مرد

 

رفتوهمه خاطرش هم*به خاطرت برداشت و برد

 

بهش بگین نشست به پات*بهش بگین نیومدی

 

بگین هنوز دوستت داره*با این که قیدشو زدی

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط همیشه عاشق | 

بر سنگ مزارم بنویسید:

آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش

که او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش

خوشبختی من آن زمان نیست که به تو برسم

یا عشقت را از قلبم بیرون کنم

خوشبختی من آن زمان است که با عشق تو در دلم بمیرم

مرهم درد دل من مرگ من است

                                     زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...

       وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز

                                                             مرگ را در آغوش...

                                                                                      مرگ را در بر خود مي بينم!!!

 

بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث

                                          تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...

       وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز

                                                             مرگ را در آغوش...

                                                                                      مرگ را در بر خود می بينم!!!

 

دعوت مرگ من امروز گواه درد است

                                              سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!

و به پايان سفر نزديکم......

                             و من از جمع شما خواهم رفت!!!

                               میروم تا هم آغوشی مرگ...!

                                              تا هجوم هجرت٬

                                                                   تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!

                              و چه احساس لطيفی است عروج!!!

                                                                                      مرگ را در آغوش...

                                                                                      مرگ را در بر خود می بينم.........؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:49  توسط همیشه عاشق | 
سرو چمان من چرا میل چمن نمــــــــــــی کند

                                                همدم گل نمـــــــی شود یاد سـمن نمی کند

لخلخه سای شد صبا ، دامن پاکت از چه روی

                                                خاک بنفشه زار را مــشک ختن نمی کند

دل به امید وصل تو همدم جان نمـــــــی شود

                                                جان به هوای کوی تو خدمت تن نمی کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چنین زلـــف او

                                                 ز آن سفر دراز خود عزم وطن نمی کند

دستخوش صبا مکن آب رخم که فیـــض ابر

                                                 بی مدد سرشــــک من در عدن نمی کند

دی گله ای ز طره اش کردم واز سر فسوس

                                               گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

پیش کمان ابروت لابه همــــــــــــی کنم ولی

                                             گوش کشیده است ازآن گوش به من نمی کند

با همه عطف دامنت آیدم از صــــــبا عجب

                                             کز گذر تو باد را مشک ختن نمـــــــــــی کند

چون ز نسیم می شود زلف بنفشه  پرشکن

                                             وه که دلم چه یاد آن عهد شکن نمــــــــی کند

ساقی سیم ساق ما گر همه درد مـــــی دهد

                                            کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی کند

کشــــــــته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی کند

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط همیشه عاشق | 
شهریور هم با خاطرات تلخ وشیرینی شروع شد

کاشکی تلخی این ماه آخرش بود نه اولش ولی خوب شد که شیرینی خوبی بد این تلخی قرار داشت

وقتی گفتی فلانی زنگت زده حسابی بهم ریختم ولی حدس این روز رو میزدم که چنین اتفاقی رخ بده

بازم میگم این که هیچی دشمنا و کسایی که به من حسودی میکنن بیشتر از اینا هست

حالا شماره تلفن فردا آدرس خونتون ولی این خودتی که میتونی همه چیز رو درست کنی

روزی که گفتم اگه برات مزاحمت ایجاد شد بهم بگی ولی تو گفتی که نه به بابام میگم که از ریشه و کلی این مشکل بر طرف بشه ولی نمیدونم اینبار وقتی که میگفتم به بابات بگو دلیل نگفتن چی بود؟؟؟

بعد مجبور شدم بیام اونجا فکر میکردم که میام اونجا و هر کاری میتونم بکنم ولی راستش رو بخوای جرات هیچ کاری نداشتم

میخواستم بیام در خونتون جرات اونم نداشتم

آدمی مثل من که جرات هیچی رو نداره لیاقت هیچی رو نداره و حق داری اگه بری با کس دیگه چون این ایمان هیچ سودی نداره و همش ضرره

بعدش اومدم و گفتی که مامان زنگ زده داشتم شاخ در میاوردم کلی گیج شدم که اصلا چه جور شمارتون رو گیر آورده

گفتی نپرسم ولی راستش رو بخوای مامانم یه جوری شده بود این چند روز خیلی بهش شک کرده بودم

حتی تا دیشب بهم میگفت ایمان اگه فرانک رو دوست داری و میخوای بهش برسی اصلا باهاش هیچ رابطه ای نداشته باش

منم هرچی خدا رو قسم میخوردم که من الان ۲-۳ ماه هست که اصلا صداش رو نشنیدم و با هم حرفی نزدیم ولی بازم میگفت که ایمان شرایط اونو درک کن شاید اون دختر تویه خونه یه مشکلی داشته باشه منم که میدونستم مامانم با مامانت حرف زده بهش گفتم که مامان چرا اینجور شدی که یه جوری بحث رو عوض میکرد که متوجه نشم........

بیخیال ولی یه روز میفهمم که چرا این کار رو کرده مامانم

ولی حدس میزنم به خاطر حالی بوده که این چند روز داشتم بوده

۲شب پیش مامان میگه ایمان جان چرا شبا تویه خواب گریه میکنی چرا حرف میزنی چرا چرا چرا چرا اینجور شدی غصه نخور خدا بزرگه اگه قسمت هم باشین بهم میرسین

ولی چه میدونن که من چقدر به فرانک وابسته هستم و یه لحظه بدون اون زنده نیستم

باورت میشه وقتی شنیدم که اون احمق زنگ زده چه حالی شدم با سرگیجه و عرق سرد که شده بودم به قول مامانم مثل آدما ای که رو به قبله دارن میشن میشدم

فقط باید خودت خیلی چیزا رو ثابت کنی

چه اون دیونه که هنوز اندازه یه نخود عقل هم نداره یا هر کس دیگه برام فرقی نمیکنه تو اگه دوست داری با اونا باشی فقط کافیه به من بگی چون تحمل ندارم که این همه حرف بیخود رو بشنوم و به خاطر خیلی چیزا تحمل کنم

من فقط فرانک عشقم هست و بس و یا با اونم یا بدون اون میمیرم

راستی الان فکر میکنم شیراز باشی و رفته باشی عروسی امیدوارم بهت خوش بگذره و همه این غم و غصه ها رو فراموش کنی

منم الان ساعت ۱۰ شب تنهای تنها تویه خونه نشستم و دارم مینویسم

همه یزدن و مامانم اینا هم رفتن طرف تهران و منم دیشب اومدم اینجا

به خاطر حال مامانم هیچی به میثم نگفتم ولی فقط اینو گفتم که میثم جان خوب جواب این دو سالی که اینجا بودی رو دادی و جز من هیچکی اینهمه هوات رو نداشت فکر نمیکردم از بهترین دوستم اینجور از پشت خنجر بخورم و گفتم تو مثل برادر نداشتم بودی ولی اون میگت اینا همه حرفه حالا که از دستش دادی میگی این حرفا رو حالا بچه ننه برو پیش مامانت بشین و مخ یه دختر دیگه رو بزن پشت کامپیوتر

دیگه مامانم نفهمیدم چی شد که شروع کرد جلوی همه باهاش دعوا کردن

از این گفت که تو نباید زنگش میزدی اونم میگفت که خودش شماره داده و شماره باباشه و از این حرفا

مامانم گفت که دروغ نگه چون ما صبح خونه شما بودیم و اصلا ما خونوادتون رو کامل میشناسیم و میدونیم چه خونواده ای هستین

راستش رو بخوای اولین باری بود که مامانم رو اینجور میدیدم معلوم نیست مامانت چی گفته که اینجور شده ولی برو شاد باش که مامانم ثابت کرد خیلی هوات رو داره و خیلی میخوادت

بعد اس ام اس زده بود که چرا به خاطر یه دختر......................... دارم این رفتار رو میکنم و ۵شنبه داخل پارک باهات قرار داره و میخواد................ازشانس من منم رفته بودم ساکم رو بزارم داخل ماشین این مسیج رو بابام خونده بود دیگه رفت خونه خالم و گوشی رو به مامانم نشون داد مامانم هم به خاله هامو دایی هام نشون داد همه ناراحت شدن و شروع کردن با من حرف زدن که ایمان نگران نباش

گفتم نگران نباشم میکشمش چرا این حرف رو زده در موردش

دایی علی هم گفت ایمان جان همه هم تو رو میشناسن هم اونو

تو نماز و روزه هات بهم نمیخوره اونم مشروب خوری هاش و دنبال این دختر و اون دختر تو غروری داری که هیچ کس تویه این فامیل نداره تو حاضر نیستی که خودت رو جلوی دختری خم و راست کنی که باهات ۲روز باشه

پس این انتخاب تو بهترین هست

خاله هام هم گفتن که ایمان ما همیشه آرزو میکردیم ببینیم انتخاب تو چیه ولی با این حرفا معلوم میشه که حتما بهترین هست که اینهمه دارن براش سر و دست میشکنن

خلاصه مامانم دیشب هم با میثم دعوا کرده که آقا میثم گفته مگه خواهر و ناموس شماست که اینجور هواش رو دارین مامانمم گفته اون همه کاره خونه ماست پس حق نداری طرف اون نگاه کنی وگرنه هر بلایی که ایمان سرت بیاره حقته

حالا هم یه رتبه ی خیلی بالایی آورده که باز همین زاهدان قبول میشه دیگه گفتم هر بلایی سرش اومد دیگه دستم بشکنه اگه براش کاری کنم

حالا امروز این حرف رو بزنم ولی فردا باز مزاحم میشه یا اینکه این مزاحم نشه یکی دیگه ولی این فکر و اندیشه خودت هست که میتونه تصمیم بگیره

دیگه شدی عروس این خونه همه منو تو رو باهم میشناسن

ولی فرانکم هر وقت خواستی بری بهم بگو چون بازم میگم حوصله این حرفا رو ندارم اینجوری زجر کوش میشم ولی اگه بگی یه دفعه خلاص میشم

دیگه نمیدونم چی بنویسم ولی حسابی زیاده روی و پر حرفی کردم

امیدوارم این نوشته هامو با دید مثبت بخونی و منو بابت اگه حرف بدی زدم ببخشی

تا روز دوشنبه تویه این تنهایی میمیرم

من هر روز یا ساعت ۱۱ یا ۳ یا ۷ شب وصل میشم شاید بیای

و باور کن فرانک تنها امیدم تو هستی اگه میخوای این امید رو ازم بگیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی عزیزی واسم

همیشه منتظر تو میمونم شاید روزی بگی واقعا دوستم داری و حاضری..............................

بهترین روز های زندگیم همین چند ماه اخیر بوده که طعم شیرین عشق رو فهمیدم و بهترین نفر و بهترین دختر روی زمین رو پیدا کردم و بهترین دوستم شد و وارد زندگیم شد و همه چیزم شد.............

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:28  توسط همیشه عاشق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بعضي از کارا مثل عشق براي امروز و دو روز و چند روز آينده نيستند عشق واسه هميشه هست هميشه عاشقش هستم و منتظر اينم که عشقم خودش درک کنه معناي عشق رو
من هميشه فرانک رو دوست دارم و هيچ چيز باعث کم شدن عشقم از اون نميشه
فقط اميدوارم فرانک هميشه خوشبخت باشه و معناي عشق رو درک کنه مثل فرانکي باشه که تا حالا بوده

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
آرشیو موضوعی
روزشمار عشق
حرفای من از زبان یه عاشق قرن 8
دل نوشته های عاشق کویری
قصه های عشق
راه خوشبختی
آهنگ
پیوندها
پولدار شويد
عشق زيباست(آدرس قبلي)
دانشگاه آزاد واحد زاهدان
پيش بيني فوتبال1
پيش بيني فوتبال 2
×× ســرمـه ی خــورشیـــــد ××
داستان هاي عاشقانه
شوق پرواز
قالب وبلاگ
فروشگاه پايگان
تنهاترين
موسسه کامپيوتري رضوان
دنيا دات کام
سايت اشتهارد
اس ام اس هاي زيبا
رایگانهای انترنت
کد وبلاگ
یادش همیشگیست
در جستجوی ستاره ام
۩۞۩ قشنگ ترین دختر دنیا ۩۞۩
عاشق های تنها
بانک صوت و فیلم مذهبی
شب زنده دار
اشک عشق
۞۞▒░هر روز زیباتر شوید-دکتر نگار کریمی▒░۞۞
پولدار شويد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ